پایانی بی آغاز
پایانی بی آغاز
p7
ویو م. آیلین:
تا اومد نشست تو ماشین بیهوش شد، البته خوبه که خوابید راهمون طولانیه
ویو آیلین:
با صدای نگهبان که داشت درو باز میکرد از خواب پاشدم، یهو دیدم توی یه عمارتیم،
باغ خیلی خوبی بود، ولی حیف که مطمئنم صاحباش به اندازه ی باغ خوب نیستن
یهو خودمو تو آیینه ی ماشین دیدم، حقیقتش خودمو نشناختم
سریع دست به کار شدمو موهامو شونه کردم و از اول درست کردم و یکم تینت و عطر زدم که یهو مامانم گفت:
م. آیلین: پیاده شو آیلین، منتظرمونن
الان جمع بست؟ مگه فقط شوهرش نیست؟
شروارکو صاف کردن و از ماشین پیاده شدم که دیدم خدمتکار داره چمدونارو میبره داخله ساختمون
یکم درو برو نگاه کردم که دیدم یکی داره برامون دست تکون میده که یهو مامانم دم گوشم داد زد
م. آیلین: سلام عشقم
آیلین: آیی گوشم، فک کنم کر شدممم..... وایسا درست شنیدم؟
عشقممم؟؟؟؟؟؟؟
مامانم با چشماش بهم اشاره کرد که برم دنبالش، منم یه چشم غره ای رفتمو دنبالش راه افتادم که دیدم اون مرده هم داره میاد سمتمون که یهو اومد و مامانمو بغل کرد، ماشلااا
چه زود وارد عمل شدن بعدش که حسابی همو بغل کردن مرده یا همون شوهره جدید مامانم روبه من گفت:
تو باید آیلین باشی، از آشنایی باهات خوشحالم دخترم، تعریفتو زیاد از مامانت شنیدم، خیلی دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم☺️
آیلین:(اومدم بگم من دختره تو نیستم ولی مثله اینکه مامان میدونست چی میخوام بگم پس از پشت جوری که دستش معلوم نباشه زد به کمرم)
آیلین: منم از دیدنتون خوشحالم(با حرص)
ادامه دارد... ✨
حمایت نمیشم پس یه کوچولو شرط میزارم
برای پارت بعد:
✨چهار تا بازنشر
✨شیش تا لایک
✨شیش تا کامنت
بوس بهتون🤍
#فیکشن#فیک_نویس#فیک#رمان
#جونگکوک#تهیونگ#نامجون#وی#شوگا#یونگی#جیهوپ#جین#جیمین
حمایتم کنیددد🤍
p7
ویو م. آیلین:
تا اومد نشست تو ماشین بیهوش شد، البته خوبه که خوابید راهمون طولانیه
ویو آیلین:
با صدای نگهبان که داشت درو باز میکرد از خواب پاشدم، یهو دیدم توی یه عمارتیم،
باغ خیلی خوبی بود، ولی حیف که مطمئنم صاحباش به اندازه ی باغ خوب نیستن
یهو خودمو تو آیینه ی ماشین دیدم، حقیقتش خودمو نشناختم
سریع دست به کار شدمو موهامو شونه کردم و از اول درست کردم و یکم تینت و عطر زدم که یهو مامانم گفت:
م. آیلین: پیاده شو آیلین، منتظرمونن
الان جمع بست؟ مگه فقط شوهرش نیست؟
شروارکو صاف کردن و از ماشین پیاده شدم که دیدم خدمتکار داره چمدونارو میبره داخله ساختمون
یکم درو برو نگاه کردم که دیدم یکی داره برامون دست تکون میده که یهو مامانم دم گوشم داد زد
م. آیلین: سلام عشقم
آیلین: آیی گوشم، فک کنم کر شدممم..... وایسا درست شنیدم؟
عشقممم؟؟؟؟؟؟؟
مامانم با چشماش بهم اشاره کرد که برم دنبالش، منم یه چشم غره ای رفتمو دنبالش راه افتادم که دیدم اون مرده هم داره میاد سمتمون که یهو اومد و مامانمو بغل کرد، ماشلااا
چه زود وارد عمل شدن بعدش که حسابی همو بغل کردن مرده یا همون شوهره جدید مامانم روبه من گفت:
تو باید آیلین باشی، از آشنایی باهات خوشحالم دخترم، تعریفتو زیاد از مامانت شنیدم، خیلی دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم☺️
آیلین:(اومدم بگم من دختره تو نیستم ولی مثله اینکه مامان میدونست چی میخوام بگم پس از پشت جوری که دستش معلوم نباشه زد به کمرم)
آیلین: منم از دیدنتون خوشحالم(با حرص)
ادامه دارد... ✨
حمایت نمیشم پس یه کوچولو شرط میزارم
برای پارت بعد:
✨چهار تا بازنشر
✨شیش تا لایک
✨شیش تا کامنت
بوس بهتون🤍
#فیکشن#فیک_نویس#فیک#رمان
#جونگکوک#تهیونگ#نامجون#وی#شوگا#یونگی#جیهوپ#جین#جیمین
حمایتم کنیددد🤍
- ۵.۸k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط