{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_سیزدهم

#پارت_سیزدهم
_پناه اتفاقی افتاده؟
_سلام
_سلام دخترِ خوب...
کژال که متوجه موقعیت شد گفت
_پناه جان من آروم آروم میرم...
آرین از فرصت استفاده کرد و ادامه داد
_نمیخوای جواب بدی؟
_اتفاقی نیفتاده
_چرا انقدر دور شدی ازم؟
_حجم درسا خیلی زیادِ و سخت‌تر شده
خودت که میدونی این چیزا رو
_سخت‌تر از ترم آخر؟...
سکوت کردم که گفت
_میترسم
که دوباره نبینمت
_دوباره؟!
مگه قبل از این ارتباطی باهام داشتی؟...
عجولانه گفت
_نه نه
منظورم همین فاصله و ایناست دیگه...
چند وقته میخوام یه چیزی بگم
ولی...
انگار میدونستم میخواد چی بگه
میفهمیدم که توی اون لحظات چه حسی داره و چقدر از واکنشم میترسه
واهمه داشتم
شاید اگر به چشم‌هاش نگاه میکردم همه‌ی این دو‌ماه خراب میشد و دوباره صمیمی‌تر از قبل ادامه میدادم
توی همین فکرها بودم که گفت
_امروز اصلا امتحان نداشتم
فقط اومدم به امید اینکه ببینمت
تا بگم...
بگم پناهِ من میشی؟...
متعجب و بی اختیار بدون هیچ حرفی سرم رو چرخوندم سمتش و خیره‌ی چشم‌هاش شدم
آرین چی میگفت؟
اون از کجا میدونست که حتی بدون عشق هم میتونه ساعت‌ها سیرابم کنه از آرامش؟
سریع نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم
_ببخشید آقای مهدوی
دوستم منتظرمه باید برم
_دوستتو بهونه‌ی فرار نکن
_لطفا دنبالم نیا
اصلا جلوه‌ی خوبی نداره تو دانشگاه
_پس صبر کن حرفامو بزنم بعد برو...
بی توجه به حرف‌هاش تند تند قدم برمیداشتم که از پشت کولم رو کشید و ایستادم
اومد مقابلم و گفت
_تو این چند وقت که نبودی فکر میکردم بزرگ شدی
_خب؟
_ولی تو هنوزم مثل قبل یه دختر کوچولوی لجبازی
_لطفا برو
دختر کوچولوها نمیتونن عاشق کسی باشن
_اشتباه میکنی
اتفاقا همون کوچولوها اگه عاشق شن دنیا رو بهم میریزن
_برو آرین
من تمایلی به این ارتباط ندارم
_میرم
ولی فقط الان
اگه نیاز باشه که هفت روزِ هفته رو جلو دانشکدت بشینم تا ببینمت،اینکارو میکنم
_چون دیوونه‌ای
_هه
آره...
و بعد رفت مقابلم و در حالیکه قدم میزد برگشت عقب و گفت
_فکر کن به حرفام دختر کوچولو...
و رفت
تندتر از قبل خودم رو رسوندم به خروجی
صورتم از سرما بی حس بود و کژال با دیدنم گفت
_گاو ندارم عزیزم
بیا خودمو بکشم جلو پات
کجایی تو پس؟
_هیچی طول کشید تا بیام
_مسیر طولانی بود یا حرفای...
_کژال حوصله ندارم الان وقت شوخی نیست...
نگاهم کرد و گفت
_باشه
گفته باشم که من فقط الان پاسخگوی سوالاتتم،شمارتو رو تلفن خونم ببینم خونت حلاله...
خندیدم و با گرفتن تاکسی ازش جدا شدم...
دیدگاه ها (۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_34با دیدن من اخمی بین ابرو ه...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.44(روایت از زبان جونگ ک...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

★彡   Part 12 彡★ الان چند وقیقه بود که فقط من سر میز شام نشست...

«قرار نبود عاشقت بشم» | تک‌پارتی جونکوک 🖤از همون روز اول با ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁸ویو: جونگ‌کوکبعد از اینکه جمله‌م...

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط