{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه‌...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه‌...به دلیل زندگیم! "

part : ³³

سشوار و شانه را روی میز گذاشت و دستی بین موهای تهیونگ کشید و به همشان ریخت.
تهیونگ چشمهایش را ریز کرد و سرش را عقب کشید.

+ نکن!

_ موی فرفری دوست دارم!

ظاهرش نشان نمیداد اما پروانه ها در قلبش بال بال میزدند.

+ که اینطور.
منم موی صاف دوست دارم!

_ جدی؟!

+ اهوم.
ولی بس کن!

_ باشه.

تهیونگ رفت و روی تخت جونگکوک نشست.
کمی سرش را خاراند و گفت...

+ بریم کافه‌ بیلیارد.

_ نه اصلا!
فکرشم نکن!

+ بیا بریم شاید اون یارو که ازمون فیلم گرفتم پیدا کردیم.

_ مسئله‌ی این نیست من به خودم قول دادم دیگه اونجا نرم!

+ خب چرا؟!

_ چرا سوالی میپرسی که جوابشو میدونی؟!

+ اون موضوع مگه حل نشد؟!

_ من گفتم بخشیدم ولی نگفتم دیگه هیچ مشکلی ندارم!

تهیونگ دستانش را به هم قفل کرد و چشمانش را مظلوم کرد و گفت...

+ لطفا بخاطر من!

_ نه اونطوری نگاهم نکن!

جونگکوک نگاهش را از تهیونگ میدزدید چون میدانست نمیتواند جلوی او مقاومت کند.
اما تهیونگ ول کنش نبود و حتی جلویش ایستاد تا بتواند راضیش کند.
جونگکوک چشمانش را بست اما میتوانست تصور کند که تهیونگ الان چه شکلی است.
تهیونگ شانه هایش را گرفته بود و مدام تکانش میداد.

+ لطفا.
لطفا.
لطفا.
لطفا.
لطفا بیا بریممم!

جونگکوک دیگر نتوانست مقاومت کند.
آن هم جلوی تهیونگ.
تهیونگی که اصرار داشت باز هم به آن فضا برگردد.
دستی به صورتش کشید و چشمهایش را باز کرد.

_ خیلی خب.
فقط چند دقیقه!

تهیونگ که نقشه‌اش گرفته بود با لب های خندان و نگاه ذوق زده جونگکوک را بغل کرد.

+ همینه!

جونگکوک با چهره ای مات و مبهوت متقابل بغلش کرد.
بغل تهیونگ برایش آرامش‌بخش بود.
دوباره توانست آن حس امنیت را تجربه کند.
این خیلی برایش خوشایند بود.
و طبق معمول...نمیدانست چرا؟!

" چندی بعد "

موتور تهیونگ در خیابان های تاریک و سرد سئول حرکت میکرد.
جونگکوک پشت سر تهیونگ نشسته بود و او را سفت گرفته بود.
هنوز هم از سرعت زیاد هراس داشت.
اما کم کم باید عادت میکرد.
چرا که تهیونگ بر خلاف او عاشق تند رفتن و گاز دادن بود.
کمی بعد موتور تهیونگ جلوی همان کافه بیلیارد همیشگی نگه داشت.
و این نه تنها یک دیدار بلکه یک کار غیر ممکن برلی جونگکوک بود.

ادامه دارد...

¹² لایک
دیدگاه ها (۰)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³²و شروع کرد به قلقل...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³¹جونگکوک خجالت زده ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ²⁵و هر دو با هم خندی...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³⁰لحظاتی به همان منو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط