ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۲۳
تابستان بود. هوا گرم. سئول یک سال و نیمه. توی باغچه میدوید. پشت پروانهها. زمین میخورد. بلند میشد. میخندید. جونگ کوک سایهبان زده بود. زیرش نشسته بود. چای میخورد. نگاه میکرد.
تهیونگ کنارش نشسته بود. لپتاپ باز بود. کار میکرد. اما گاهی نگاه میکرد به سئول. لبخند میزد. برمیگشت به کار.
می-سوک و سون-اوک توی آشپزخانه بودند. مربا درست میکردند. صدای خندهشان میآمد بیرون.
همه چیز آرام بود. شاید زیادی آرام.
ساعت ۵ بعدازظهر، در زدند.
تهیونگ بلند شد. رفت سمت در. جونگ کوک دنبالش.
یک زن ایستاده بود. کت و شلوار مشکی. موهای کوتاه. چمدان کوچک دستش.
«آقای کیم؟ من لی هه-جین هستم. از طرف بازرس لی. مدارک جدیدی دارم درباره خانم سون-هی.»
تهیونگ راه را باز کرد. «بفرمایید داخل.»
زن وارد شد. نگاهش به سئول افتاد که توی باغچه میدوید. لبخند زد. «بچه قشنگی دارید.»
تهیونگ چیزی نگفت. بردش توی اتاق نشیمن. جونگ کوک هم آمد.
زن چمدان را باز کرد. چند پوشه درآورد. گذاشت روی میز.
«ما چند ماهه رد سون-هی رو گم کرده بودیم. هفته پیش، یکی از مأمورهامون توی فرودگاه این چمدان رو پیدا کرد. کسی که چمدان رو جا گذاشته بود، عکس سون-هی توی گوشیش بود. مدارک بانکی. چند تا پاسپورت جعلی. و این.»
یک عکس درآورد. گذاشت روی میز. عکس سئول بود. همان عکس پشت درخت. اما قدیمیتر. سئول کوچیکتر. چند ماهه. جونگ کوک بغلش کرده بود. ایستاده توی ایوان.
تهیونگ عکس را برداشت. نگاه کرد. «این مال کجاست؟»
«توی گوشی سون-هی بود. یعنی حداقل چند ماهه داره از دور شما رو زیر نظر داره. بدون اینکه بفهمید.»
جونگ کوک عکس را گرفت. دستش میلرزید. «پس اون عکسایی که برامون فرستاد... خودش گرفته؟ توی باغچه ما؟»
زن سرش را تکان داد. «به نظر میاد نه. اون عکسا رو یه نفر دیگه گرفته. کسی که براش کار میکنه. ما توی چمدان چند تا دوربین مخفی پیدا کردیم. کوچک. قابل وصل به درخت. به دیوار. به هر چی.»
تهیونگ بلند شد. رفت سمت پنجره. به باغچه نگاه کرد. سئول داشت با گلها بازی میکرد. بیخبر.
«چند تا دوربین توی حیاط منه؟»
زن شانه بالا انداخت. «نمیدونیم. باید کارشناس بیارید. کل عمارت رو چک کنه.»
تهیونگ برگشت. نگاهش سرد بود. اما صدایش آرام. «هیونگ-سو رو صدا کن. بگو تیم بیارن. امروز. همین الان.»
هیونگ-سو دوید. تلفن زد. بیست دقیقه بعد، چند نفر با دستگاههای عجیب آمدند. کل عمارت را گشتند. حیاط. باغچه. راهروها. اتاقها.
سه دوربین پیدا کردند. یکی توی درخت باغچه، روبهروی ایوان. یکی زیر قرنیز راهرو طبقه دوم، روبهروی اتاق سئول. یکی توی لوستر سالن غذاخوری، جایی که هیچکس نگاه نمیکرد.
تهیونگ دوربینها را برداشت. نگاه کرد. کوچک بودند. سیاه. حرفهای.
«کی اینا رو گذاشته؟»
هیونگ-سو گفت: «به نظر میاد چند ماه پیش. دقیقاً وقتی سئول رو آوردید خونه. از همون روز اول، کسی داشت نگاهتون میکرده.»
جونگ کوک سئول را بغل کرد. رفت توی اتاق. در را قفل کرد.
نشست روی تخت. بچه توی بغلش. گریه میکرد. بیصدا. سئول دستش را گذاشت روی گونهاش. «مامان گریه؟»
جونگ کوک بوسیدش. « نه عزیزم...آلرژی دارم.»
دروغ گفت. اما سئول باور کرد. جونگ کوک نمیخواست بچه بفهمد. نمیخواست سئول توی ترس بزرگ بشود. مثل خودش. مثل تهیونگ.
تهیونگ وارد اتاق شد. در را بست. رفت کنارش نشست. دستش را گذاشت روی شانه جونگ کوک.
«دوربینها رو برداشتم. دیگه چیزی نیست.»
«تهیونگ.»
«ها؟»
«میترسم.»
تهیونگ بغلش کرد. سئول بینشان بود. «نترس جون دلم. من اینجام. دیگه نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه. نه به تو. نه به سئول.»
جونگ کوک صورتش را گذاشت روی شانه تهیونگ. بویش را کشید. بوی امنیت. بوی خونه. بوی جایی که بالاخره توش ریشه دوانده بود. حالا یکی میخواست این ریشه را بکند. اما تهیونگ بود. تهیونگ بود که ریشهها را محکمتر میکرد. هر روز. هر شب. با دستهایی که یک بار شلاق زده بود. حالا داشت از خانوادش محافظت میکرد. مثل یک سایه. اما سایه روشن. سایه امن. سایه پدر. سایه عشق.
پارت ۲۳
تابستان بود. هوا گرم. سئول یک سال و نیمه. توی باغچه میدوید. پشت پروانهها. زمین میخورد. بلند میشد. میخندید. جونگ کوک سایهبان زده بود. زیرش نشسته بود. چای میخورد. نگاه میکرد.
تهیونگ کنارش نشسته بود. لپتاپ باز بود. کار میکرد. اما گاهی نگاه میکرد به سئول. لبخند میزد. برمیگشت به کار.
می-سوک و سون-اوک توی آشپزخانه بودند. مربا درست میکردند. صدای خندهشان میآمد بیرون.
همه چیز آرام بود. شاید زیادی آرام.
ساعت ۵ بعدازظهر، در زدند.
تهیونگ بلند شد. رفت سمت در. جونگ کوک دنبالش.
یک زن ایستاده بود. کت و شلوار مشکی. موهای کوتاه. چمدان کوچک دستش.
«آقای کیم؟ من لی هه-جین هستم. از طرف بازرس لی. مدارک جدیدی دارم درباره خانم سون-هی.»
تهیونگ راه را باز کرد. «بفرمایید داخل.»
زن وارد شد. نگاهش به سئول افتاد که توی باغچه میدوید. لبخند زد. «بچه قشنگی دارید.»
تهیونگ چیزی نگفت. بردش توی اتاق نشیمن. جونگ کوک هم آمد.
زن چمدان را باز کرد. چند پوشه درآورد. گذاشت روی میز.
«ما چند ماهه رد سون-هی رو گم کرده بودیم. هفته پیش، یکی از مأمورهامون توی فرودگاه این چمدان رو پیدا کرد. کسی که چمدان رو جا گذاشته بود، عکس سون-هی توی گوشیش بود. مدارک بانکی. چند تا پاسپورت جعلی. و این.»
یک عکس درآورد. گذاشت روی میز. عکس سئول بود. همان عکس پشت درخت. اما قدیمیتر. سئول کوچیکتر. چند ماهه. جونگ کوک بغلش کرده بود. ایستاده توی ایوان.
تهیونگ عکس را برداشت. نگاه کرد. «این مال کجاست؟»
«توی گوشی سون-هی بود. یعنی حداقل چند ماهه داره از دور شما رو زیر نظر داره. بدون اینکه بفهمید.»
جونگ کوک عکس را گرفت. دستش میلرزید. «پس اون عکسایی که برامون فرستاد... خودش گرفته؟ توی باغچه ما؟»
زن سرش را تکان داد. «به نظر میاد نه. اون عکسا رو یه نفر دیگه گرفته. کسی که براش کار میکنه. ما توی چمدان چند تا دوربین مخفی پیدا کردیم. کوچک. قابل وصل به درخت. به دیوار. به هر چی.»
تهیونگ بلند شد. رفت سمت پنجره. به باغچه نگاه کرد. سئول داشت با گلها بازی میکرد. بیخبر.
«چند تا دوربین توی حیاط منه؟»
زن شانه بالا انداخت. «نمیدونیم. باید کارشناس بیارید. کل عمارت رو چک کنه.»
تهیونگ برگشت. نگاهش سرد بود. اما صدایش آرام. «هیونگ-سو رو صدا کن. بگو تیم بیارن. امروز. همین الان.»
هیونگ-سو دوید. تلفن زد. بیست دقیقه بعد، چند نفر با دستگاههای عجیب آمدند. کل عمارت را گشتند. حیاط. باغچه. راهروها. اتاقها.
سه دوربین پیدا کردند. یکی توی درخت باغچه، روبهروی ایوان. یکی زیر قرنیز راهرو طبقه دوم، روبهروی اتاق سئول. یکی توی لوستر سالن غذاخوری، جایی که هیچکس نگاه نمیکرد.
تهیونگ دوربینها را برداشت. نگاه کرد. کوچک بودند. سیاه. حرفهای.
«کی اینا رو گذاشته؟»
هیونگ-سو گفت: «به نظر میاد چند ماه پیش. دقیقاً وقتی سئول رو آوردید خونه. از همون روز اول، کسی داشت نگاهتون میکرده.»
جونگ کوک سئول را بغل کرد. رفت توی اتاق. در را قفل کرد.
نشست روی تخت. بچه توی بغلش. گریه میکرد. بیصدا. سئول دستش را گذاشت روی گونهاش. «مامان گریه؟»
جونگ کوک بوسیدش. « نه عزیزم...آلرژی دارم.»
دروغ گفت. اما سئول باور کرد. جونگ کوک نمیخواست بچه بفهمد. نمیخواست سئول توی ترس بزرگ بشود. مثل خودش. مثل تهیونگ.
تهیونگ وارد اتاق شد. در را بست. رفت کنارش نشست. دستش را گذاشت روی شانه جونگ کوک.
«دوربینها رو برداشتم. دیگه چیزی نیست.»
«تهیونگ.»
«ها؟»
«میترسم.»
تهیونگ بغلش کرد. سئول بینشان بود. «نترس جون دلم. من اینجام. دیگه نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه. نه به تو. نه به سئول.»
جونگ کوک صورتش را گذاشت روی شانه تهیونگ. بویش را کشید. بوی امنیت. بوی خونه. بوی جایی که بالاخره توش ریشه دوانده بود. حالا یکی میخواست این ریشه را بکند. اما تهیونگ بود. تهیونگ بود که ریشهها را محکمتر میکرد. هر روز. هر شب. با دستهایی که یک بار شلاق زده بود. حالا داشت از خانوادش محافظت میکرد. مثل یک سایه. اما سایه روشن. سایه امن. سایه پدر. سایه عشق.
- ۱۴۵
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط