{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نجوای ماه در آغوش شیطان

نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۲۱


او شروع کرد به بوسیدنِ بند‌بند انگشتان ات، انگار که در حال پرستش یک الهه است. فضای سالن تمرین که همیشه بوی خون و عرق می‌داد، حالا پر شده بود از بوی عشق و گرمای نفس‌های آن دو. جونگ‌کوک لبانش را به گوش ات نزدیک کرد و نجوا کرد:
— «من بهت یاد میدم چطور بکشی، اما خودم هر روز برای تو می‌میرم.»
ات در حالی که غرق در لذت و امنیت بود، سرش را روی شانه جونگ‌کوک گذاشت. او می‌دانست که در کنار این مرد خشن، حالا دیگر یک دخترِ لالِ ضعیف نیست؛ او "بانویِ اولِ امپراتوریِ جئون" بود.

چند ماه از آن شب‌های پرالتهاب گذشته بود و رابطه‌ی آن‌ها به عمیق‌ترین حد خود رسیده بود. جونگ‌کوک دیگر نمی‌توانست حتی یک ساعت بدون حضور اِت نفس بکشد. اما دنیای مافیا هرگز رنگ آرامشِ مطلق را به خود نمی‌بیند.
شب حادثه - اسکله شماره ۷
جونگ‌کوک برای یک معامله بزرگ مجبور شد به اسکله برود. اِت، که حالا به اصرار خودش کمی از فنون دفاعی را یاد گرفته بود، با ایما و اشاره از جونگ‌کوک خواست که او را هم ببرد. جونگ‌کوک با اکراه و به شرط اینکه اِت داخل ماشین ضدگلوله بماند، قبول کرد.
همه چیز خوب پیش می‌رفت که ناگهان صدای آژیر و شلیک گلوله‌های پی‌در‌پی فضا را شکافت. کمین دشمن بود! جونگ‌کوک در میان باران گلوله، پشت یک کانتینر سنگر گرفته بود و با خشمی جنون‌آمیز شلیک می‌کرد. اِت از داخل ماشین، با وحشت به قامت جونگ‌کوک نگاه می‌کرد. ناگهان دید که یکی از تک‌تیراندازهای دشمن از بالای سوله، دقیقاً قلب جونگ‌کوک را هدف گرفته است.
در یک لحظه، غریزه محافظت بر ترس غلبه کرد. اِت درِ ماشین را باز کرد و با تمام توان به سمت جونگ‌کوک دوید. او نمی‌توانست فریاد بزند "مراقب باش"، پس تنها کاری که کرد، پرتاب کردن خودش روی بدن جونگ‌کوک بود.
صدای خفه و وحشتناک شلیک گلوله... و بعد، سکوتی که گوش جونگ‌کوک را کر کرد.
او سنگینی بدن ظریف اِت را روی سینه‌اش حس کرد. وقتی دستش را پشت کمر اِت گذاشت، گرمای مایع غلیظی را حس کرد که پیراهن یاسی اِت را به خون آغشته می‌کرد.
— «اِت؟... نه... نه نه نه!»
چشمان جونگ‌کوک از حدقه بیرون زده بود. او اِت را در آغوش گرفت و به بدنه کانتینر تکیه داد. صورت اِت به سفیدی گچ شده بود و لبانش می‌لرزید. او سعی کرد لبخند بزند، انگار می‌خواست بگوید "خوشحالم که تو سالمی".
جونگ‌کوک با فریادی که تمام اسکله را لرزاند، به بادیگاردهایش دستور آتش پوششی داد. او اِت را مثل یک پرِ کاه روی دست گرفت و به سمت ماشین دوید.
دیدگاه ها (۲)

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۲۲— «چشماتو نبند فرشته من! التم...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۲۳او روی صندلی کنار تخت نشسته ب...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۲۰جونگ‌کوک بدون اینکه منتظر جوا...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۱۹— «چی داری میگی؟ تقصیر تو؟ ات...

رمان عشق و نفرت پارت 14سلام سیسیا خوبین اوهم اوکی بریم واسه ...

سه پارتی Part : 3* بستنی فروشی *زوج جوان با خجالت روبه هم نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط