اربابجذابمن

#ارباب.جذاب.من.🌸♥️
#part_13
#دیانا
از پله ها پایین رفتیم دستی به شالم کشیدم و مرتبش کردم روی مبل هایی سمت آشپزخونه بود خانم بزرگ ک میشناختمش و فکر کنم خواهر ارباب نشسته بود رفتم
جلو گفتم:سلام
ک یهو یه خواهر ارباب پرید بغلم و گف:واییی دیانا تویی؟ چقدم ک خوشگلی خوشبحال داداشم
منم بغلش کردم و گفتم:مرسی عزیزم
رستا:من رستا هستم خواهر ارسلان
دیانا:من روهم ک میشناسید
خانم بزرگ اومد دستم دستش رو آورد جلو باهاش دست دادم و گف:خوش اومدی دخترم امیدوارم با پسرم خوش بخت بشی
دیانا:ممنونم خانم بزرگ
خانم بزرگ خواست بغلم کنه ک خدمت کار اومد و گف:خانم شام حاضره
خانم بزرگ: تو برو ملیحه ما الان میایم برو ارسلان رو هم صدا کن
خدمت کار:چشم

#ادامه.دارد🕊♥️
#رمان.واقعیت.ندارد
#لایک.یادتون.نره.🌸
دیدگاه ها (۰)

#ارباب.جذاب.من.🌸#part_14#ارسلان چند دقیقه ای بود ک دیانا رفت...

#ارباب.جذاب.من.🌸#part_15#ارسلان سر میز نشسته بودن سمت مامان ...

#ارباب.جذاب.من《🕊 ♥️》#part_1۲#دیانا ارباب:آره کاری داری خورشی...

#ارباب.جذاب.من🙂♥️#part_1۱#دیانا کل لباس هام رو ریختم رو زمین...

رمان بغلی من پارت ۱۱۵و۱۱۶و۱۱۷ارسلان :یه روز نشده ناز میشیدیا...

رمان بغلی من پارت های ۸۶و۸۷و۸۸ارسلان: من که باورم نمیشه دیان...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط