{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمزمهی باد در گوش غریبه

زمزمه‌یِ باد در گوشِ غریبه

باد اینجا بویِ دیگری دارد، نه عطرِ گل‌ها
بویِ سوختن و شلوغی، بویِ بی‌قراری
در گوشم زمزمه می‌کند از تغییر و گذر
از دنیایی که دیگر نیست، از یادگاری
من مانده‌ام با خاطراتِ دیروز و دلی پر
در این عصرِ پر آشوب، در این بی‌قراری
کجاست آن آرامشِ خانه‌یِ اجدادی؟
کجاست آن روزگارِ خوبِ چوسان، یاری؟


در دوران چوسان مردم کره از انواع نوشیدنی‌های سنتی میوه‌ای و گل‌دار لذت می‌بردند که به آن‌ها "هواچه" گفته می‌شد. هواچه یک پانچ سرد و اغلب شیرین بود که با افزودن میوه‌های فصلی یا گلبرگ گل‌ها به آب عسل‌دار تهیه می‌شد. و بیول باوقار زیرا با کمک خدمتکار ها مشغول درست کردن بود محکم بود و می‌خواست امروز خودش را به همه نشان بده این یک نوشیدنی محبوب تابستانی بود که در دربار سلطنتی نیز مصرف می‌شد. هندوانه یا میوه‌های دیگر گیلاس، خربزه، هلو آب
عسل یا شکر قهوه‌ای
در صورت تمایل، آجیل کاج برای تزئین میوه‌ها را به اشکال زیبا برید
یا از اسکوپ‌زن استفاده کرپ . عسل یا شکر را در آب حل کرد تا آب شیرین بشود میوه‌های آماده شده را داخل آب شیرین ریخت سپس
نوشیدنی را خنک سرو کرد و در صورت تمایل، چند آجیل کاج روی آن ریخته تا شناور شوند. نگاه های خدمتکار ها روی او گره زده بودند ته یانگ روی صندلی نشسته بود و همانند عمیق مشغول خوردند گیلاس های خوشمزه بود دستش را زیر سرش گذاشته بود و عمیق به جونگکوک فکر میکرد ، یعنی باور کرده بود یعنی دیگه بهش گیر نمی‌داد چه بلایی سرش آمد همین که از شنیدن ماجرا ته یانک پا به فرار گذاشته بود از صبح تا الان ندیده بود که کجا رفته باید با بیول حرف میزد که هر موقع ای یا هر کس به هویت تو پی ببرد دیگه چهره بیول برایش نمی‌ماند بلکه برای آن فرد چهره خورد آجونگ دیده میشه
بیول سینی پر از اونگی ای که حاصل از آب هواچه بود را گذاشت سپس سمت خدمتکار نگاه کرد : اینو ببر و به اونا بده
خانم هان با اطمینان سر خم کرد : حتما برمی‌گردم و بهتون میگم چه نظری داشتند
بیول لبخند زد سپس خانم هان رفت بیول در نهایت تنها ماند سپس سمت دختری غرق در فکر رفت سپس روبه رو اش روی صندلی نشست : چیزی شده ته یانگ ... دختر افکار مانند تند بلند شد سپس با صدا بلند گفت : باید باهاش حرف بزنم ... بیول گیچ گفت : با کی .. ته یانک بشکنی زد سپس دوید و از آشپزخانه خارج شد بیول شانه ای بالا انداخت ، خدمتکار سر خم کرد سپس فنجان پر از قهوه داغ را جلو بیول گذاشت .. دختر چشم معصوم پلک زد و تند گفت : این..مال..
دیدگاه ها (۵)

معصوم پلک زد و تند گفت : این..مال..خدمتکار تند گفت : عادت ه...

جینا با شنیدن فریادهای جین شوکه شد و عقب کشید. بیول با آرامش...

کوچِ روح در زمانخانه‌ها از سنگ و آهن، سر به فلکنه خبری از سق...

عوض شده بعدشم دست اون عوضی رو جلوش رو میکنم .. بیول تند تند ...

میانِ برج‌های سنگی و این شهرِ بی‌احساسمنم آن دخترِ قصر و توی...

عاشقانه‌ی مدرنهزار سالِ نوری رادر یک باز و بسته شدنِ چشم پیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط