{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روی باغ شانه هایت هر وقت اندوهی نشست

روی باغ شانه هایت هر وقت اندوهی نشست

در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم
دیدگاه ها (۱)

من امشب کهکشان ها را سفر خواهم نموددر ره دلدار شیرینم خطر خو...

انگار در دلم حرفی دیگر باقی نمانده تا برایت بگویمتنها یک جمل...

گاهی بی صدا نگاهت میکنم …مرا ببخش برای این نگاه های پنهانی ،...

شایـــد تنــــهـــا کســـــی نیستم کـــه دوستــــت دارمامـــ...

کاش تکه ابری بودم می باریدم روی سرت می باریدم روی شانه هایت ...

تو را دوست دارم؛ حتی آن وقت که سگ سیاه افسردگی می‌آید و کنار...

ات: چرا اینجوری نگام می‌کنی؟کوک: چون هنوز دارم باور می‌کنم.ا...

پرسه در جنگل... عصر...نسیم خنکی میان درخت‌های باغ می‌وزید.ات...

🍂🖇گاهی چایی‌ام را با خیالتشیرین می‌کنم گاهی دست در دستِ خیال...

[ #وطنِ ] من آغوشِ توست... من از تمامِ این شهر فقط دلم برا...

پرسه در جنگل... صبح...نور خورشید آرام داخل اتاق ات افتاد.ات ...

پرسه در جنگل.... غروب...باران ریزی شروع شده بود.ات کنار پنجر...

گاهی دلم می‌خواهدبی‌خبر از همه‌چیز،فقط کنار تو بنشینم...نه ح...

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط