{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز تابستانی، وقتی جهانگردان برای وارد شدن به یک خانه

یک روز تابستانی، وقتی جهانگردان برای وارد شدن به یک خانه با شکوه صف کشیده بودند، یک آقای مسن به آرامی به نفر پشت سر خود گفت: «یک نگاه به کودکی که جلوی من ایستاده و موهایش را مثل سگ های پشمالو آرایش کرده و شلوار جین آبی پوشیده بینداز. معلوم نیست که دختر است یا پسر؟!» شخص مقابل خشمگینانه جواب داد: «آن بچه دختر است. معلوم است که من باید این را بدانم که او دختر است! چون او دختر خود من است.» شخص مسن برای معذرت خواهی گفت: «لطفا مرا ببخشید آقای محترم! من حتی تصورش را هم نمی کردم که شما پدر آن بچه باشید.» شخص عصبانی که شلوار جین آبی هم پوشیده بود گفت: «نه نیستم! من مادر او هستم!»


اگه از داستان خوشت اومده لایک کن نفس!!!!
دیدگاه ها (۱۴)

یارو قلاب انداخته بود رو آسفالت ماهي بگيره، بهش گفتن چقدر خر...

آبیاری رو داشته باش!!!!!!

سلام بچه ها! کیا بیدارن؟؟؟ نمازاتونو خوندین؟؟ من خوندم اومدم...

سلام بچه ها! کیا بیدارن؟؟؟ نمازاتونو خوندین؟؟ من خوندم اومدم...

★彡   Part 44 彡★ "پس میخوای بگی تو اصلا نمیدونستی اون کیه؟"جی...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 129✦...................

The Fairy's - Monster's wrong love

پارت ششم | تغییر رفتاردو روز از ماجرای کافه گذشته بود.از آن ...

KIM V

🧁 پارت سیزدهم | یک روز شلوغ در قنادیصبح جمعه، Sweet Dream شل...

ابلیس

KIM V

ادامه58 قسمت 1نورهای بنفش و آبی کلاب هر چند ثانیه یک‌بار روی...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁵صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و با گوشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط