Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part⁶
حالا که ا/ت با قطعیتِ بیشتری میدانست که تنها نیست و چیزی بسیار بزرگتر از یک حسِ کنجکاویِ ساده در جریان است، تصمیم گرفت با احتیاطِ بیشتری عمل کند. آن مردِ مرموز، با آن نگاهِ آشنا و حرفهایِ کنایهآمیزش، همچنان مانندِ یک معما در ذهنش باقی مانده بود. آیا او دشمن بود؟ یا شاید… متحدی ناخواسته؟
کارتِ مشکی را در جیبِ داخلیِ کتش پنهان کرد، جایی که حس میکرد امنتر است. حسِ سنگینیِ آن را زیرِ لباسش احساس میکرد، انگار که وزنی نامرئی او را به سمتِ حقیقت میکشاند.
اوایلِ صبحِ روزِ بعد، ا/ت به کتابخانهٔ مرکزیِ شهر رفت. مکانی که همیشه در آن احساسِ آرامش و امنیت میکرد. او نیاز داشت تا در فضایی آرام، به تحقیقاتش ادامه دهد. اگر قرار بود در این "بازی" نقشی داشته باشد، باید بیشتر دربارهٔ قوانینش میدانست.
جستجویش را با موضوعِ "نمادهایِ باستانی و مرموز" آغاز کرد. ساعتها وقت صرفِ ورق زدنِ کتابهایِ قطور و رنگوروگرفته کرد. نمادهایِ بیشماری را دید، از اژدهایانِ افسانهای گرفته تا اشکالِ هندسیِ پیچیده. اما هیچکدام، شباهتِ دقیقی به نمادِ رویِ کارت نداشت.
همانطور که ناامیدانه داشت آخرین کتابِ قفسه را برمیداشت، چشمش به گوشهای از جلدِ آن افتاد. یک نمادِ بسیار کوچک، که به سختی قابلِ تشخیص بود، در میانِ نقوشِ دیگر پنهان شده بود: دایرهای با یک نقطه در مرکز.
قلبش به تپش افتاد. این همان نماد بود! کتاب، دربارهٔ "انجمنهایِ مخفی و فرقههایِ سری در شرقِ آسیا" بود. با هیجانِ فراوان شروع به خواندن کرد. بخشِ مربوط به "انجمنِ سایه" توجهش را جلب کرد. گفته شده بود که این انجمن، گروهی از افراد بودند که قدرتهایِ ماوراءالطبیعه را پرورش میدادند و از نمادِ "مرکزِ نور" (همان دایره و نقطه) برایِ نشان دادنِ اصلِ وجود و اتحاد با نیروهایِ کیهانی استفاده میکردند.
اما نکتهٔ نگرانکنندهتر این بود که در ادامه آمده بود: "انجمنِ سایه، همیشه موردِ تعقیبِ سازمانهایِ دیگری بوده است که به دنبالِ کنترل یا نابودیِ قدرتهایِ آنها هستند. این سازمانها، با استفاده از تکنولوژیهایِ پیشرفته و نیروهایِ آموزشدیده، به طورِ مداوم اعضایِ انجمن را زیرِ نظر دارند."
ا/ت احساس کرد که مو به تنش سیخ شد. "سازمانهایِ دیگر"… آیا این همان اتومبیلِ سیاه و رانندهاش بودند؟ آیا آنها همان کسانی بودند که آن مرد مرموز را تعقیب میکردند؟
در همین حین، تصویری از آن مردِ مرموز در ذهنش جرقه زد. این بار، او را در حالِ مطالعهٔ متنی که شبیه به دفترچهٔ خاطراتی قدیمی بود، میدید. چهرهاش در آن تصویر، سرشار از اندوه و خستگی بود. انگار که باری سنگین بر دوش داشت.
"او هم عضوی از این انجمن است؟" ا/ت با خودش فکر کرد. "و کارت، شاید کلیدِ دسترسی به چیزی باشد که آنها دنبالش هستند؟"
ناگهان، حسِ آشنایِ "تحتِ نظر بودن" دوباره به سراغش آمد. این بار، در محیطِ آرامِ کتابخانه، بسیار عجیب و غریب بود. چرخید و اطرافش را نگاه کرد. همه چیز عادی به نظر میرسید. دانشجویانی که مطالعه میکردند، کتابدارانی که مشغولِ کارشان بودند…
اما سپس، در میانِ جمعیت، مردی را دید. مردی با کتِ چرمِ تیره که به نظر میرسید با بقیهٔ افرادِ حاضر در کتابخانه همخوانی ندارد. صورتش را به سمتِ ا/ت برگرداند. چشمانش، سرد و بیروح بود. و در گوشهٔ گردنش، درست زیرِ خطِ مو، خالکوبیِ کوچکی شبیه به یک دایرهٔ شکسته دید.
ا/ت فهمید. این یک هشدار بود. آنها او را پیدا کرده بودند.
بدونِ درنگ، کتاب را رویِ میز گذاشت و به سمتِ خروجی دوید. باید از آنجا دور میشد. حس میکرد که دوباره در همان "شبکهٔ نامرئی" گرفتار شده است، اما این بار، تار و پودهایِ این شبکه، بسیار واقعیتر و خطرناکتر به نظر میرسیدند.
----------------------------
ادامه دارد...
Part⁶
حالا که ا/ت با قطعیتِ بیشتری میدانست که تنها نیست و چیزی بسیار بزرگتر از یک حسِ کنجکاویِ ساده در جریان است، تصمیم گرفت با احتیاطِ بیشتری عمل کند. آن مردِ مرموز، با آن نگاهِ آشنا و حرفهایِ کنایهآمیزش، همچنان مانندِ یک معما در ذهنش باقی مانده بود. آیا او دشمن بود؟ یا شاید… متحدی ناخواسته؟
کارتِ مشکی را در جیبِ داخلیِ کتش پنهان کرد، جایی که حس میکرد امنتر است. حسِ سنگینیِ آن را زیرِ لباسش احساس میکرد، انگار که وزنی نامرئی او را به سمتِ حقیقت میکشاند.
اوایلِ صبحِ روزِ بعد، ا/ت به کتابخانهٔ مرکزیِ شهر رفت. مکانی که همیشه در آن احساسِ آرامش و امنیت میکرد. او نیاز داشت تا در فضایی آرام، به تحقیقاتش ادامه دهد. اگر قرار بود در این "بازی" نقشی داشته باشد، باید بیشتر دربارهٔ قوانینش میدانست.
جستجویش را با موضوعِ "نمادهایِ باستانی و مرموز" آغاز کرد. ساعتها وقت صرفِ ورق زدنِ کتابهایِ قطور و رنگوروگرفته کرد. نمادهایِ بیشماری را دید، از اژدهایانِ افسانهای گرفته تا اشکالِ هندسیِ پیچیده. اما هیچکدام، شباهتِ دقیقی به نمادِ رویِ کارت نداشت.
همانطور که ناامیدانه داشت آخرین کتابِ قفسه را برمیداشت، چشمش به گوشهای از جلدِ آن افتاد. یک نمادِ بسیار کوچک، که به سختی قابلِ تشخیص بود، در میانِ نقوشِ دیگر پنهان شده بود: دایرهای با یک نقطه در مرکز.
قلبش به تپش افتاد. این همان نماد بود! کتاب، دربارهٔ "انجمنهایِ مخفی و فرقههایِ سری در شرقِ آسیا" بود. با هیجانِ فراوان شروع به خواندن کرد. بخشِ مربوط به "انجمنِ سایه" توجهش را جلب کرد. گفته شده بود که این انجمن، گروهی از افراد بودند که قدرتهایِ ماوراءالطبیعه را پرورش میدادند و از نمادِ "مرکزِ نور" (همان دایره و نقطه) برایِ نشان دادنِ اصلِ وجود و اتحاد با نیروهایِ کیهانی استفاده میکردند.
اما نکتهٔ نگرانکنندهتر این بود که در ادامه آمده بود: "انجمنِ سایه، همیشه موردِ تعقیبِ سازمانهایِ دیگری بوده است که به دنبالِ کنترل یا نابودیِ قدرتهایِ آنها هستند. این سازمانها، با استفاده از تکنولوژیهایِ پیشرفته و نیروهایِ آموزشدیده، به طورِ مداوم اعضایِ انجمن را زیرِ نظر دارند."
ا/ت احساس کرد که مو به تنش سیخ شد. "سازمانهایِ دیگر"… آیا این همان اتومبیلِ سیاه و رانندهاش بودند؟ آیا آنها همان کسانی بودند که آن مرد مرموز را تعقیب میکردند؟
در همین حین، تصویری از آن مردِ مرموز در ذهنش جرقه زد. این بار، او را در حالِ مطالعهٔ متنی که شبیه به دفترچهٔ خاطراتی قدیمی بود، میدید. چهرهاش در آن تصویر، سرشار از اندوه و خستگی بود. انگار که باری سنگین بر دوش داشت.
"او هم عضوی از این انجمن است؟" ا/ت با خودش فکر کرد. "و کارت، شاید کلیدِ دسترسی به چیزی باشد که آنها دنبالش هستند؟"
ناگهان، حسِ آشنایِ "تحتِ نظر بودن" دوباره به سراغش آمد. این بار، در محیطِ آرامِ کتابخانه، بسیار عجیب و غریب بود. چرخید و اطرافش را نگاه کرد. همه چیز عادی به نظر میرسید. دانشجویانی که مطالعه میکردند، کتابدارانی که مشغولِ کارشان بودند…
اما سپس، در میانِ جمعیت، مردی را دید. مردی با کتِ چرمِ تیره که به نظر میرسید با بقیهٔ افرادِ حاضر در کتابخانه همخوانی ندارد. صورتش را به سمتِ ا/ت برگرداند. چشمانش، سرد و بیروح بود. و در گوشهٔ گردنش، درست زیرِ خطِ مو، خالکوبیِ کوچکی شبیه به یک دایرهٔ شکسته دید.
ا/ت فهمید. این یک هشدار بود. آنها او را پیدا کرده بودند.
بدونِ درنگ، کتاب را رویِ میز گذاشت و به سمتِ خروجی دوید. باید از آنجا دور میشد. حس میکرد که دوباره در همان "شبکهٔ نامرئی" گرفتار شده است، اما این بار، تار و پودهایِ این شبکه، بسیار واقعیتر و خطرناکتر به نظر میرسیدند.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۱۳۰
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط