" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ³²
و شروع کرد به قلقلک دادن تهیونگ.
تهیونگ انقدر بلند میخندید که خود جونگکوک هم تعجب کرد.
تهیونگ مدام اصرار و التماس میکرد که جونگکوک بس کند اما نه...
این جونگکوک خیلی شاکی بود.
لحظاتی به همین منوال گذشت.
جونگکوک که خودش هم خسته شده بود یک راه انتخاب جلوی پایش گذاشت.
_ بسه..بسه خواهش میکنم!
+ به یه شرط!
_ هرچی بگی.
فقط بسه!
+ هرچی؟!
قول؟!
_ قول میدم!
جونگکوک انگشت کوچکش را جلوی تهیونگ گرفت و گفت...
+ قول بده هرچی هم که بشه رفیق هم میمونیم!
تهیونگ هم بیدرنگ انگشتش را گرفت.
سپس از روی زمین بلند شد.
کمی لباسش را جمع و جور کرد و گفت...
_ فکر نمیکردم همچین چیزی بخوای!
+ منم فکر نمیکردم تو قبول کنی!
_ چرا نباید بکنم؟!
جونگکوک بعد از چند ثانیه مکث گفت...
+ هیچی.
{ taehyung }
وارد اتاقش شد و در را بست.
با خودش فکر کرد مگه جونگکوک چه ایرادی دارد که تعداد دوستاتش همینقدر کم است؟!
درحالی که فکر میکرد جونگکوک هیچوقت او را به عنوان دوست قبول نمیکند.
این پسر غمگین تر از چیزی بود که فکرش را میکرد.
ولی از این بابت خوشحال بود که میتواند تنهاییش را برطرف کند.
اما در کل غمگین بودن جونگکوک ناراحتش میکرد.
و طبق معمول...نمیدانست چرا؟!
کمی بعد در اتاق جونگکوک صدای سشوار بلند شد.
به سمت اتاقش رفت.
چند تقه به در زد و وارد شد.
جونگکوکی را دید که جلوی آینه نشسته است و موهایش را خشک میکند.
سشوار و شانه را از دستش گرفت.
پشت سرش ایستاد و شروع کرد موهایش را خشک کردن.
اما هیچ مخالفتی از جونگکوک ندید.
بنظر میرسید هنوز فکرش درگیر است.
به یک نقطه خیره شده بود و با پیرسینگ لبش که صد برابر بیشتر جذابش کرده بود بازی میکرد.
در آینهی رو به رو نگاهی به جونگکوک انداخت و ناخواسته لبخندی زد.
در آخر هم یک کش از روی میز برداشت و قسمتی از موهایش را بالا بست.
جونگکوک که با اینکار تهیونگ بالاخره نگاهش کرد لبخندی زد و از جایش برخواست.
رو به تهیونگ کرد و پرسید...
_ میخوای برات سشوار بکشم؟!
+ اهوم.
+ بشین.
تهیونگ نشست و جونگکوک شروع کرد.
جونگکوک همیشه دلش میخواست که موهای پارتنرش فرفری باشد اما هیچوقت اینگونه نبود.
از دیدن موهای فرفری ذوق میکرد و خیلی برایش دوست داشتنی بود.
برای همین ناخواسته لبخندی زد و کارش را به پایان رساند.
ادامه دارد...
¹² لایک
part : ³²
و شروع کرد به قلقلک دادن تهیونگ.
تهیونگ انقدر بلند میخندید که خود جونگکوک هم تعجب کرد.
تهیونگ مدام اصرار و التماس میکرد که جونگکوک بس کند اما نه...
این جونگکوک خیلی شاکی بود.
لحظاتی به همین منوال گذشت.
جونگکوک که خودش هم خسته شده بود یک راه انتخاب جلوی پایش گذاشت.
_ بسه..بسه خواهش میکنم!
+ به یه شرط!
_ هرچی بگی.
فقط بسه!
+ هرچی؟!
قول؟!
_ قول میدم!
جونگکوک انگشت کوچکش را جلوی تهیونگ گرفت و گفت...
+ قول بده هرچی هم که بشه رفیق هم میمونیم!
تهیونگ هم بیدرنگ انگشتش را گرفت.
سپس از روی زمین بلند شد.
کمی لباسش را جمع و جور کرد و گفت...
_ فکر نمیکردم همچین چیزی بخوای!
+ منم فکر نمیکردم تو قبول کنی!
_ چرا نباید بکنم؟!
جونگکوک بعد از چند ثانیه مکث گفت...
+ هیچی.
{ taehyung }
وارد اتاقش شد و در را بست.
با خودش فکر کرد مگه جونگکوک چه ایرادی دارد که تعداد دوستاتش همینقدر کم است؟!
درحالی که فکر میکرد جونگکوک هیچوقت او را به عنوان دوست قبول نمیکند.
این پسر غمگین تر از چیزی بود که فکرش را میکرد.
ولی از این بابت خوشحال بود که میتواند تنهاییش را برطرف کند.
اما در کل غمگین بودن جونگکوک ناراحتش میکرد.
و طبق معمول...نمیدانست چرا؟!
کمی بعد در اتاق جونگکوک صدای سشوار بلند شد.
به سمت اتاقش رفت.
چند تقه به در زد و وارد شد.
جونگکوکی را دید که جلوی آینه نشسته است و موهایش را خشک میکند.
سشوار و شانه را از دستش گرفت.
پشت سرش ایستاد و شروع کرد موهایش را خشک کردن.
اما هیچ مخالفتی از جونگکوک ندید.
بنظر میرسید هنوز فکرش درگیر است.
به یک نقطه خیره شده بود و با پیرسینگ لبش که صد برابر بیشتر جذابش کرده بود بازی میکرد.
در آینهی رو به رو نگاهی به جونگکوک انداخت و ناخواسته لبخندی زد.
در آخر هم یک کش از روی میز برداشت و قسمتی از موهایش را بالا بست.
جونگکوک که با اینکار تهیونگ بالاخره نگاهش کرد لبخندی زد و از جایش برخواست.
رو به تهیونگ کرد و پرسید...
_ میخوای برات سشوار بکشم؟!
+ اهوم.
+ بشین.
تهیونگ نشست و جونگکوک شروع کرد.
جونگکوک همیشه دلش میخواست که موهای پارتنرش فرفری باشد اما هیچوقت اینگونه نبود.
از دیدن موهای فرفری ذوق میکرد و خیلی برایش دوست داشتنی بود.
برای همین ناخواسته لبخندی زد و کارش را به پایان رساند.
ادامه دارد...
¹² لایک
- ۳۶۰
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط