در نهایت ضربه نرمی به بازو بیول زد و با حرص ابرو بالا زد
در نهایت ضربه نرمی به بازو بیول زد، و با حرص ابرو بالا زد ؛ دختر شوکه نگاهش کرد به هر حال مجبورانه پلک زد و سخنی نگفت نگاهی به جینا انداخت سپس با صدای آرامی گفت : بهش میگم ... جینا نگران بود ولی با توجه به اخم هایش سری تکون داد بیول با یک نفس عمیقی وارد اتاق شد ، گام های آرامی سمت تخت برداشت دور تا دور تخت جمشید از پرده های کلفت ریخته شده بود که باعث میشد فرد درون تخت معلوم نشود ..
بیول آرام قدم برداشت سپس کنار تخت ایستاد با حرکت نرمی از دستانش پرده را کنار زد ..کنار تخت جایی که سایهها با نور ملایم شبخواب بازی میکرد و چشم دوخته به چهرهای که حالا در عمیقترین حالت تسلیم بود
تهیونگ با آن شانههایی که تمام روز سنگینی دنیا را حمل کرده بود حالا در هجوم خستگی بیدفاع و رها به خواب رفته..
بیول با نگاهی که میان ترحم و ستایشی عمیق نوسان میکرد خطوط خستگی دور چشمهای او را دنبال میکرد
بیول در چهرهی خستهی مرد نه درماندگی که تمام تلاشهایش برای ماندن و ساختن را میبیند. لبخندی کمرنگ و لرزان روی لبهای بیول مینشیند نگاهش شبیه کسی بود که به گرانبهاترین داراییاش در تاریکی شب نگهبانی میدهد. در آن لحظه، تمام خستگیهای مرد از دریچهی چشمهای او، به تقدسی آرامبخش تبدیل میشود
بیول چند لحظه در سکوت به آن چهرهی سنگی خیره میماند سپس دستش را جلو میبرد. انگشتانش را نه با لطافتِ یک معشوق بلکه با احتیاطِ کسی که میداند نباید آرامش یک موجودِ خسته را بیدلیل برهم بزند، روی بازوی مرد میگذارد. تکان کوچکی به او داد تکانی که بیشتر شبیه یک وظیفه بود تا یک تمنا
تهیونگ روی تخت به شکم دراز کشیده و صورتش را نیمی در میان بازوانش پنهان کرده بود . خطوطِ عضلات پشتش زیر تیشرتِ نازک و تیرهرنگش با هر دم و بازدمِ عمیق و شمرده بهآرامی بالا و پایین میروند. یک دستش از لبهی تخت آویزان مانده و سرانگشتانش با فاصلهای اندک، مماس با کفِ سردِ اتاق قرار داشت گویی در همان حالِ رهایی، هنوز به چیزی چنگ نزده بود بیول در ذهنش در خواب تهیونگ را آنالیز کرد
صدایش را صاف کرد اما لحنش را در پایینترین سطحِ ممکن نگه داشت صدایی خالی از فراز و فرودهای عاطفی گفت : بیدار شو... باید بلند شی.
او نگاهش را از چشمهای نیمهباز و احتمالا کلافهی مرد میدزدد و به گوشهای از اتاق میدوزد
بیول آرام قدم برداشت سپس کنار تخت ایستاد با حرکت نرمی از دستانش پرده را کنار زد ..کنار تخت جایی که سایهها با نور ملایم شبخواب بازی میکرد و چشم دوخته به چهرهای که حالا در عمیقترین حالت تسلیم بود
تهیونگ با آن شانههایی که تمام روز سنگینی دنیا را حمل کرده بود حالا در هجوم خستگی بیدفاع و رها به خواب رفته..
بیول با نگاهی که میان ترحم و ستایشی عمیق نوسان میکرد خطوط خستگی دور چشمهای او را دنبال میکرد
بیول در چهرهی خستهی مرد نه درماندگی که تمام تلاشهایش برای ماندن و ساختن را میبیند. لبخندی کمرنگ و لرزان روی لبهای بیول مینشیند نگاهش شبیه کسی بود که به گرانبهاترین داراییاش در تاریکی شب نگهبانی میدهد. در آن لحظه، تمام خستگیهای مرد از دریچهی چشمهای او، به تقدسی آرامبخش تبدیل میشود
بیول چند لحظه در سکوت به آن چهرهی سنگی خیره میماند سپس دستش را جلو میبرد. انگشتانش را نه با لطافتِ یک معشوق بلکه با احتیاطِ کسی که میداند نباید آرامش یک موجودِ خسته را بیدلیل برهم بزند، روی بازوی مرد میگذارد. تکان کوچکی به او داد تکانی که بیشتر شبیه یک وظیفه بود تا یک تمنا
تهیونگ روی تخت به شکم دراز کشیده و صورتش را نیمی در میان بازوانش پنهان کرده بود . خطوطِ عضلات پشتش زیر تیشرتِ نازک و تیرهرنگش با هر دم و بازدمِ عمیق و شمرده بهآرامی بالا و پایین میروند. یک دستش از لبهی تخت آویزان مانده و سرانگشتانش با فاصلهای اندک، مماس با کفِ سردِ اتاق قرار داشت گویی در همان حالِ رهایی، هنوز به چیزی چنگ نزده بود بیول در ذهنش در خواب تهیونگ را آنالیز کرد
صدایش را صاف کرد اما لحنش را در پایینترین سطحِ ممکن نگه داشت صدایی خالی از فراز و فرودهای عاطفی گفت : بیدار شو... باید بلند شی.
او نگاهش را از چشمهای نیمهباز و احتمالا کلافهی مرد میدزدد و به گوشهای از اتاق میدوزد
- ۴۷۷
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط