{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۲۴

سه روز بعد، تهیونگ یک تصمیم بزرگ گرفت.

صبح زود رفت توی اتاق جونگ کوک. سئول هنوز خواب بود. جونگ کوک داشت لباس می‌پوشید.

«جونگ کوک.»

«جون دلم؟»

«می‌خوام یه کاری بکنم. شاید خوشت نیاد. ولی باید بکنم.»

جونگ کوک برگشت. نگاه کرد. «چی؟»

«می‌خوام سئول رو ببرم یه جای امن. یکی دو روز. تا این قضیه سون-هی تموم بشه.»

جونگ کوک یخ کرد. «کجا؟ چرا؟»

«چون نمی‌تونم هم از تو محافظت کنم، هم از سئول. اگه سئول نباشه، فقط تو می‌مونی. راحتتر می‌تونم جواب بدم.»

جونگ کوک جلو رفت. دستش را گذاشت روی سینه تهیونگ. «سئول رو نمی‌دم به هیچکس. حتی به تو. اون پسرمه.»

تهیونگ دستش را گرفت. «پسرم هم هست. به خاطر همین می‌خوام ببرمش یه جای امن. یه جایی که سون-هی حتی نمی‌دونه وجود داره.»

«کجا؟»

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. «پیش یه دوست قدیمی. توی یه روستا. هیچکس پیداش نمی‌کنه.»

جونگ کوک دستش را کشید. رفت کنار گهواره سئول. بچه خواب بود. دستهای کوچک باز. نفس آرام.

«چند روز؟»

«حداکثر یک هفته.»

جونگ کوک بچه را بغل کرد. به سینه چسباند. سئول ذ ذ زد. چشم باز نکرد. فقط سرش را برگرداند.

«قول بده هر روز زنگ بزنی. بگی حالش خوبه.»

«هر روز. هر ساعت. هر وقت بخوای.»

«قول بده اگه خطری شد، برگردونیش خونه.»

«قول جون دلم.»

جونگ کوک اشک ریخت. بچه را داد دست تهیونگ. «مواظبش باش. اگه یه مو از سرش کم بشه...»

«نمی‌شه. قول می‌دم.»

تهیونگ سئول را بغل کرد. کیف کوچکی برداشت. چند تا لباس. شیر خشک. پتو. عروسک خرسی سئول.

رفت سمت در. ایستاد. برگشت. جونگ کوک همان جا ایستاده بود. دست خالی. اشک توی چشم.

«تهیونگ.»

«ها؟»

«دوست دارم. هر دوتون رو.»

تهیونگ برگشت. بوسیدش روی پیشانی. «منم همینطور. برمی‌گردم. با سئول. قبل از اینکه بارون بزنه.»

رفت.

جونگ کوک صدای ماشین را شنید که دور شد. رفت توی اتاق سئول. خالی بود. گهواره خالی. عروسکها روی زمین. بوی بچه هنوز توی بالش بود.

روی تخت کوچک سئول نشست. بالش را بغل کرد. بویش را کشید. بوی بچه. بوی خونه. بوی همه چی.

گریه کرد. بلند. بدون خجالت. کسی نبود ببیند. سون-اوک رفته بود بازار. می-سوک توی اتاقش بود.

همانطور ماند. تا ظهر. تا صدای تلفن.

تهیونگ: «رسیدیم. سالمه. توی ماشین خوابید. عکس برات می‌فرستم.»

عکس آمد. سئول توی صندلی ماشین خواب بود. پتو رویش. عروسک خرسی توی بغلش.

جونگ کوک عکس را زوم کرد. نگاه کرد. بچه بود. سالم بود. خیالش راحت شد. نه کامل. ولی راحت‌تر.

«مراقبش باش.» نوشت.

تهیونگ جواب داد: «مثل چشمام.»

جونگ کوک گوشی را گذاشت. به سقف نگاه کرد. عمارت ساکت بود. زیادی ساکت. برای اولین بار بعد از ماهها، صدای سئول توی راهرو نبود. صدای دویدنش. صدای خنده‌اش. صدای «مامان» گفتنش.

جونگ کوک بلند شد. رفت توی اتاق نشیمن. نشست روی مبل. تلویزیون را روشن کرد. صدا بود. ولی گوش نمی‌داد. فقط به تصویر نگاه می‌کرد. بی‌فکر. بی‌حس. مثل روزهای اول. روزهایی که توی عمارت سرد بود. ولی حالا سردی فرق داشت. سردی نبودن سئول. سردی نبودن صداش. سردی خونه‌ای که پر بود از سکوت.

می-سوک آمد کنارش نشست. دستش را گرفت.

«نگران نباش عزیزم. تهیونگ بلد هست مواظبش باشه.»

«می‌دونم. ولی دلم براش تنگ شده. یک ساعت رفت. یه ساعت. نمی‌تونم تصور کنم یه هفته چطور می‌گذره.»

می-سوک بغلش کرد. «من بیست و دو سال پسرم رو ندیدم. تو یک هفته رو تحمل می‌کنی. برای سئول. برای تهیونگ. برای خودت.»

جونگ کوک گریه کرد توی بغل می-سوک. مثل یک بچه. مثل همان بچه‌ای که سالها پیش مادرش را از دست داده بود و حالا دوباره داشت مادر شدن را یاد می‌گرفت. نه از تهیونگ. از می-سوک. از سون-اوک. از زنانی که بدون اسلحه جنگیده بودند. فقط با بودن. فقط با ماندن. فقط با عشق.
دیدگاه ها (۲)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۵ (بخش اول)دو روز گذشت.تهیونگ ه...

ناپلئون گمشده(فصل دوم)پارت ۲۵ (بخش دوم)جواب نداد. فقط گذاشت ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۳تابستان بود. هوا گرم. سئول یک ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۲بهار داشت تمام می‌شد. تابستان ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۵سه هفته از آمدن سئول گذشت.تهیو...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط