{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ³⁴

در راه که بودند جونگکوک در ذهنش با خودش تمرین میکرد که چه بگوید.
اما هرچه فکر میکرد به این نتیجه میرسید که نباید می‌آمد.
و رفتار آن روزش هم خیلی تند بود و اصلا قابل بخشش بنظر نمی‌آمد.
البته همه‌ی این ها به کنار...
هنوز از حرف جیمین ناراحت بود.
اما نه به اندازه‌ی آن روز.
الان که فکر میکرد خیلی هم بدش نمی‌آمد.
در یک لحظه به خودش آمد.
نمیدانست چرا دارد در این حد با خودش کلنجار میرود.
بیخیال فکر های بی سر و تهش شد.
صدای پیامک موبایلش را شنید.
با احتیاط از جیبش در آورد و پیام را خواند.
انتظار شخص دیگری هم نداشت.
پیام از یونگی بود که " رفیق تنهایی هام " سیو شده بود.
نوشته بود :
" منو جیمین منتظرتونیم زود بیاین! "
کمی تعجب کرد.
او از کجا میدانست؟!
حتما تهیونگ به او گفته.
پاسخ داد :
" تو راهیم! "
و موبایل را در جیبش گذاشت.
لحظه ای قطره ای آب روی شیشه‌ی کلاه کاسکتش نمایان شد.
کمی جا خورد و بعد به آسمان خیره شد.
نم نم آرام باران روی شیشه‌ی کلاهش یکی بعد از دیگری فرود می‌آمد.
عاشق باران بود.
و بیشتر از آن عاشق رفتن زیر باران.
اما میدانست نباید با موتور زیر باران بمانند.
تهیونگ که تا آن لحظه سکوت کرده بود و جای راننده نشسته بود نفس عمیقی کشید و گفت...

_ جونگکوکی باید یکم تند تر بریم که زیر بارون نمونیم!
تو مشکلی نداری؟!

+ نه اشکال نداره.

_ خوبه.
سفت بشین!

جونگکوک که میدانست سرعت قرار است زیاد تر شود دستانش را دور کمر تهیونگ حلقه کرد.
لبخند کوچکی روی لب های تهیونگ نشست و سپس پایش را محکم روی گاز فشرد.
در یک ثانیه سرعت معمولی موتور به سرعت باور نکردی‌ای تبدیل شد.
جونگکوک دندان هایش را به هم فشار داد.
کمی بیشتر خودش را به تهیونگ چسباند و سرش را روی کمرش گذاشت.
تا رسیدن به مقصد چیز زیادی نمانده بود.
تهیونگ موتورش را جایی مناسب پارک کرد که بیشتر از این خیس نشود.
جونگکوک حلقه‌ی دستانش را دور تهیونگ باز کرد و پیاده شد.
تهیونگ دساش را جلویش دراز کرد.
بعد از چند ثانیه دستش را گرفت.
گرم بود.
حس امنیت میداد.
و در این سرما...
این تنها چیزی بود که نیاز داشت.
دست در دست هم وارد کافه شدند.

ادامه دارد...
¹⁵ لایک
دیدگاه ها (۱)

" از یک غریبه‌...به دلیل زندگیم! "part : ³³سشوار و شانه را ر...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³²و شروع کرد به قلقل...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³⁰لحظاتی به همان منو...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ¹⁶سپس دست جونگکوک را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط