ادامه داد باشه?
ادامه داد باشه?
-به تو ربطی نداره....دوس دارم تو بغله یه پسر باشم به توچه....
وای گوشم......گوشم داشت سوت نیکشید چبزی رو نمیتونستم بشونم....
میسوخت لپم میسوخت...زد تو صورتم...
سیلی زد....
دیگه نتونستم حتی یه دقیقه اونجا طاقت بیارم...
کیفمو برداشتمو بدو بدوو...رفتم..
انقدر دوویدم انقدر دوویدم که..نفسم داشت میبرید...
بدو بدو از پله ها رفتم بالا رسیدم دمه اتاقم..کارتو گرفتم جلو دستگیره و باز شد...افتادم رو تخت ...پتورو گرفتم جلوی...دهنم انقدر جیـــغ کشیدم انقدر جیغ کشیدم که....
به چه حقی منو زد.....به چه حقییییی
فکرش داشت دیوونم میکرد...
طبق معمول گریه کردمو خوابم گرفت...
خوابم برد...
....
با نوازشه دسته یکی روی موهام ..بیدار شدم...جلوم ارتینو دیدم...
خیلی ترسیدمو رفتم عقب...
ارتین گفت
-چته نترس منم
-جلو نیا😱 😖 😬 ...توروخدا نزدیکم نیا
-مهتاب چت شده....آرتینما...
گریم افتاد ...دوباره یادم افتاد زد تو صورتم...
دستمو ناخداگاه گذاشتم...روی صورتم ..خودش فهمیدم...
منو مثل یه بچه کوچولو بلند کرد...
و محکم بغلم کرد خودشم نشست روی تخت...
دیگه نمیتونستم طاقت بیارمـ...سرمو گذاشتم روی شونش...اونم دست میکشید روی سرم...اروم موهامو بوس میکرد..
یهو نمیدونم چم شد...دستمو حلقه کردم دوره کمرش..محکم خودنو چسبوندم بهش...
همچنان گریه میکردم...
سرمو اورد بالا..وقتی چشمای پر از اشکمو دید..اروم گفت
-مهتابم ببخشید...نمیخواستم بزنمت..ولی تقصیره خودت بود..
من دوس نداشتم بدنت ..بدنشو لمس کنه..
اونجوریم که حرف میزدی...هرکس جای من بود بهت میگفت هرزه...
اروم لبمو بوس کرد..تعجب کردم...
پس اون ارتینه مغرور کو..
یهو یادم اومد که...آرتین نمیتونه ماله من باشه...سلین دوسش داره...
ازش جدا شدم...
خودش تعجب کرد ولی به رو خودش نیاورد..
از در رفت بیرون....
چرا ارتین نمیتونست ماله من باشه...
چرا مقاومت نمیکنم در برابر اون ...چرا میزارم بهم نزدیک شه..
شده بودم مثل یه بچه
ولی چرا ارتین...جلو چشمه من...سلینو بغل کرد اگه منو دوس داره...
ارتین اومد ...
منم دیگه با خودم عهد بستم بهش فکر نکنم...میدونم که نمیشد ولی سعی میکردم
موهامو جلوی آینه خشک میمردم...تو این مدت که ارتین نبود رفتم حموم...
وقتی داشتم موهامو خشک میکردم ارتین اومد جلو ...سرشو اورد جلوی موهامو بو کرد...واقعا کاراش واسم عجیب بود...
بعد چشمن افتاد به معجونی که روی اپن بود..
گفت
-دیدم چشمات پف کرده خیلی گریه کرده بودی...چیزیم نخوردی...واست معجون گرفتم...
با اخم گفتم
-نمیخوام
-باید بخوری ..وگرنه مریض میشی...
-گفتم که نمیخوام
رفت معجونو اورد ...قاشقش توش بود...چقدرم زیاد بود...
دسته منو گرفت به زور ..منو کشید روی تخت
-بشین
نشستم...خودش یکم یکم میزاشت دهنم ...ولی من سرمو تکون میدادم که(نمیخوام)
اونم دستانو گرفته بود پاهاشم قفل کرده بود به پاهام که...نتونم فرار کنم...
خودش از قیافم خندش گرفته بود...
...همش تموم شد به زور...داشتم میپوکیدم..
گفتم
-دارم میپوکم ...اگه الان اینجا استفراق کنم ...جوابشو تو میدی؟
-نه نترس نه تو استفراق میکنی نه من جواب میدم...
اخم کردم بهشو پاها و دستاشو باز کرد...
منم فرار کردم کشمو برداشتم ..موهامو یه بار دیگه شونه کردم...و بالای بالا بستم...
یهو ارتینو توی آینه دیدم ...
سرشو اورد جلو ..دوباره موهامو بو کرد..
نمیدونم چرا خوشم میومد...
دستش رفت طرفه موهام...کششو باز کرد ...جیغم در آومد
-عه چرا بازش کردی اه....اذیت میشم دستشو گذاشت روی لبم
-خانومه غر غرو...اینجوری قشنگتری...
یکمم دستشو کشید توی موهام...
بعد دستشو دوره گردنم حلقه کرد....اومد لپمو بوس کنه ..که سرمو بردم پایین و جاخالی دادم...
خندش گرفت به من و رفت...
رفتم لباسمو عوض کنم ...با اون اذیت میشدم...
یه نیم تنه ی سورمه ای پوشیدم ...با سته شلوارش..
خیلی چسبون بود..ولی سینه هام تو اون لباس خیلی خوش فرم بود....
صدای ارتین اومد
-مهتاب مهتاب...
-چیهههههه
-حولمو از تو ساکم بیار...
با خودم گفتم مگه نوکره باباتم...
-کدوم زیپ؟؟
-زیپ وسطیه
رفتم زیپ وسطیرو باز مردم حولشو هم برداشتم...رفتم در زدم ..درو یکم باز کردو دستشو اورد بیرون..
حولرو گرفتم حلوش..یهو دستمو گرفتو داشت منو نشکشید تو
-ارتین چیکار میکتی ولم کن
جیغ زدمو تکرار کردم
-ولم کن....
صدا غش غش خندیدنش اومد...
رفتم جلوی آینه شروع کردم به ارایش کردنه خودم..
یهو صدای ارتین اومد
-اهمممم...
نگامو دادم بهش...چه خوشگل شده بود لامصب
لبای قرمز پوسته سفید.. ...تیشرته سفید..شلوار راحتیه سفید
یهو نگاش افتاد به لباسای من ..یه درخششی تو چشماش معلوم شد...خیره شده بود به سینه هام...
نمیدونم چم شد..دستنو گرفتم جلوی ..لباسم گفتم
-به چی نگاه میکنی..
یهو خندید
-به تو ربطی نداره....دوس دارم تو بغله یه پسر باشم به توچه....
وای گوشم......گوشم داشت سوت نیکشید چبزی رو نمیتونستم بشونم....
میسوخت لپم میسوخت...زد تو صورتم...
سیلی زد....
دیگه نتونستم حتی یه دقیقه اونجا طاقت بیارم...
کیفمو برداشتمو بدو بدوو...رفتم..
انقدر دوویدم انقدر دوویدم که..نفسم داشت میبرید...
بدو بدو از پله ها رفتم بالا رسیدم دمه اتاقم..کارتو گرفتم جلو دستگیره و باز شد...افتادم رو تخت ...پتورو گرفتم جلوی...دهنم انقدر جیـــغ کشیدم انقدر جیغ کشیدم که....
به چه حقی منو زد.....به چه حقییییی
فکرش داشت دیوونم میکرد...
طبق معمول گریه کردمو خوابم گرفت...
خوابم برد...
....
با نوازشه دسته یکی روی موهام ..بیدار شدم...جلوم ارتینو دیدم...
خیلی ترسیدمو رفتم عقب...
ارتین گفت
-چته نترس منم
-جلو نیا😱 😖 😬 ...توروخدا نزدیکم نیا
-مهتاب چت شده....آرتینما...
گریم افتاد ...دوباره یادم افتاد زد تو صورتم...
دستمو ناخداگاه گذاشتم...روی صورتم ..خودش فهمیدم...
منو مثل یه بچه کوچولو بلند کرد...
و محکم بغلم کرد خودشم نشست روی تخت...
دیگه نمیتونستم طاقت بیارمـ...سرمو گذاشتم روی شونش...اونم دست میکشید روی سرم...اروم موهامو بوس میکرد..
یهو نمیدونم چم شد...دستمو حلقه کردم دوره کمرش..محکم خودنو چسبوندم بهش...
همچنان گریه میکردم...
سرمو اورد بالا..وقتی چشمای پر از اشکمو دید..اروم گفت
-مهتابم ببخشید...نمیخواستم بزنمت..ولی تقصیره خودت بود..
من دوس نداشتم بدنت ..بدنشو لمس کنه..
اونجوریم که حرف میزدی...هرکس جای من بود بهت میگفت هرزه...
اروم لبمو بوس کرد..تعجب کردم...
پس اون ارتینه مغرور کو..
یهو یادم اومد که...آرتین نمیتونه ماله من باشه...سلین دوسش داره...
ازش جدا شدم...
خودش تعجب کرد ولی به رو خودش نیاورد..
از در رفت بیرون....
چرا ارتین نمیتونست ماله من باشه...
چرا مقاومت نمیکنم در برابر اون ...چرا میزارم بهم نزدیک شه..
شده بودم مثل یه بچه
ولی چرا ارتین...جلو چشمه من...سلینو بغل کرد اگه منو دوس داره...
ارتین اومد ...
منم دیگه با خودم عهد بستم بهش فکر نکنم...میدونم که نمیشد ولی سعی میکردم
موهامو جلوی آینه خشک میمردم...تو این مدت که ارتین نبود رفتم حموم...
وقتی داشتم موهامو خشک میکردم ارتین اومد جلو ...سرشو اورد جلوی موهامو بو کرد...واقعا کاراش واسم عجیب بود...
بعد چشمن افتاد به معجونی که روی اپن بود..
گفت
-دیدم چشمات پف کرده خیلی گریه کرده بودی...چیزیم نخوردی...واست معجون گرفتم...
با اخم گفتم
-نمیخوام
-باید بخوری ..وگرنه مریض میشی...
-گفتم که نمیخوام
رفت معجونو اورد ...قاشقش توش بود...چقدرم زیاد بود...
دسته منو گرفت به زور ..منو کشید روی تخت
-بشین
نشستم...خودش یکم یکم میزاشت دهنم ...ولی من سرمو تکون میدادم که(نمیخوام)
اونم دستانو گرفته بود پاهاشم قفل کرده بود به پاهام که...نتونم فرار کنم...
خودش از قیافم خندش گرفته بود...
...همش تموم شد به زور...داشتم میپوکیدم..
گفتم
-دارم میپوکم ...اگه الان اینجا استفراق کنم ...جوابشو تو میدی؟
-نه نترس نه تو استفراق میکنی نه من جواب میدم...
اخم کردم بهشو پاها و دستاشو باز کرد...
منم فرار کردم کشمو برداشتم ..موهامو یه بار دیگه شونه کردم...و بالای بالا بستم...
یهو ارتینو توی آینه دیدم ...
سرشو اورد جلو ..دوباره موهامو بو کرد..
نمیدونم چرا خوشم میومد...
دستش رفت طرفه موهام...کششو باز کرد ...جیغم در آومد
-عه چرا بازش کردی اه....اذیت میشم دستشو گذاشت روی لبم
-خانومه غر غرو...اینجوری قشنگتری...
یکمم دستشو کشید توی موهام...
بعد دستشو دوره گردنم حلقه کرد....اومد لپمو بوس کنه ..که سرمو بردم پایین و جاخالی دادم...
خندش گرفت به من و رفت...
رفتم لباسمو عوض کنم ...با اون اذیت میشدم...
یه نیم تنه ی سورمه ای پوشیدم ...با سته شلوارش..
خیلی چسبون بود..ولی سینه هام تو اون لباس خیلی خوش فرم بود....
صدای ارتین اومد
-مهتاب مهتاب...
-چیهههههه
-حولمو از تو ساکم بیار...
با خودم گفتم مگه نوکره باباتم...
-کدوم زیپ؟؟
-زیپ وسطیه
رفتم زیپ وسطیرو باز مردم حولشو هم برداشتم...رفتم در زدم ..درو یکم باز کردو دستشو اورد بیرون..
حولرو گرفتم حلوش..یهو دستمو گرفتو داشت منو نشکشید تو
-ارتین چیکار میکتی ولم کن
جیغ زدمو تکرار کردم
-ولم کن....
صدا غش غش خندیدنش اومد...
رفتم جلوی آینه شروع کردم به ارایش کردنه خودم..
یهو صدای ارتین اومد
-اهمممم...
نگامو دادم بهش...چه خوشگل شده بود لامصب
لبای قرمز پوسته سفید.. ...تیشرته سفید..شلوار راحتیه سفید
یهو نگاش افتاد به لباسای من ..یه درخششی تو چشماش معلوم شد...خیره شده بود به سینه هام...
نمیدونم چم شد..دستنو گرفتم جلوی ..لباسم گفتم
-به چی نگاه میکنی..
یهو خندید
- ۱۰.۷k
- ۳۰ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط