p17
p17
پاشدم مثل هر روز توقع داشتم چند دقیقه صداش کنم تا از محکم بغل کردنم دست برداره اما اون نبود پدرش هم نبود هیچ کدومشون بودن و من تو عمارت تنها بودم به سمت پنجره رفتم تا بازش کنم و یه هوایی بخورم ولی باز نشد
مایا : بهت گفتم همه ی درو پنجره هارو میبنده
دیانا : کلیدش کجاست وقت ندارم تا تئو برسه
کلیدو دارم ولی به درد نمیخوره تئو جونت اول باید معجونو بیاره تا طلس امنیتی که ارباب ولدمورت روش وقت گذاشته رو بشکنه
دیانا : تو یا معجونت چجوری میخوای تامو شکست بدی
مایا : میدونی من معجون هام هیچ وقت خوب نبود و خب فقط شانس آورم که یبار از جیب ارباب ریدل یه چیزی افتاد کپی اش کردم و یجها نگهداری اش کردم
دیانا : واوو
مایا : وسایلتو جمع نمیکنی
دیانا : وسایلمو برادرم برام جمع کرده خوشم نمیاد کادو های چرت و پرت متیو رو با خودم ببرم تنها چیزی که دل کندن ازش برام سخته این توت فرنگی کوچولوعه ولی اونم مجوره با متیو تنها بمونه
مایا : خب پس خوراکی که میخوای
دیانا : آره گشنمه هست بریم یچیزی بخوریم
مایا : خب چی میخوای
دیانا : امروز خیلی هوس حلیم کردم تا حالا اینجوری نشده بودم
رنگش یه جوری شد ولی عادی سازی کرد
مایا : میرم برات بیارم
دیانا : میام پایین
پاشدم و رفتم پایین
چند ساعت بعد :
مایا داشت یادمم میداد چجوری سلام علینک کنم و وسایل خودشو جمع میکرد البته خیلی نامحسوس
ساعت ۸ شب :
پاشدم مثل هر روز توقع داشتم چند دقیقه صداش کنم تا از محکم بغل کردنم دست برداره اما اون نبود پدرش هم نبود هیچ کدومشون بودن و من تو عمارت تنها بودم به سمت پنجره رفتم تا بازش کنم و یه هوایی بخورم ولی باز نشد
مایا : بهت گفتم همه ی درو پنجره هارو میبنده
دیانا : کلیدش کجاست وقت ندارم تا تئو برسه
کلیدو دارم ولی به درد نمیخوره تئو جونت اول باید معجونو بیاره تا طلس امنیتی که ارباب ولدمورت روش وقت گذاشته رو بشکنه
دیانا : تو یا معجونت چجوری میخوای تامو شکست بدی
مایا : میدونی من معجون هام هیچ وقت خوب نبود و خب فقط شانس آورم که یبار از جیب ارباب ریدل یه چیزی افتاد کپی اش کردم و یجها نگهداری اش کردم
دیانا : واوو
مایا : وسایلتو جمع نمیکنی
دیانا : وسایلمو برادرم برام جمع کرده خوشم نمیاد کادو های چرت و پرت متیو رو با خودم ببرم تنها چیزی که دل کندن ازش برام سخته این توت فرنگی کوچولوعه ولی اونم مجوره با متیو تنها بمونه
مایا : خب پس خوراکی که میخوای
دیانا : آره گشنمه هست بریم یچیزی بخوریم
مایا : خب چی میخوای
دیانا : امروز خیلی هوس حلیم کردم تا حالا اینجوری نشده بودم
رنگش یه جوری شد ولی عادی سازی کرد
مایا : میرم برات بیارم
دیانا : میام پایین
پاشدم و رفتم پایین
چند ساعت بعد :
مایا داشت یادمم میداد چجوری سلام علینک کنم و وسایل خودشو جمع میکرد البته خیلی نامحسوس
ساعت ۸ شب :
- ۲۸۵
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط