" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ³¹
جونگکوک خجالت زده سرش را پایین انداخت و لبخندی زد.
این صدا مدام در ذهنش اکو میشد.
" منم همیشه نجاتت میدم! "
" منم همیشه نجاتت میدم! "
" منم همیشه نجاتت میدم! "
این امنیت را تا به حال کنار هیچکس حس نکرده بود.
اما این تهیونگ بود که در دو روز دو بار جانش را نجات داد.
از این بابت هم خشنود بود و هم عذاب وجدان داشت.
نمیدانست چگونه باید جبران کند.
از یک طرف هم برایش مشکوک بود.
کلا دو روز است که او را میشناسد و این رفتار ها عادی نبود.
رشتهی افکارش را پاره کرد و تصمیم گرفت زیاد راجب این مسائل فکر نکند.
چرا که هیچ سودی برایش نداشت و حال متوجه این موضوع شده بود.
" چندی بعد "
با حولهای دور کمرش و حوله ای دور گرندش از حمام بیرون آمد.
گلویش میسوخت.
چرا که طبق عادت همیشگی در حال اجرای کنسرت فرضی برای شامپو ها بود.
قبل از این که لباس بپوشد رفت تا کمی آب بنوشد.
به آشپزخانه رفت.
در یخچال را باز کرد و بطری آبش را در آورد.
چند جرعه نوشید و آن را سر جایش گذاشت.
در حال خواندن قطعه ای از آهنگ مورد علاقهاش بود و به سمت اتاقش میرفت.
حتی متوجه تهیونگ هم نشده بود.
_ صدای قشنگی داری!
سر جایش خشکش زد.
سرش را برگرداند و با تهیونگی که با موهای خیس روی کاناپه نشسته بود مواجه شد.
+ تو اینجا چیکار میکنی؟!
_ منتظر بودم کنسرتتون تموم بشه بهم سشوار بدین!
+ تو همچیو شنیدی؟!
تهیونگ شیطون خندید.
تصمیم داشت اذیتش کند.
_ و همچیو دیدم!
قلب جونگکوک یک ضربه جا انداخت.
از خجالت دستش را روی سینه هایش گذاشت.
با صدایی بلند داد زد...
+ چییی؟!
یعنی چی همچیو دیدی؟!
تهیونگی لب پایینش را گزید و سعی کرد خندهاش را کنترل کند.
اما نتوانست.
قهقهه زد و روی زمین افتاد.
_ وای...
جونگکوکی باید قیافهی خودتو میدیدی!
اخم تابلویی بین ابرو هایش افتاد.
تهیونگ هنوز روی زمین افتاده بود و میخندید.
به سمتش حرکت کرد.
کنارش زانو زد و انگشت اشارهاش را جلوی دهانش گرفت.
+ هیششش.
خیلی خندید دیگه بسه!
نوبت منه که بهت بخندم!
ادامه دارد...
¹² لایک
part : ³¹
جونگکوک خجالت زده سرش را پایین انداخت و لبخندی زد.
این صدا مدام در ذهنش اکو میشد.
" منم همیشه نجاتت میدم! "
" منم همیشه نجاتت میدم! "
" منم همیشه نجاتت میدم! "
این امنیت را تا به حال کنار هیچکس حس نکرده بود.
اما این تهیونگ بود که در دو روز دو بار جانش را نجات داد.
از این بابت هم خشنود بود و هم عذاب وجدان داشت.
نمیدانست چگونه باید جبران کند.
از یک طرف هم برایش مشکوک بود.
کلا دو روز است که او را میشناسد و این رفتار ها عادی نبود.
رشتهی افکارش را پاره کرد و تصمیم گرفت زیاد راجب این مسائل فکر نکند.
چرا که هیچ سودی برایش نداشت و حال متوجه این موضوع شده بود.
" چندی بعد "
با حولهای دور کمرش و حوله ای دور گرندش از حمام بیرون آمد.
گلویش میسوخت.
چرا که طبق عادت همیشگی در حال اجرای کنسرت فرضی برای شامپو ها بود.
قبل از این که لباس بپوشد رفت تا کمی آب بنوشد.
به آشپزخانه رفت.
در یخچال را باز کرد و بطری آبش را در آورد.
چند جرعه نوشید و آن را سر جایش گذاشت.
در حال خواندن قطعه ای از آهنگ مورد علاقهاش بود و به سمت اتاقش میرفت.
حتی متوجه تهیونگ هم نشده بود.
_ صدای قشنگی داری!
سر جایش خشکش زد.
سرش را برگرداند و با تهیونگی که با موهای خیس روی کاناپه نشسته بود مواجه شد.
+ تو اینجا چیکار میکنی؟!
_ منتظر بودم کنسرتتون تموم بشه بهم سشوار بدین!
+ تو همچیو شنیدی؟!
تهیونگ شیطون خندید.
تصمیم داشت اذیتش کند.
_ و همچیو دیدم!
قلب جونگکوک یک ضربه جا انداخت.
از خجالت دستش را روی سینه هایش گذاشت.
با صدایی بلند داد زد...
+ چییی؟!
یعنی چی همچیو دیدی؟!
تهیونگی لب پایینش را گزید و سعی کرد خندهاش را کنترل کند.
اما نتوانست.
قهقهه زد و روی زمین افتاد.
_ وای...
جونگکوکی باید قیافهی خودتو میدیدی!
اخم تابلویی بین ابرو هایش افتاد.
تهیونگ هنوز روی زمین افتاده بود و میخندید.
به سمتش حرکت کرد.
کنارش زانو زد و انگشت اشارهاش را جلوی دهانش گرفت.
+ هیششش.
خیلی خندید دیگه بسه!
نوبت منه که بهت بخندم!
ادامه دارد...
¹² لایک
- ۱۱۱
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط