{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق بی مقدمه

رمان عشق بی مقدمه
-آرتین توروخدا ولم کنننن...آرتین دارم له میشم ولم کن....
دستشو گاز گرفتم محکم... که پرید بالا....منم فرار کردم...افتاد دنباله من...
-مهتاب منو گاز میگیری دیگه....بهت نشون میدم..
زبون واسش در اوردمو...هر هر خندیدم..دوباره گیرم انداخت...افتاد روم ...منو کشوند روی تخت...من داشتم از ترس هلاک میشدم...یکم نگاه کرد به لبام ...منم مثه گیجا نگاش میکردم..چشماشو بست دستشو گذاشت پشته موهام..سرشو اورد جلو....وای خدااا خودت کمکم کن.......
.....
صدای در اومد...
آرتین از ترس پرید بالا و هول کرد..
منم رفتم درو باز کردم
وای خدااا.ابروم رفت..خاک تو سرم...

سامیار چشماش شده بود اندازه گردوو...معلوم بود از قیافش داشت از تعجب میترکید...
زل زد به آرتینو من...
گفت
-چرا رنگه دوتاتون شده مثه گچ
یه غمه عجیبی تو صورتش احساس میشد
با لکنت گفتم
-ن...نه..نه راستش...م...ا...هیچی
ارتین خیلی سرخ شده بود....
گفت
-سامی تو اینجا چیکار میکنی؟
-سحر گفت بیام دنبالتون...
همون موقع سلین رسید...
ارتینو که لخت دید داد زد
-آرتین توچرا لختی...
آرتین بدونه حرفی...رفت که لباسشو بپوشه...
سامیار اخمش بیشتر شد...
سلین با ناراحتی گفت
-خبریه...?چرا ارتین لخت بود...
-ممم.من....نمیدونم
اخم کردو گفت
-باشه...
اونا رفتن پایبنو به من گفتن زود بیان
وای حالا با خودشون میگفتن ...ما چیکار میکردیم...
ارتین بگم هداااچیکارت کنه....اگه لباستو پوشیده بودیو...
پامیشدی میرفتیم پایین اینجوری نمیشد
ولی انگار یه ذوقی داشتم واسه ارتین...که چرا مهربون شد یهو...
یهو اومد جلو روم...
-مهتاب میتونی کرباتمو ببندی
-آره بیاااا..ببندم...فقط زود باش...سحر منو میکشه..
یه خنده ی عجیبی کردو گفت
-نترس بابا
کرباتشو بستم فقط داشت به صورته من نگاه میکرد...فک میمرد من خزم نمیفهمم بعد وقتی بستمو...
چشامو بردم روی صورتشو بهش لبخند زدم..هول شد
گفتم
-به چی داری نگاه میکنی ادم ندیدی؟؟..
-خخخ هیچی...
آروم اومد جلو ولپمو بوس کرد...
خدایااااین چیکار کرد الان....چیکار کرد...نفهمیدم...
لپمو بوس کرد...??
چرا اینجوری کرد وا.....مگه از دخترا بدش نمیومد...
نکنه داشت ازم استفاده میکرد....
منم که اینجوری نبودممم...نباید میزاستم به کاراش ادامه بده...

اومد جلو یه پیرهنه سفید با یه کته چسبونه سرمه ای پوشیده بود..تیپش خیلی متفاوت بود..ولی بازم جذاب بود....دستشو دراز کرد...ناخداگاه دستشو گرفتم...
خدا توروخدا کمکم کن خودنو کنترل کنم...
محکم دستمو گرفته بود...
وای یه حسه خیلی قشنگی داشتم...
از آسانسور که داشتیم پیاده میشدیم..
دستمو ول کرد...
عجیب بود کاراش...
سحر با حیغ اومد جلو منو ارتین
-کحا بودیددد شما دوتااااا ...هان?😡 😡 😡
هنوز ...سامیارو سلین توهم بودن..
ارتین گفت
-سحر خانوم معذرت
...
اگه اونا میگفتن که ارتین لخت بوده چی...
ولی...انگار نگفته بودن خداروشکر..

آراد اومد زد روی شونه ی ارتین و دمه گوشش گفت
-شنیدم پیش مهتاب لخت بودی که...
ارتین زد پسه کله ی آراد گفت
‌-بودم که بودم به تو چه؟
-نکنه خبریه?
ارتین فقط خندید...
رفتم کناره بقیه...
میخواستم با سلین شوخی کنم که...اخماش باز شه...
رفتم کنارش..
-پلسینه من چشه؟
-هیچی مهتاب ...مهم نیس
-عه سلینی بگو دیگه....چته؟
-مهتاب ...مهتاب...بیخیال...
انگار بغض کرده بود...
گفتم
-خب بگو چتههه دیگه...
-قول میدی به کسی نگی...
-قول میدم....
دمه گوشم گفت...
-عاشق شدم بدجور...
ذوق مرگ شدم....سلین دختره خیلی خوبی بود..منم خیلی دوسش دارم
-واقعا؟؟...جیغغغغغ کی هس حالا اون شازده؟
سرشو انداخت پایینو اروم گفت
-آرتین...
ذوقم پرید...یه بغضه عجیبی اومد توی گلوم...ولی جلوشو گرفتم ...نمیخواستم سلین فکر کنه...خوشحال نشدم
-آرتین؟...
-آره آرتین...من خیلی دوسش دارم...خوشحال نشدی?
رفتم تو فکر...خدایا مت چم شد..چرا یهو خورد تو ذوقم چرا...چرا ناراحت شدم..من که باید الان خوشحال باشم..
یهو صدای سلین ...منو دوباره هوشیار کرد...
-مهتاب ...چته?خوشحال نشدی؟؟
-‌ن...ن..نه خوشحال شدم...
دوس داشتم انقدر گریه کنم که....لبخنده الکیم داغونم میکرد... و یه چاقو فرو میکرد به قلبم...
ادامه دادم
-خب چرا الان ...زدی تو فازه غم؟
-وقتی لخت تو اتاقه تو دیدمش نابود شدم....من عاشقشم...طاقت ندارم عاشقه کسی دیگه باشه...اونم بهترین دوستم..راستشو بگو بین شما چیزی هس؟
-نه سلینی...بین ما چیری نیست عزیزم...اوهوم درکت میکنم..اون گرمش بود...فقط..همین..تو خیالت راحت...
....
نمیخواستم به دوستم کلک بزنم...نمیخواستم فکر کنه دوستش داره بهش ..خیانت میکنه...
اروم سلین لپمو بوس کرد...
دیگه باید خودمو از ارتین دور میکردم...چون دوستم دوسش داشت...
من چرا حالم گرفته شد...با این حرفه سلین...مگه من احساسی دارم نسب
دیدگاه ها (۱۷)

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

پارت ۲ (سرنوشت) ویو ا/ت:خیلی داشت تند میرفت ریده بودم به خود...

ستاره ی من(پارت ۲)

Part ²⁷ویو لیلی جونگکوک داشت رانندگی میکرد که یهو یه ماشینی ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:6ویو «علی»رفتم سر کلاس اولین چیزی...

در ون ها باز شد که با عمه هام ودوتا دیگه از عمو هام مواجه شد...

P7 .MY GOOD MISTAKE.

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part30چشاشو ریز کردو اومد جلوترکهدستشو گذاشت ...

رومان روز برفی (پارت6)از زبان ات الان یہ حس عجیب داشتم نمیدو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط