همسراجباری
#همسر_اجباری #۲۱۰
اومد سمتم انگشت اشارشو گرفت سمتم
-همین که گفتم تو غلط کردی.حتی نگاهشم کنی.
احسان :بس کن آریا با آنا درست حرف بزن.
تو دخالت نکن.این خانم زنم و غلط میکنه این کارو بکنه همین که گفتم هروقت من مردم بازم به کاراش ادامه بده .
-هیچ کس نمیتونه جلومو بگیره.
تموم شدن حرفم مساوی شد با خوردن سیلی محکم از آریا.اونقدر عصبانی بود که حس کردم االنه خونمو بریزه.
ناباورانه دستمو روی صورتم گذاشتم
زل زد تو چشمامو گفت
-اینو زدم تا بدونی من...هیچ کس نیستم. من شوهرتم.
-فکر کردی خیلی مردی .فکر کردی دیگه زدی تو گوشم کوتاه میام.؟نه.. نه اشتباه نکن. آقای مدرس.
صدام میلرزید.اشک تو چشام حلقه زده بود. انگشت اشارمو باال اوردم.میخواستم یه بارم همون طوری که منو
میسوزونه با حرفای بی ربطش. منم مثل خودش حرف بزنم.منو باخودت اشتباه نگیر دلیل اینکه االن مت اینجاییم .
جنابعالی بودی اگه تو اون روز یه حلقه تو دستت مینداختی یا فقط یه بار میگفتی زن داری االن هیچ کدوم از ما
اینجا نبودیم من شاید اجباری افتادم توزندگیت اما...اما چه خواسته چه ناخواسته من زنت بودم و تو منو نادیده
گرفتی. شخصیت خودتو با من یکی نکن من واسه کارم دلیل دارم.و اون هدف همه ماست .
اینم یادت باشه که هیچی بین من وتو نبوده که این همه ادای آقاباالسر در میاری.کدوم بار حس کردم شوهرمی و
مثل شوهر باهام رفتار کردی .همیشه مثل زنگ تفریح بودم نبودم.؟ اون وقتایی که واست سرگرمی بودم تو زندگی
من بودی.اما دیگه فاییده ای نداره .تو هیچ وقت پاک بودنمو باوز نکردی اینو از حرفات فهمیدم و امروزم جلو
اینطوری حرف میزنی که ....بعد از تو بببباااازم برم سراغ کارم.هه.
دادزدم .لعنتی تو حق نداری هرچی تو فکر کثیفته به زبون بیاری.
از این به بعد من و تو راهمون جداست فکر کردم طرز فکرتو درست کردی اما نه همونی که قبلا بودی...
هیچ تعهدی نصبت به من نداشتی و نمیخوام داشته باشی.
ما فقط یه کار مشترک داریم اونم 4تیر ماه واسه تموم کردن این رابطه و باهم.بودن اجباری.همون طور که از قبل
گفتم تو هیچ وقت منو باور نکردی من این مدل دوست داشتنتو هیچ وقت نه میخوام نه باور میکنم.
-این حرف آخرته.
با بغض ادامه دادم .آره حرف آخرمه. چون نمیخوام با تو که این ذهنینو ازم داری زندگی کنم.
احسان:بچه ها بس کنید.
آریا رفت بیرون با عصبانیت. و داد وحشتناکی زد.و گفت.
باشه....باشه.
رو زانو افتادمو صورتمو تو دستام گرفتمو زار زار گریه کردم.
آریا
رفتم سمت در ورودی در محکم به هم کوبیدم رفتم داخل.
من احمق بازم دست رو عشقم بلند کردم. خاک تو سرم زورم به این بدبخت میرسه از پنجره نگاه کرد که دیدم
احسان داره آنا رو میاره سمت خونه.خدارو شکر این احسان هست و گندتی منو جمع میکنه.
اومد سمتم انگشت اشارشو گرفت سمتم
-همین که گفتم تو غلط کردی.حتی نگاهشم کنی.
احسان :بس کن آریا با آنا درست حرف بزن.
تو دخالت نکن.این خانم زنم و غلط میکنه این کارو بکنه همین که گفتم هروقت من مردم بازم به کاراش ادامه بده .
-هیچ کس نمیتونه جلومو بگیره.
تموم شدن حرفم مساوی شد با خوردن سیلی محکم از آریا.اونقدر عصبانی بود که حس کردم االنه خونمو بریزه.
ناباورانه دستمو روی صورتم گذاشتم
زل زد تو چشمامو گفت
-اینو زدم تا بدونی من...هیچ کس نیستم. من شوهرتم.
-فکر کردی خیلی مردی .فکر کردی دیگه زدی تو گوشم کوتاه میام.؟نه.. نه اشتباه نکن. آقای مدرس.
صدام میلرزید.اشک تو چشام حلقه زده بود. انگشت اشارمو باال اوردم.میخواستم یه بارم همون طوری که منو
میسوزونه با حرفای بی ربطش. منم مثل خودش حرف بزنم.منو باخودت اشتباه نگیر دلیل اینکه االن مت اینجاییم .
جنابعالی بودی اگه تو اون روز یه حلقه تو دستت مینداختی یا فقط یه بار میگفتی زن داری االن هیچ کدوم از ما
اینجا نبودیم من شاید اجباری افتادم توزندگیت اما...اما چه خواسته چه ناخواسته من زنت بودم و تو منو نادیده
گرفتی. شخصیت خودتو با من یکی نکن من واسه کارم دلیل دارم.و اون هدف همه ماست .
اینم یادت باشه که هیچی بین من وتو نبوده که این همه ادای آقاباالسر در میاری.کدوم بار حس کردم شوهرمی و
مثل شوهر باهام رفتار کردی .همیشه مثل زنگ تفریح بودم نبودم.؟ اون وقتایی که واست سرگرمی بودم تو زندگی
من بودی.اما دیگه فاییده ای نداره .تو هیچ وقت پاک بودنمو باوز نکردی اینو از حرفات فهمیدم و امروزم جلو
اینطوری حرف میزنی که ....بعد از تو بببباااازم برم سراغ کارم.هه.
دادزدم .لعنتی تو حق نداری هرچی تو فکر کثیفته به زبون بیاری.
از این به بعد من و تو راهمون جداست فکر کردم طرز فکرتو درست کردی اما نه همونی که قبلا بودی...
هیچ تعهدی نصبت به من نداشتی و نمیخوام داشته باشی.
ما فقط یه کار مشترک داریم اونم 4تیر ماه واسه تموم کردن این رابطه و باهم.بودن اجباری.همون طور که از قبل
گفتم تو هیچ وقت منو باور نکردی من این مدل دوست داشتنتو هیچ وقت نه میخوام نه باور میکنم.
-این حرف آخرته.
با بغض ادامه دادم .آره حرف آخرمه. چون نمیخوام با تو که این ذهنینو ازم داری زندگی کنم.
احسان:بچه ها بس کنید.
آریا رفت بیرون با عصبانیت. و داد وحشتناکی زد.و گفت.
باشه....باشه.
رو زانو افتادمو صورتمو تو دستام گرفتمو زار زار گریه کردم.
آریا
رفتم سمت در ورودی در محکم به هم کوبیدم رفتم داخل.
من احمق بازم دست رو عشقم بلند کردم. خاک تو سرم زورم به این بدبخت میرسه از پنجره نگاه کرد که دیدم
احسان داره آنا رو میاره سمت خونه.خدارو شکر این احسان هست و گندتی منو جمع میکنه.
- ۷.۷k
- ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط