「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 129
✦.................................
ـ [ چند روز بعد | ویلای ساحلی 🌊 ]
چندروز گذشته بود، بالاخره دردهای نیکی کاملاً تمام شده بود؛ حالا دوباره همان نیکی همیشگی برگشته بود، همان دختر پرانرژی که وقتی حالش خوب بود هیچ فرصتی را برای اذیت کردن شوهرش از دست نمیداد.
عصر، ساحل خلوتتر از همیشه بود، نسیم خنکی از سمت دریا میوزید و صدای موج ها آرام و منظم روی شنها مینشست.
نیکی با همان استایل ساحلیِ ظریف و دخترانهاش کنار آب ایستاده بود؛ تاپ آبی روشنِ آستینکوتاه و دامن سفید کوتاه و سبکی پوشیده بود و موهایش را جمع کرده بود.
چند تار مو هم آزادانه کنار صورتش افتاده بود و یک گل آبی کوچک لابهلای موهایش دیده میشد.
جونگکوک چند قدم آنطرفتر ایستاده بود؛ پیراهن ساحلی سفید و آبیِ طرحدار پوشیده بود و شلوار سفید راحتی به تن داشت.
چند لحظه بعد، جونگکوک سمتش رفت و دستش را گرفت.
_ بریم؟
نیکی آرام سر تکان داد و انگشتهایش را میان انگشتهای جونگکوک قفل کرد
+ آره.
آرام کنار هم راه افتادند؛ پاهایشان گاهی داخل شنهای نرم فرو میرفت و موجها چند قدم آنطرفتر به ساحل میرسیدند.
نیکی چند لحظه ساکت بود، بعد نگاهش را به دستهایشان انداخت و خیلی آرام گفت:
+ فکر کنم دستت توی دست من خیلی قشنگتره.
جونگکوک خندید و دست آزادش را بالا آورد و خیلی آرام لپ نیکی را کشید
_ زیادی بانمک شدی
نیکی سرش را کمی عقب کشید
+ لپمو نکش.
جونگکوک دستش را پایین آورد
_ باشه.
نیکی لبخند کوچکی زد و دوباره سرش را به سمت دریا برگرداند این چند روز، بیشتر از چیزی که هر دو انتظارش را داشتند، به هم نزدیکشان کرده بود.
دیگر لازم نبود نیکی برای هر احساس کوچکی توضیح بدهد؛ جونگکوک از نگاهش میفهمید چه زمانی دلش چیزی میخواهد، چه زمانی خسته است و چه زمانی فقط میخواهد بدون حرف زدن کنارش بماند.
نیکی هم کمکم یاد گرفته بود سکوتهای جونگکوک را بفهمد، میفهمید وقتی نگاهش روی او میماند، وقتی بیدلیل نزدیکش میشود یا وقتی بدون حرف دستش را میگیرد، پشت آن رفتارهای ساده چه چیزی پنهان است.
وابستگیشان بیشتر شده بود، عشقشان هم. فقط جونگکوک خیلی عمیقتر درگیر شده بود؛ آنقدر که خودش هم دیگر نمیتوانست تصور کند یک روز دوباره به زندگی قبل از نیکی برگردد.
چند قدم دیگر رفتند تا نیکی بالاخره پرسید:
+ کی برمیگردیم؟
_ هر وقت تو بخوای.
نیکی چند ثانیه نگاهش کرد
+ جدی؟
_ آره.
+ یعنی اگه بگم همینجا بمونیم؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
_ میمونیم.
نیکی لبخند زد و نگاهش را پایین انداخت. جونگکوک خوب میدانست نیکی دلش نمیخواهد از اینجا برگردند، نه فقط به خاطر دریا؛ به خاطر همین چند روزی که بدون سروصدا فقط برای خودشان گذشته بود.
نیکی بعد از چند لحظه آهسته گفت:
+ ولی یکم حوصلم سررفته.
_ همین الان نگفتی بمونیم؟
+ گوشیمو میخوام.
_ گوشیت توی ویلاست.
+ میدونم.
_ خودت جا گذاشتیش اونجا
+ اینم میدنم... ولی میخوامش.
جونگکوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد و بعد خندید
_ من واقعاً نمیدونم با تو باید چیکار کنم.
نیکی لبخند زد
+ کاری نکن فقط گوشیمو بیار.
جونگکوک سرش را به نشانهی تسلیم تکان داد
_ باشه.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدای زنگ تلفن همراه یکی از نگهبانها از دور شنیده شد، نگهبان بعد از چند ثانیه تماس را قطع کرد و به سمت جونگکوک آمد:
نگهبان: رئیس.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 129
✦.................................
ـ [ چند روز بعد | ویلای ساحلی 🌊 ]
چندروز گذشته بود، بالاخره دردهای نیکی کاملاً تمام شده بود؛ حالا دوباره همان نیکی همیشگی برگشته بود، همان دختر پرانرژی که وقتی حالش خوب بود هیچ فرصتی را برای اذیت کردن شوهرش از دست نمیداد.
عصر، ساحل خلوتتر از همیشه بود، نسیم خنکی از سمت دریا میوزید و صدای موج ها آرام و منظم روی شنها مینشست.
نیکی با همان استایل ساحلیِ ظریف و دخترانهاش کنار آب ایستاده بود؛ تاپ آبی روشنِ آستینکوتاه و دامن سفید کوتاه و سبکی پوشیده بود و موهایش را جمع کرده بود.
چند تار مو هم آزادانه کنار صورتش افتاده بود و یک گل آبی کوچک لابهلای موهایش دیده میشد.
جونگکوک چند قدم آنطرفتر ایستاده بود؛ پیراهن ساحلی سفید و آبیِ طرحدار پوشیده بود و شلوار سفید راحتی به تن داشت.
چند لحظه بعد، جونگکوک سمتش رفت و دستش را گرفت.
_ بریم؟
نیکی آرام سر تکان داد و انگشتهایش را میان انگشتهای جونگکوک قفل کرد
+ آره.
آرام کنار هم راه افتادند؛ پاهایشان گاهی داخل شنهای نرم فرو میرفت و موجها چند قدم آنطرفتر به ساحل میرسیدند.
نیکی چند لحظه ساکت بود، بعد نگاهش را به دستهایشان انداخت و خیلی آرام گفت:
+ فکر کنم دستت توی دست من خیلی قشنگتره.
جونگکوک خندید و دست آزادش را بالا آورد و خیلی آرام لپ نیکی را کشید
_ زیادی بانمک شدی
نیکی سرش را کمی عقب کشید
+ لپمو نکش.
جونگکوک دستش را پایین آورد
_ باشه.
نیکی لبخند کوچکی زد و دوباره سرش را به سمت دریا برگرداند این چند روز، بیشتر از چیزی که هر دو انتظارش را داشتند، به هم نزدیکشان کرده بود.
دیگر لازم نبود نیکی برای هر احساس کوچکی توضیح بدهد؛ جونگکوک از نگاهش میفهمید چه زمانی دلش چیزی میخواهد، چه زمانی خسته است و چه زمانی فقط میخواهد بدون حرف زدن کنارش بماند.
نیکی هم کمکم یاد گرفته بود سکوتهای جونگکوک را بفهمد، میفهمید وقتی نگاهش روی او میماند، وقتی بیدلیل نزدیکش میشود یا وقتی بدون حرف دستش را میگیرد، پشت آن رفتارهای ساده چه چیزی پنهان است.
وابستگیشان بیشتر شده بود، عشقشان هم. فقط جونگکوک خیلی عمیقتر درگیر شده بود؛ آنقدر که خودش هم دیگر نمیتوانست تصور کند یک روز دوباره به زندگی قبل از نیکی برگردد.
چند قدم دیگر رفتند تا نیکی بالاخره پرسید:
+ کی برمیگردیم؟
_ هر وقت تو بخوای.
نیکی چند ثانیه نگاهش کرد
+ جدی؟
_ آره.
+ یعنی اگه بگم همینجا بمونیم؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
_ میمونیم.
نیکی لبخند زد و نگاهش را پایین انداخت. جونگکوک خوب میدانست نیکی دلش نمیخواهد از اینجا برگردند، نه فقط به خاطر دریا؛ به خاطر همین چند روزی که بدون سروصدا فقط برای خودشان گذشته بود.
نیکی بعد از چند لحظه آهسته گفت:
+ ولی یکم حوصلم سررفته.
_ همین الان نگفتی بمونیم؟
+ گوشیمو میخوام.
_ گوشیت توی ویلاست.
+ میدونم.
_ خودت جا گذاشتیش اونجا
+ اینم میدنم... ولی میخوامش.
جونگکوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد و بعد خندید
_ من واقعاً نمیدونم با تو باید چیکار کنم.
نیکی لبخند زد
+ کاری نکن فقط گوشیمو بیار.
جونگکوک سرش را به نشانهی تسلیم تکان داد
_ باشه.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدای زنگ تلفن همراه یکی از نگهبانها از دور شنیده شد، نگهبان بعد از چند ثانیه تماس را قطع کرد و به سمت جونگکوک آمد:
نگهبان: رئیس.
- ۵۳۲
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط