[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت 2
صبح زود بود مه تیره ای که نزدیک به سیاه بود همه جا رو دربر گرفته بود
جونگ کوک کنار سنگ قبر زانو زده بود سرمای آن زمستون سردی که تحمل کردنش غیرقابل باور بود رو تا مغز استخوان هایش حس میکرد با انگشتان یخ زده دست گل رز قرمز را رویه قبر گذاشت لحظه ای مکث کرد اگه اون فردی که هانول رو کشته بود پیدا میکرد از به دنیا آمدنش پشیمونش میکرد
به اسم هانول که روی سنگ قبر نوشته شده بود خیره شد با لحن خشن و پر از حرص و نفرتی که درونش بود لب زد
جونگ کوک : بهت قول میدم انتقامت میگیرم هان هانول ..
قدم های سنگین بادیگارد اش روی برگ های خیس شنیده شد دو یون با وقار نزدیک آمد با احترام صبر کرد بعد جلو قدم برداشت
دو یون : قربان
جونگ کوک تنها در جواب سری تکون داد مرد از روی زانو بلند شد کتش را دور بدنش جمع کرد هر دو دست هایش را در جیب پالتو بلند مشکی اش نمود سوز صبحگاهی وزن اندوه رو در وجودش سنگین تر میکرد،
هنگامی که دو یون تلفن را به طرفش گرفت جونگ کوک فقط به چشم های وفادار بادیگارد اش نگاه انداخت بعد گوشی را گرفت دو یون آدم بسیار مهربان و خوش قلبی بود همیشه برای محافظت رئیسش حاضر بود جونش را هم بدهد،
دو یون : ایشون هستند
جونگ کوک گوشی را به گوشش چسپوند و همزمان قدم های آهسته ای بر روی زمین میگذاشت و به سوی ماشین راه رو گرفت
درحالیکه آروم آروم حرف هایش را بیان میکرد دو یون درب ماشین را برایش باز نمود و آن هم بلافاصله سوار ماشین شد دو یون بعد از بستن درب به طرف صندلی راننده بدم برداشت و روی صندلی اش جاگیر شد
جونگ کوک خیلی زود تماس رو به پایان رسوند و گوشی را به دو یون بر گردوند،
ماشین را روشن کرد و خیلی سریع راه افتادن جونگ کوک با لحن سرد و محکمی پرسید جونگ کوک : اون یارو که اون شب هانول رو به انباری برد پیداش کردین
دو یون درحالیکه رانندگی میکرد به آرامی لب زد دو یون : بله قربان بچه ها گرفتنش و انداختنش تویه سیاه چال انباری.. آماده ست
جونگ کوک با جدیت پرسید : پس بریم ببینم چه حرف های واسه گفتن داره باید خوب ازش پذیرایی کنیم
پارت 2
صبح زود بود مه تیره ای که نزدیک به سیاه بود همه جا رو دربر گرفته بود
جونگ کوک کنار سنگ قبر زانو زده بود سرمای آن زمستون سردی که تحمل کردنش غیرقابل باور بود رو تا مغز استخوان هایش حس میکرد با انگشتان یخ زده دست گل رز قرمز را رویه قبر گذاشت لحظه ای مکث کرد اگه اون فردی که هانول رو کشته بود پیدا میکرد از به دنیا آمدنش پشیمونش میکرد
به اسم هانول که روی سنگ قبر نوشته شده بود خیره شد با لحن خشن و پر از حرص و نفرتی که درونش بود لب زد
جونگ کوک : بهت قول میدم انتقامت میگیرم هان هانول ..
قدم های سنگین بادیگارد اش روی برگ های خیس شنیده شد دو یون با وقار نزدیک آمد با احترام صبر کرد بعد جلو قدم برداشت
دو یون : قربان
جونگ کوک تنها در جواب سری تکون داد مرد از روی زانو بلند شد کتش را دور بدنش جمع کرد هر دو دست هایش را در جیب پالتو بلند مشکی اش نمود سوز صبحگاهی وزن اندوه رو در وجودش سنگین تر میکرد،
هنگامی که دو یون تلفن را به طرفش گرفت جونگ کوک فقط به چشم های وفادار بادیگارد اش نگاه انداخت بعد گوشی را گرفت دو یون آدم بسیار مهربان و خوش قلبی بود همیشه برای محافظت رئیسش حاضر بود جونش را هم بدهد،
دو یون : ایشون هستند
جونگ کوک گوشی را به گوشش چسپوند و همزمان قدم های آهسته ای بر روی زمین میگذاشت و به سوی ماشین راه رو گرفت
درحالیکه آروم آروم حرف هایش را بیان میکرد دو یون درب ماشین را برایش باز نمود و آن هم بلافاصله سوار ماشین شد دو یون بعد از بستن درب به طرف صندلی راننده بدم برداشت و روی صندلی اش جاگیر شد
جونگ کوک خیلی زود تماس رو به پایان رسوند و گوشی را به دو یون بر گردوند،
ماشین را روشن کرد و خیلی سریع راه افتادن جونگ کوک با لحن سرد و محکمی پرسید جونگ کوک : اون یارو که اون شب هانول رو به انباری برد پیداش کردین
دو یون درحالیکه رانندگی میکرد به آرامی لب زد دو یون : بله قربان بچه ها گرفتنش و انداختنش تویه سیاه چال انباری.. آماده ست
جونگ کوک با جدیت پرسید : پس بریم ببینم چه حرف های واسه گفتن داره باید خوب ازش پذیرایی کنیم
- ۱۷.۷k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط