دست بابا رو گرفت و بلندش کرد

۱۲۱
دست بابا رو گرفت و بلندش کرد
_ بریم بیرون تنها باشه با خودش کنار میاد
یه نگاه بهم کرد از همونا که تن و بدنم میلرزید همونا که میگفت دارم برات!
خدا به دادم برسه
نیم ساعتی بود تنها بودم که در باز شد و یه دکتر با یه پرستار اومدن داخل
پانسمان دستم و چک کرد
هیچ حرفی از خودکشیم نزد.
_ یک ساعت دیگ مرخصید
_ نمیشه بیشتر بمونم؟
با تعجب نگاهم کرد_ چرا؟
_ ببخشید شما االن روانشناس یا متخصص مغز و اعصاب ندارید اینجا؟
بدون حرف گوشیش و بیرون آورد و با یکی تماس گرفت
از حرفاش فهمیدم دکتر مغز و اعصابه و ازش خواست بیاد اتاقم
ده دقیقه منتظر شدیم پرستاره رفت و دکترم که از رو کارتش خوندم فامیلش محمد ِی سرش تو گوشیش بود
باالخره دکتره که فامیلیش پناهی بود اومد داخل
عجیب بود که امیر باهاش نیمده داخل
نگاهش به مچ دستام بود
دیدگاه ها (۲۸)

#۱۲۲خب تابلو بود دیگه یه مرد مسن بود بهش میخورد 50 سالش باشه...

#۱۲۳آقای دکتر خواهش میکنم بابای من به طرف من نیست خواهش میکن...

#۱۲۰در باز شد و امیر اومد داخل _ عه بیدار شدی عزیزم؟ من واق...

#۱۱۹_ من طالقمو میگیرم بابا عصبی اومد سمتم مطمعنا اگه رو تخت...

ظهور ازدواجپارت ۳۹۴رفتم تو اشپزخونه....خوشبختانه سوپ آماده د...

■ به خاطر خودت ■پارت ۴ ویو ا.ت داشتم تو اتاق گریه میکردم جو...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۱۰ فصل ۳ ):کفشام؟ لبخند عميقي زد که هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط