دیشب دوباره خواب دیدم ... دیدم که میدوم .تنهای... تنهای .
دیشب دوباره خواب دیدم ... دیدم که میدوم .تنهای... تنهای ...تنها ...تنهایی خود را احساس می کردم... زندگی پیش روی خود را میدیدم صدای خورده های قلبم را می شنیدم که به قفسه ی سینه ام می خوردند ...سعی میکردم بایستم تا صدای خورده های قلبم به گوشم نرسد ولی کنترل پا هایم دست خودم نبود ... ناگهان از خواب پریدم و فهمیدم قلب من مدتهاست از دوری تو شکسته و من به روی خود نمی آوردم که نکند ناگاه بازگردی... زندگی من که سوخته است امیدوارم که تو خوشبخت شوی...
- ۱.۹k
- ۲۴ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط