{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به من خندیدی و نمی دانستی

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
دیدگاه ها (۳)

♥️💚 بی نظیرترین تکنیک برای بالا بردن سطح انرژی شکرگزاری است ...

چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشیمرا از یاد خود بستا...

هر شب مرا با خود میبری میبری به جایی که تاریک است و روشنایی...

دل تنگم!دل تنگِ خیلی چیزهادل تنگ این همه دل تنگی هاچیزهایی ک...

گام برداشت سپس وارد آن محیط شد با نگاهش و گام به سمت سرویس ب...

: در آینه، خود را عروس دیگری دیدم- : لباس بر تن او زخم بر دل...

آفتاب سرخ غروب، سایه بلند آن‌ها را روی دیوارهای روستا می‌کش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط