{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۲۲

بهار داشت تمام می‌شد. تابستان می‌آمد.

سئول یک سال و سه ماهش بود. دویدن بلد بود. حرف زدن بلد بود. نه خوب، ولی کافی بود. «بابا» گفتن بلد بود. «مامان» گفتن بلد بود. «مادربزرگ» را «بزرگ» صدا می‌کرد. سون-اوک را «نوک» می‌گفت. خودش نمی‌توانست بگوید سون-اوک. سون-اوک هم اشک می‌ریخت هر بار. بچه را بغل می‌کرد. می‌گفت «نوک عاشقته.»

تهیونگ هر روز زودتر از دفتر برمی‌گشت. نه برای کار. برای سئول. برای جونگ کوک. برای مادری که بیست و دو سال ندیده بود. برای سون-اوکی که جای مادرش بود.

عمارت دیگر سرد نبود. پر از صدای بچه بود. پر از صدای خنده. پر از چیزی که اسمش را نمی‌شد خرید. نمی‌شد برد. نمی‌شد دزدید.

یک روز، جونگ کوک تنها بود با سئول. تهیونگ رفته بود جلسه. می-سوک رفته بود دکتر. سون-اوک رفته بود بازار.

در زدند.

جونگ کوک رفت در را باز کرد. یک پیک بود. پاکت سفید دستش.

«برای شما.»

جونگ کوک پاکت را گرفت. تشکر کرد. در را بست.

روی پاکت نوشته بود: «فقط خودت باز کن.»

داخلش یک عکس بود. سئول. توی باغچه. همان روز. همان لباس. همان خنده. کسی از پشت درخت عکس گرفته بود. نزدیک. بدون اینکه جونگ کوک بفهمد.

پشت عکس نوشته بود: «قشنگه، نه؟ بوسش کن برای من. زودی میام ببینمش. - سون-هی»

جونگ کوک دستش لرزید. عکس را گذاشت توی جیبش. به سئول نگاه کرد. بچه داشت با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کرد. بی‌خبر. بی‌خیال. جونگ کوک رفت سمتش. بغلش کرد. محکم. بوسیدش.

سئول خندید. «مامان... نکنه... می‌خندم...»

جونگ کوک بچه را ول کرد. رفت توی دستشویی. عکس را درآورد. نگاه کرد. اشک ریخت. نه از ترس. از عصبانیت. از درماندگی. از اینکه نمی‌توانست جلوی سایه‌ای که دور بچه‌اش می‌چرخید را بگیرد.

تلفن زنگ خورد. شماره ناشناس.

«الو؟»

صدای سون-هی. آرام. شیرین. سمی. «جونگ کوک جان، عکس رو دیدی؟ قشنگ بود، نه؟»

جونگ کوک صدایش نمی‌لرزید. «از بچّه‌ی من دور شو. وگرنه خودم می‌کشمت.»

سون-هی خندید. «تو؟ اسلحه دست گرفتن که تهش به صندلی خورد. من از بچگی با اسلحه بزرگ شدم.»

«نزدیک نشو بهش.»

«نزدیک نمی‌شم جون دلم. فقط نگاه می‌کنم. از دور. مثل یه فرشته نگهبان. فقط اون نیستم که نگهبانش باشم. من فرشته مرگم.»

تلفن قطع شد.

جونگ کوک گوشی را گذاشت. دستش را زیر آب سرد گرفت. می‌لرزید. اما صاف ایستاد. رفت بیرون. سئول را بغل کرد. برد توی اتاق. در را قفل کرد.

نشست روی تخت. بچه توی بغلش. سئول نگاه کرد. «مامان گریه؟»

«نه عزیزم. مامان فقط... خسته است.»

سئول دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «بوسم؟»

جونگ کوک خندید. بوسیدش. «دوست دارم.»

سئول هم بوسید. خیس. آب دهان. ولی بهترین بوسه عمر جونگ کوک.

تا وقتی تهیونگ برگشت، همانطور ماندند. جونگ کوک به سئول گفت قصه. قصه شیری که از جنگل ترس نداشت. قصه پرنده‌ای که قفس را شکست. قصه پسرهایی که همدیگر را پیدا کردند. توی باران. توی تاریکی. توی روزهایی که هیچکس بهشان امید نداشت.

تهیونگ وارد اتاق شد. جونگ کوک را دید. سئول خواب بود توی بغلش.

«چی شده؟»

جونگ کوک نگاه کرد. «عکس دیگه. پیام دیگه. تلفن. سون-هی.»

تهیونگ رفت کنارش نشست. سئول را از بغلش برداشت. گذاشت توی گهواره. برگشت. دست جونگ کوک را گرفت.

«از امروز، نگهبانها بیشتر می‌شن. دوربینها جدید. هیچکس نمی‌تونه وارد باغچه بشه بدون اینکه ببینیمش.»

«اگه قبلاً اومده بود؟ توی باغچه بود. عکس گرفته.»

تهیونگ نگاهش کرد. «تا سه روز دیگه، کل عمارت رو ضد ضربه می‌کنم. دیوار بلندتر. سنسور. هر کی نزدیک بشه، می‌فهمیم.»

جونگ کوک دستش را فشار داد. «تهیونگ.»

«ها؟»

«نمی‌خوام سئول توی ترس بزرگ بشه.»

تهیونگ دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «نمی‌شه. من قول می‌دم. تا سه سال دیگه، سون-هی دیگه نیست. یا زندان. یا مرده. یا فراری از کشور. دیگه نمی‌تونه بیاد نزدیک ما.»

«قول می‌دی؟»

«قول جون دلم. با جون خودم.»

همانطور ماندند. دست توی دست. سئول خواب بود. خورشید داشت غروب می‌کرد. نور نارنجی از پنجره می‌آمد.

جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. به موهایش. به چشمهایش. به دستهایی که یک بار شلاق زده بودند. حالا داشت از بچه‌اش محافظت می‌کرد. آدم‌ها عوض می‌شوند. اگر کسی باشد که دوستشان داشته باشد. تهیونگ عوض شده بود. نه برای خودش. برای جونگ کوک. برای سئول. برای خانواده‌ای که هیچوقت نداشت و حالا داشت.
دیدگاه ها (۰)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۳تابستان بود. هوا گرم. سئول یک ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۴سه روز بعد، تهیونگ یک تصمیم بز...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۱سئول یک ساله شد.عمارت پر از با...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۷بهار شد.برف آب شده بود. باغچه ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط