مروارید آبی
مروارید آبی
Part ²⁵
ویو لانا
برات دارم کوک
میخواستم نقشه قتل بکشم که در باز شد و پدربزرگ وارد شد کوک سریع از این موقعیت استفاده کرد و دستم و مهم گرفت و کشید به سمت پدر بزرگ
علامت پدربزرگ=
_سلام پدربزرگ خوش اومدید(سرد)
=بح بح سلام جناب کوک تبریک میگم شنیدم ازدواج کردی
_بله ممنونم ایشون همسرم لانا هستن اشاره به لانا *
+سلام پدربزرگ خوش اومدید (لبخند)
=خیلی ممنونم دخترم (لبخند)
دختر خوشگل و با ادبی هستی
_ با این حرف پدر بزرگ کمی از استرابم کم شد *
+ممنونم لطف دارید (لبخند)
=ببینم دخترم تو کوک و دوست نداری؟(تعجب)
+این چه حرفیه معلومه که دوسش دارم پدربزرگ
_شتتتتت فهمید یعنی؟(تودلش)
_ پدربزرگ ما همو واقعا دوست داریم از ته دلمون برای هم میمیریم
نگاه به لانا میکنه ولی لانا به پدربزرگ نگاه میکنه*
=پس چرا انگار کوک بزور دستتو گرفته
اشاره به دستشون*
لانا دست کوک و نگرفته و فقط کوک گرفته
+وادافاک این چقدر تیزه (تو دلش)
+لبخند نه پدربزرگ اینجوری نیست حلقه ام کمی بزرگه میترسم بیوفته زمین بخاطر همین اینطوری حس میکنید
=اهااا خب بببینم اون سه تا کله شق کجان؟
#اینجاییم پدربزرگ (لبخند)
میان سمت پدربزرگ و لانا و کوک کمی عقب میرن *
بعد از خوش و بش با پدربزرگ *
=خب بچه ها کارمند ها منتظرن و زشته بیاین سریع تر بریم شرکت
+پدربزرگ چرا عمارت ما نمیاین؟ بنظرم اول بیاین عمارت و شب اونجا استراحت کنید فردا برید شرکت
_ لانا جان گرمایش عمارت خرابه خودمونم دیشب هرکی رفت عمارت پدرش مگه یادت نیست؟ (حرصی عصبی دست لانا رو فشار میده)
=بنظرم حق با لانا ست امروز و بهتره شرکت نریم
کوک سریع با حرص به لانا نگاه میکنه و لبخند حرصی میزنه* (از اونا که بزار شب بشهههه)
#رمان #فیک #سناریو #واکنشات
#جونگکوک #تهیونگ #جیهوپ #نامجون #جین #جیمین #شوگا #بی_تی_اس #ارمی
Part ²⁵
ویو لانا
برات دارم کوک
میخواستم نقشه قتل بکشم که در باز شد و پدربزرگ وارد شد کوک سریع از این موقعیت استفاده کرد و دستم و مهم گرفت و کشید به سمت پدر بزرگ
علامت پدربزرگ=
_سلام پدربزرگ خوش اومدید(سرد)
=بح بح سلام جناب کوک تبریک میگم شنیدم ازدواج کردی
_بله ممنونم ایشون همسرم لانا هستن اشاره به لانا *
+سلام پدربزرگ خوش اومدید (لبخند)
=خیلی ممنونم دخترم (لبخند)
دختر خوشگل و با ادبی هستی
_ با این حرف پدر بزرگ کمی از استرابم کم شد *
+ممنونم لطف دارید (لبخند)
=ببینم دخترم تو کوک و دوست نداری؟(تعجب)
+این چه حرفیه معلومه که دوسش دارم پدربزرگ
_شتتتتت فهمید یعنی؟(تودلش)
_ پدربزرگ ما همو واقعا دوست داریم از ته دلمون برای هم میمیریم
نگاه به لانا میکنه ولی لانا به پدربزرگ نگاه میکنه*
=پس چرا انگار کوک بزور دستتو گرفته
اشاره به دستشون*
لانا دست کوک و نگرفته و فقط کوک گرفته
+وادافاک این چقدر تیزه (تو دلش)
+لبخند نه پدربزرگ اینجوری نیست حلقه ام کمی بزرگه میترسم بیوفته زمین بخاطر همین اینطوری حس میکنید
=اهااا خب بببینم اون سه تا کله شق کجان؟
#اینجاییم پدربزرگ (لبخند)
میان سمت پدربزرگ و لانا و کوک کمی عقب میرن *
بعد از خوش و بش با پدربزرگ *
=خب بچه ها کارمند ها منتظرن و زشته بیاین سریع تر بریم شرکت
+پدربزرگ چرا عمارت ما نمیاین؟ بنظرم اول بیاین عمارت و شب اونجا استراحت کنید فردا برید شرکت
_ لانا جان گرمایش عمارت خرابه خودمونم دیشب هرکی رفت عمارت پدرش مگه یادت نیست؟ (حرصی عصبی دست لانا رو فشار میده)
=بنظرم حق با لانا ست امروز و بهتره شرکت نریم
کوک سریع با حرص به لانا نگاه میکنه و لبخند حرصی میزنه* (از اونا که بزار شب بشهههه)
#رمان #فیک #سناریو #واکنشات
#جونگکوک #تهیونگ #جیهوپ #نامجون #جین #جیمین #شوگا #بی_تی_اس #ارمی
- ۹.۷k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط