♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 71・]ᕗ
کلافه اخم کردم و سمت دیگه ای رو نگاه کردم.
جونگکوک : هی خانوم این مرد روبروت هر روز ساعتها و ساعتها منتظر اومدن تو میمونه و وقتی نیستی دلشوره
کل وجودش رو میگیره که نکنه امروز که رفت فردا از اومدن پیشت خسته بشه و دیگه نیاد..اونوقت دستت به کجا بنده؟ کجا میتونی پیداش کنی؟ میشینه و ساعت ها روزش رو با تو مرور میکنه
که شاید لبخند قشنگ مهربون و شیطنتهات بهش بفهمونه باز برمیگردی باز میای.. و ساعتها با خودش کلنجار میره
که چرا این دختر نمیذاره بفهمم کجا زندگی میکنه تا اگه یه روز ازم خسته شد و دیگه نیومد حداقل از دور وایستم و نگاش کنم.
با بغض زل زدم تو چشمش
جونگکوک : پس وقتی میای لطفا با کج خلقی روزمون رو خراب نكن حسود من..
لبخند ارومی زدم و شیطون گفتم : حسود خودتی
خندید و گفت : چشم.. من حسودم...
و قاشقش رو پر کرد و سمتم گرفت.
-گرسنه نیستم.. تو بخور.
اخم شیرینی کرد و گفت : اصلا راه نداره
اروم و ریز خندیدم و سرم رو جلو بردم و خوردم خیلی خوشمزه نشده بود.
-خیلی عالی نشده..متاسفم.. اولین بار بود اشپزی میکردم...
یه جوری نگام کرد و گفت : اولین بار؟
و تازه فهمیدم با گفتن این جمله حتما بهم شک میکنه اخه پولدارها هم حداقل یه بار غذا درست میکنن. خراب کردم سریع و هول گفتم : اره.
برای توجیهش خندیدم و گفتم : گفتم که پدر و مادرم زیادی
لوسم کردن و نازپرورده بارم اوردن
لبخندی زد و در حالیکه غذا رو بهم میزد با یه لحنی که اصلا خوشحال نبود گفت : خوشحالم.
شیطون گفتم : از اینکه لوسم کردن؟
اروم گفت نه : از اون ناراحتم از این خوشحالم که اولین تجربه هات با منه...
لبخند زدم و گفتم : حالا چرا از لوس بودنم ناراحتی؟
نفسش رو عمیق و لرزون بیرون داد و گفت : کاش انقدر تو ناز و نعمت بزرگ نشده بودی و نازپروده و لوس نبودی و کمی..فقط کمی طعم سختی رو چشیده بودی..اونوقت شاید..شاید میتونستم دهن باز کنم و ازت بخوام ازت بخوام......
کلافه چشماش رو بست و قاشقش رو کنار بشقابش انداخت و سریع بلند شد و از خونه رفت بیرون. جمله اش تو ذهنم چرخید °ازت بخوام..."
چی میخواست؟ خواسته اش چه ربطی به سختی کشیدن من داره؟
از پنجره بیرون رو نگاه کردم
ᕙ[・part 71・]ᕗ
کلافه اخم کردم و سمت دیگه ای رو نگاه کردم.
جونگکوک : هی خانوم این مرد روبروت هر روز ساعتها و ساعتها منتظر اومدن تو میمونه و وقتی نیستی دلشوره
کل وجودش رو میگیره که نکنه امروز که رفت فردا از اومدن پیشت خسته بشه و دیگه نیاد..اونوقت دستت به کجا بنده؟ کجا میتونی پیداش کنی؟ میشینه و ساعت ها روزش رو با تو مرور میکنه
که شاید لبخند قشنگ مهربون و شیطنتهات بهش بفهمونه باز برمیگردی باز میای.. و ساعتها با خودش کلنجار میره
که چرا این دختر نمیذاره بفهمم کجا زندگی میکنه تا اگه یه روز ازم خسته شد و دیگه نیومد حداقل از دور وایستم و نگاش کنم.
با بغض زل زدم تو چشمش
جونگکوک : پس وقتی میای لطفا با کج خلقی روزمون رو خراب نكن حسود من..
لبخند ارومی زدم و شیطون گفتم : حسود خودتی
خندید و گفت : چشم.. من حسودم...
و قاشقش رو پر کرد و سمتم گرفت.
-گرسنه نیستم.. تو بخور.
اخم شیرینی کرد و گفت : اصلا راه نداره
اروم و ریز خندیدم و سرم رو جلو بردم و خوردم خیلی خوشمزه نشده بود.
-خیلی عالی نشده..متاسفم.. اولین بار بود اشپزی میکردم...
یه جوری نگام کرد و گفت : اولین بار؟
و تازه فهمیدم با گفتن این جمله حتما بهم شک میکنه اخه پولدارها هم حداقل یه بار غذا درست میکنن. خراب کردم سریع و هول گفتم : اره.
برای توجیهش خندیدم و گفتم : گفتم که پدر و مادرم زیادی
لوسم کردن و نازپرورده بارم اوردن
لبخندی زد و در حالیکه غذا رو بهم میزد با یه لحنی که اصلا خوشحال نبود گفت : خوشحالم.
شیطون گفتم : از اینکه لوسم کردن؟
اروم گفت نه : از اون ناراحتم از این خوشحالم که اولین تجربه هات با منه...
لبخند زدم و گفتم : حالا چرا از لوس بودنم ناراحتی؟
نفسش رو عمیق و لرزون بیرون داد و گفت : کاش انقدر تو ناز و نعمت بزرگ نشده بودی و نازپروده و لوس نبودی و کمی..فقط کمی طعم سختی رو چشیده بودی..اونوقت شاید..شاید میتونستم دهن باز کنم و ازت بخوام ازت بخوام......
کلافه چشماش رو بست و قاشقش رو کنار بشقابش انداخت و سریع بلند شد و از خونه رفت بیرون. جمله اش تو ذهنم چرخید °ازت بخوام..."
چی میخواست؟ خواسته اش چه ربطی به سختی کشیدن من داره؟
از پنجره بیرون رو نگاه کردم
- ۱۵۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط