تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part¹¹]
*کوک ویو*
موقع اجرا حالم اصلا خوب نبود، چون ا/ت نیومده بود. یه دختری رو دیدم که با عجله اومد و نشست جلو، ولی بهش اهمیت ندادم و به قیافش نگاه نکردم. به اجرا ادامه دادم، اجرا که تموم شد رفتیم پشت صحنه و خواستیم برای اجرای بعدی آماده بشیم که یهو نامجون گفت.
نامجون: راستی... من ا/ت رو ندیدم... اومده؟!
-نه
که یهو دیدم گوشیش رو برداشته و داره به یکی پیام میده.
-به کی داری پیام میدی؟!
نامجون: ا/ت
-مگه شمارشو داری؟!
نامجون: آره
بعد از دو دقیقه بهم گفت:
نامجون: کوک... ا/ت اومده.
-جدییییی؟!
نامجون: آره خودش گفت.
خیلی خوشحال شدم و با کلی انرژی وارد صحنه شدم، وقتی داشتیم میرفتیم روی استیج و فقط داشتم دنبال ا/ت میگشتم، بالاخره پیداش کردم.
وقتی دیدمش خیلی انرژی گرفتم و خوشحال شدم. از اول تا آخر اجرامون همش داشتم بهش نگاه میکردم و لبخند میزدم.
*ا/ت ویو*
بعد از اینکه جواب پیام نامجون رو دادم. اعضا داشتن میومد تا دوباره اجرای دیگه ای رو شروع کنن. آهنگش خیلی قشنگ بود، مخصوصا موقعی که جونگکوک میخوندش. وقتی جونگکوک داشت آهنگ میخوند، ای به من نگاه میکرد و لبخند میزد.
در حالی که دوباره داشت نوبت خودش رو میخوند، همزمان اومد جلو و وایستاد. بهم یه نگاهی کرد و چشمک زد، هم خوشحال شدم و هم خجالت کشیدم. واااییییی... اون قیافه جذابششش...عرررر... اکلیلی شدم.
بالاخره بعد از کلی اجرایی که انجام دادن، اجراشون تموم شد. خیلی آهنگای قشنگی خوندن و واقعا خوشم اومد.
کم کم تماشاچیا شروع به رفتن کردن، اونقدری ذوق داشتم و توی هیجان بودن که همونجا نشسته بودم. همه رفته بودن و فقط من موندم. ولی خب... خواستم برم که یادم افتاد نامجون بهم گفته بود: "هر وقت خواستی بری بهم بگو."
گوشیم رو در آوردم و به نامجون پیام دادم.
+نامجون اوپا... من دیگه دادم میرم... اجراتون عالی بود.
نامجون: ماشین داری؟!
-نه تاکسی میگیرم.
نامجون: بیا پشت صحنه کارت دارم.
+نمیدونم کجاست.
نامجون: تو الان کجایی؟ بگو به جونگکوک بگم بیاد دنبالت.
+من نزدیک در ورودی استودیوعم.
نامجون: الان به جونگکوک میگم بیاد پیشت.
+ممنون اوپا
نامجون: خواهش...
بعد از ۵ دقیقه که منتظر بودن، گرمایی رو دور دستم احساس کردم، دیدم یه نفر دستم رو گرفته، سرم رو بالا گرفتم و دیدم که جونگکوکه.
-بریم؟!
+عاا... هااا؟ اهاا بریم.
دستمو کشید و رفتیم پشت صحنه.
-نامجون... آوردمش.
یهو دیدم نامجون یه چشمکی به جونگکوک زد و گفت:
نامجون: خب... جونگکوک ا/ت رو برسون خونش.
-حله چشاته... دوست دارم هیونگ... دمت گرم.
*کوک ویو*
وقتی بالاخره اجرامون تموم شد، رفتیم پشت صحنه تا لباسامون رو عوض کنیم و استراحت کنیم. خیلی خسته بودم که یهو نامجون گفت.
نامجون: جونگکوک... ا/ت بهم پیام داد گفت میخواد بره... برو بیارش.
-باشه هیونگ... اهممممم.
نامجون: چی شده کوک؟!
-یه جی بهت بگم... قول میدی بین خودمون بمونه؟!
نامجون: به من اعتماد نداری؟
-چرا دارم... ولی لطفا به هیچکس نگو... لطفا.
نامجون: ای باباااااا باشه بگو... جون به لبم کردیاااا...
-راستش من... من.. از ا/ت... خوشم میاد.
نامجون: چی؟! بالاخره جئون جونگکوک از یه دختر خوشش اومده؟! جل الخالق!
-یه جور میگی انگار از دخترا میترسم.
نامجون: مگه نمیترسی؟!
-نه اون مال قدیما بود... حالا چیزه... میتونی برام یه کاری بکنی؟!
نامجون: باشه... حالا یه کاری میکنم... حالا برو دنبالش.
-باشه... راستی هیونگ... اصن کجاست؟
نامجون: نزدیک در ورودی استودیوعه.
-باشه.
با عجله رفتم پیش ا/ت و آوردمش پشت صحنه. وقتی نامجون گفت ا/ت رو برسونم از خوشحالی میخواستم بال در بیارم. رفتم توی اتاق پرو و لباس عوض کردم، برگشتم پیش ا/ت، از اعضا خدافظی کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه ا/ت.
توی ماشین بودیم که به لباس ا/ت توجه کردم، کراپش خیلی کوتاه بود، طوری که حتی نافش هم معلوم میشد و باعث میشد عصبانی بشم، با صدای آرومی گفتم.
-ا/ت بنظرم دیگه اینجور لباسا نپوش.
+هااا؟ چرا؟
-چرا نداره... پسرای هول اینجا زیادن... خوشم نمیاد از این لباسا بپوشی.
+خب... مگه... مشکلش چیه؟!
-مشکلش اینه که بدنت تو دید بقیس.
+باشه... حالا چرا غیرتی شدی؟!
-نه... کی گفته من غیرتی شدم؟!
+همین الان... تازشم من این لباسو دوست دارم و خیلی خوشگله و بهم میاد.
-آره بهت میاد... ولی خوشم نمیاد کسی جز من شکمتو یا هر جای دیگه بدنت رو لخت ببینه.
+هااااا؟!
-عااام...
تقدیم بهتون عسلیااا... واقعا از حمایتاتون ممنونم... واقعا فکرشو نمیکردم پیجم انقد فالوور جذب کنه... قربونتون بشم😘
از اون جایی که خودم قول داده بودم این پارت شرطی نداره و پارت دوازده رو هم میزارم.
تا پارت بعدی فعلا بدرود💖✨️
*کوک ویو*
موقع اجرا حالم اصلا خوب نبود، چون ا/ت نیومده بود. یه دختری رو دیدم که با عجله اومد و نشست جلو، ولی بهش اهمیت ندادم و به قیافش نگاه نکردم. به اجرا ادامه دادم، اجرا که تموم شد رفتیم پشت صحنه و خواستیم برای اجرای بعدی آماده بشیم که یهو نامجون گفت.
نامجون: راستی... من ا/ت رو ندیدم... اومده؟!
-نه
که یهو دیدم گوشیش رو برداشته و داره به یکی پیام میده.
-به کی داری پیام میدی؟!
نامجون: ا/ت
-مگه شمارشو داری؟!
نامجون: آره
بعد از دو دقیقه بهم گفت:
نامجون: کوک... ا/ت اومده.
-جدییییی؟!
نامجون: آره خودش گفت.
خیلی خوشحال شدم و با کلی انرژی وارد صحنه شدم، وقتی داشتیم میرفتیم روی استیج و فقط داشتم دنبال ا/ت میگشتم، بالاخره پیداش کردم.
وقتی دیدمش خیلی انرژی گرفتم و خوشحال شدم. از اول تا آخر اجرامون همش داشتم بهش نگاه میکردم و لبخند میزدم.
*ا/ت ویو*
بعد از اینکه جواب پیام نامجون رو دادم. اعضا داشتن میومد تا دوباره اجرای دیگه ای رو شروع کنن. آهنگش خیلی قشنگ بود، مخصوصا موقعی که جونگکوک میخوندش. وقتی جونگکوک داشت آهنگ میخوند، ای به من نگاه میکرد و لبخند میزد.
در حالی که دوباره داشت نوبت خودش رو میخوند، همزمان اومد جلو و وایستاد. بهم یه نگاهی کرد و چشمک زد، هم خوشحال شدم و هم خجالت کشیدم. واااییییی... اون قیافه جذابششش...عرررر... اکلیلی شدم.
بالاخره بعد از کلی اجرایی که انجام دادن، اجراشون تموم شد. خیلی آهنگای قشنگی خوندن و واقعا خوشم اومد.
کم کم تماشاچیا شروع به رفتن کردن، اونقدری ذوق داشتم و توی هیجان بودن که همونجا نشسته بودم. همه رفته بودن و فقط من موندم. ولی خب... خواستم برم که یادم افتاد نامجون بهم گفته بود: "هر وقت خواستی بری بهم بگو."
گوشیم رو در آوردم و به نامجون پیام دادم.
+نامجون اوپا... من دیگه دادم میرم... اجراتون عالی بود.
نامجون: ماشین داری؟!
-نه تاکسی میگیرم.
نامجون: بیا پشت صحنه کارت دارم.
+نمیدونم کجاست.
نامجون: تو الان کجایی؟ بگو به جونگکوک بگم بیاد دنبالت.
+من نزدیک در ورودی استودیوعم.
نامجون: الان به جونگکوک میگم بیاد پیشت.
+ممنون اوپا
نامجون: خواهش...
بعد از ۵ دقیقه که منتظر بودن، گرمایی رو دور دستم احساس کردم، دیدم یه نفر دستم رو گرفته، سرم رو بالا گرفتم و دیدم که جونگکوکه.
-بریم؟!
+عاا... هااا؟ اهاا بریم.
دستمو کشید و رفتیم پشت صحنه.
-نامجون... آوردمش.
یهو دیدم نامجون یه چشمکی به جونگکوک زد و گفت:
نامجون: خب... جونگکوک ا/ت رو برسون خونش.
-حله چشاته... دوست دارم هیونگ... دمت گرم.
*کوک ویو*
وقتی بالاخره اجرامون تموم شد، رفتیم پشت صحنه تا لباسامون رو عوض کنیم و استراحت کنیم. خیلی خسته بودم که یهو نامجون گفت.
نامجون: جونگکوک... ا/ت بهم پیام داد گفت میخواد بره... برو بیارش.
-باشه هیونگ... اهممممم.
نامجون: چی شده کوک؟!
-یه جی بهت بگم... قول میدی بین خودمون بمونه؟!
نامجون: به من اعتماد نداری؟
-چرا دارم... ولی لطفا به هیچکس نگو... لطفا.
نامجون: ای باباااااا باشه بگو... جون به لبم کردیاااا...
-راستش من... من.. از ا/ت... خوشم میاد.
نامجون: چی؟! بالاخره جئون جونگکوک از یه دختر خوشش اومده؟! جل الخالق!
-یه جور میگی انگار از دخترا میترسم.
نامجون: مگه نمیترسی؟!
-نه اون مال قدیما بود... حالا چیزه... میتونی برام یه کاری بکنی؟!
نامجون: باشه... حالا یه کاری میکنم... حالا برو دنبالش.
-باشه... راستی هیونگ... اصن کجاست؟
نامجون: نزدیک در ورودی استودیوعه.
-باشه.
با عجله رفتم پیش ا/ت و آوردمش پشت صحنه. وقتی نامجون گفت ا/ت رو برسونم از خوشحالی میخواستم بال در بیارم. رفتم توی اتاق پرو و لباس عوض کردم، برگشتم پیش ا/ت، از اعضا خدافظی کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه ا/ت.
توی ماشین بودیم که به لباس ا/ت توجه کردم، کراپش خیلی کوتاه بود، طوری که حتی نافش هم معلوم میشد و باعث میشد عصبانی بشم، با صدای آرومی گفتم.
-ا/ت بنظرم دیگه اینجور لباسا نپوش.
+هااا؟ چرا؟
-چرا نداره... پسرای هول اینجا زیادن... خوشم نمیاد از این لباسا بپوشی.
+خب... مگه... مشکلش چیه؟!
-مشکلش اینه که بدنت تو دید بقیس.
+باشه... حالا چرا غیرتی شدی؟!
-نه... کی گفته من غیرتی شدم؟!
+همین الان... تازشم من این لباسو دوست دارم و خیلی خوشگله و بهم میاد.
-آره بهت میاد... ولی خوشم نمیاد کسی جز من شکمتو یا هر جای دیگه بدنت رو لخت ببینه.
+هااااا؟!
-عااام...
تقدیم بهتون عسلیااا... واقعا از حمایتاتون ممنونم... واقعا فکرشو نمیکردم پیجم انقد فالوور جذب کنه... قربونتون بشم😘
از اون جایی که خودم قول داده بودم این پارت شرطی نداره و پارت دوازده رو هم میزارم.
تا پارت بعدی فعلا بدرود💖✨️
- ۲.۶k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط