ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۲۱
سئول یک ساله شد.
عمارت پر از بادکنک بود. سون-اوک کیک پخته بود. سه طبقه. سفید. با خامه. روش نوشته بود «سئول عزیز، تولدت مبارک». می-سوک سفره انداخته بود. توی سالن بزرگ. همه جا شمع بود. نور زرد. گرم.
تهیونگ صبح زود رفته بود بیرون. جونگ کوک نمیدانست کجا. نگران نبود. دیگر بهش اعتماد داشت.
ساعت ۱۱ بود که تهیونگ برگشت. یک جعبه بزرگ دستش بود. کادو پیچیده شده بود. با کاغذ آبی.
«این چیه؟» پرسید جونگ کوک.
تهیونگ جعبه را گذاشت زمین. سئول را بغل کرد. «برای پسرم.»
جعبه را باز کرد. یک اسب چوبی کوچک. قرمز. دستساز. روش اسم سئول حک شده بود.
تهیونگ بچه را روی اسب نشاند. سئول ذوق زده شد. دست زد. خندید.
جونگ کوک نگاه میکرد. اشک توی چشمهایش بود. «کجا پیداش کردی؟»
«نساختم. سفارش دادم. سه ماه پیش. یه پیرمرد توی روستا برام درست کرد. میخواستم امروز برسم.»
سئول اسب را بغل کرد. ول نمیکرد. تهیونگ بوسیدش روی گونه.
دور هم نشستند. کیک خوردند. می-سوک شیرینی پخته بود. سون-اوک چای ریخت. همه لبخند میزدند. حتی تهیونگ. نه لبخند سرد. لبخند واقعی. پدر بودن را بلد بود. شاید از اول بلد بود. فقط کسی نبود بهش یاد بدهد.
بعد از مهمونی، سئول خوابید. اسب چوبی توی بغلش بود. تهیونگ پتو را کشید رویش. چراغ را کم کرد.
رفت توی اتاق نشیمن. جونگ کوک آنجا بود. داشت به آتش بخاری نگاه میکرد.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«سون-هی دیروز برام پیام فرستاد.»
تهیونگ صورتش سرد شد. «چی نوشته بود؟»
جونگ کوک گوشی را درآورد. نشان داد:
«تولد سئول مبارک. براش کادو خریدم. بزودی میفرستمش. - سون-هی»
تهیونگ گوشی را گرفت. نگاه کرد. بعد پس داد. «بذار بیاد. منتظرش میمونم.»
جونگ کوک نگران بود. «اگه فقط کادو نباشه چی؟ اگه خودش بیاد؟»
تهیونگ دستش را گرفت. «اگه خودش بیاد، نمیذارم بره. برای همیشه.»
همان شب، جونگ کوک خوابش نبرد. روی تخت دراز کشیده بود. سئول کنارش بود. تهیونگ هنوز بیدار بود. توی اتاق نشیمن نشسته بود. سیگار برگ دستش. دود میکرد. نگاه به بیرون. به در. به سایهها.
ساعت ۲ بامداد، صدایی آمد. زنگ در.
تهیونگ بلند شد. اسلحه را برداشت. رفت سمت در. جونگ کوک پشت سرش.
در را باز کرد.
هیچکس نبود. فقط یک جعبه روی پله بود. بزرگ. کادو پیچیده شده. روبان قرمز.
تهیونگ جعبه را برداشت. باز کرد.
داخلش یک عروسک بود. خرس قهوهای. چشم دکمهای. روی شکمش نوشته بود: «برای سئول از طرف عمه سون-هی.»
تهیونگ عروسک را برداشت. نگاه کرد. چیزی توش نبود. فقط عروسک.
جونگ کوک گفت: «بذار دور بیندازیمش.»
تهیونگ عروسک را گذاشت توی جعبه. در را بست.
«نمیذارم بره پیش سئول. ولی دور نمیندازم. نگهش میدارم. تا وقتی خودش بیاد. ببینمش توی چشماش.»
آن شب هیچکس نخوابید. فقط سئول خواب بود. بیخبر از دنیایی که پر از سایه بود. سایههایی که دورش حلقه زده بودند. اما هنوز نرسیده بودند. نه با اجازه تهیونگ. نه با اجازه جونگ کوک. نه با اجازه کسی که عشق را از قرارداد اجباری یاد گرفته بود و حالا داشت ازش محافظت میکرد. مثل یک سایه. اما سایه روشن. سایه امن. سایه پدر.
پارت ۲۱
سئول یک ساله شد.
عمارت پر از بادکنک بود. سون-اوک کیک پخته بود. سه طبقه. سفید. با خامه. روش نوشته بود «سئول عزیز، تولدت مبارک». می-سوک سفره انداخته بود. توی سالن بزرگ. همه جا شمع بود. نور زرد. گرم.
تهیونگ صبح زود رفته بود بیرون. جونگ کوک نمیدانست کجا. نگران نبود. دیگر بهش اعتماد داشت.
ساعت ۱۱ بود که تهیونگ برگشت. یک جعبه بزرگ دستش بود. کادو پیچیده شده بود. با کاغذ آبی.
«این چیه؟» پرسید جونگ کوک.
تهیونگ جعبه را گذاشت زمین. سئول را بغل کرد. «برای پسرم.»
جعبه را باز کرد. یک اسب چوبی کوچک. قرمز. دستساز. روش اسم سئول حک شده بود.
تهیونگ بچه را روی اسب نشاند. سئول ذوق زده شد. دست زد. خندید.
جونگ کوک نگاه میکرد. اشک توی چشمهایش بود. «کجا پیداش کردی؟»
«نساختم. سفارش دادم. سه ماه پیش. یه پیرمرد توی روستا برام درست کرد. میخواستم امروز برسم.»
سئول اسب را بغل کرد. ول نمیکرد. تهیونگ بوسیدش روی گونه.
دور هم نشستند. کیک خوردند. می-سوک شیرینی پخته بود. سون-اوک چای ریخت. همه لبخند میزدند. حتی تهیونگ. نه لبخند سرد. لبخند واقعی. پدر بودن را بلد بود. شاید از اول بلد بود. فقط کسی نبود بهش یاد بدهد.
بعد از مهمونی، سئول خوابید. اسب چوبی توی بغلش بود. تهیونگ پتو را کشید رویش. چراغ را کم کرد.
رفت توی اتاق نشیمن. جونگ کوک آنجا بود. داشت به آتش بخاری نگاه میکرد.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«سون-هی دیروز برام پیام فرستاد.»
تهیونگ صورتش سرد شد. «چی نوشته بود؟»
جونگ کوک گوشی را درآورد. نشان داد:
«تولد سئول مبارک. براش کادو خریدم. بزودی میفرستمش. - سون-هی»
تهیونگ گوشی را گرفت. نگاه کرد. بعد پس داد. «بذار بیاد. منتظرش میمونم.»
جونگ کوک نگران بود. «اگه فقط کادو نباشه چی؟ اگه خودش بیاد؟»
تهیونگ دستش را گرفت. «اگه خودش بیاد، نمیذارم بره. برای همیشه.»
همان شب، جونگ کوک خوابش نبرد. روی تخت دراز کشیده بود. سئول کنارش بود. تهیونگ هنوز بیدار بود. توی اتاق نشیمن نشسته بود. سیگار برگ دستش. دود میکرد. نگاه به بیرون. به در. به سایهها.
ساعت ۲ بامداد، صدایی آمد. زنگ در.
تهیونگ بلند شد. اسلحه را برداشت. رفت سمت در. جونگ کوک پشت سرش.
در را باز کرد.
هیچکس نبود. فقط یک جعبه روی پله بود. بزرگ. کادو پیچیده شده. روبان قرمز.
تهیونگ جعبه را برداشت. باز کرد.
داخلش یک عروسک بود. خرس قهوهای. چشم دکمهای. روی شکمش نوشته بود: «برای سئول از طرف عمه سون-هی.»
تهیونگ عروسک را برداشت. نگاه کرد. چیزی توش نبود. فقط عروسک.
جونگ کوک گفت: «بذار دور بیندازیمش.»
تهیونگ عروسک را گذاشت توی جعبه. در را بست.
«نمیذارم بره پیش سئول. ولی دور نمیندازم. نگهش میدارم. تا وقتی خودش بیاد. ببینمش توی چشماش.»
آن شب هیچکس نخوابید. فقط سئول خواب بود. بیخبر از دنیایی که پر از سایه بود. سایههایی که دورش حلقه زده بودند. اما هنوز نرسیده بودند. نه با اجازه تهیونگ. نه با اجازه جونگ کوک. نه با اجازه کسی که عشق را از قرارداد اجباری یاد گرفته بود و حالا داشت ازش محافظت میکرد. مثل یک سایه. اما سایه روشن. سایه امن. سایه پدر.
- ۲۷۳
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط