ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۰۵
نگران و هول گفتم:چي شده؟ جیمین داغون سرفه زد و دستشو سمتم گرفت و هول گفت:هیچی نیست.. نیست..هیچی و لرزون سرفه زد. تند رفتم جلو و دستش رو گرفتم و نگران با دلشوره گفتم:خوبی؟ با سرفه دستمو محکم فشرد و لرزون رو تخت نشست و اروم گفت:هیچی...نیست..خوبم.. نگران با دلشوره خیلی شدیدی نگاش کردم خيلي اصلا خوب به نظر نمیرسید. رنگ پریده و اشفته بود. قلبم داشت از جا در میومد.. تند تند دستشو ماساژ دادم. جیمین جدي فرد با غیض گفت: ادم به نوکرشم با چشم دستور نمیده هااا... با نگاه و سرش به فرد اشاره زد که بره بیرون جیمین با حرص و خشم نگاش کرد فرد نیششو اندازه عرض شونه اش باز کرد و با دندوناي نمايان دستشو تکون داد و گفت: ولي تو بده.. دوست دارم.. و براي من دست تکون داد و رفت بیرون.. جیمین خيلي سنگين نفس نفس زد. ترسیده گفتم جیمین چی شده؟ تو روخدا بگو بهم.. چه خبره؟ به زور گفت: هیچی.. هیس... نگران نباش... همه چی... یه دفعه به پشتم نگاه کرد و ساکت شد. چشماش یهو پر از خشم و درد و نفرت شد. انگار داشت اتیش گرفت دور چشماش خيلي سرخ بود. تند خواستم برگردم که سریع دو طرف صورتم رو گرفت و اشفته گفت نه.. نگاه نکن. وحشت زده گفتم: جیمین چی شده؟ کسی اونجاست؟ بذار ببینم.. داغون سرفه شدیدی زد و زمزمه کرد فقط به.. من نگاه کن.. و پردرد سرفه زد.. داغون و ترسیده دستامو روی دستش گذاشتم و لرزون گفتم داري میترسونیم. و اشکم جاری شد.
و اشکم جاري شد. درمونده اشکم رو گرفت و با خشم به پشتم نگاه کرد که خيلي يهو چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم این از شدت نفرت نفسم به شماره افتاده بود. جیمز نگران و اشفته :گفت وااي.. الا.. الاجان...ببين منو.. اما نمیتونستم.. با خشم دندونامو به هم فشردم داشتم خفه میشدم این اشکم با لرز جاري شد.. این کثافت فين دوناتوي نفرت انگیز جلوی چشمام جلوي در اتاق جیمین بود و فرد سعي ميکرد جلوشو بگیره حالم داشت بد میشد. از لاي دندونام نالیدم این مردك.. و شوکه و با تنفر .گفتم این این اینجا چیکار میکنه؟ جیمین تند دستامو گرفت و داغون گفت میره..الا میره. و داغون سرفه زد. عصبي و با درد دستمو از دستش بیرون کشیدم. داشتم خفه میشدم با عصبانيت خيلي شديدي تند رفتم سمت در. جیمین اشفته بلند شد و نگران گفت الا... پردرد داد زدم جلومو نگیر.. جیمین جلومو نگیر دارم خفه میشم تلخ و به زور رو تخت نشست و مظلومانه نگام کرد و با نفس هاي سنگین سر تکون دادم تند در اتاق رو باز کردم نگاه فرد و اون حیوون اومد روم.. فرد اشفته دست به سرش گرفت و برگشت بهم پشت کرد. با نفرت و خشم زل زدم به مردی که همه زندگیم رو ویرون کرده بود و حالا با وقاحت جلوي من بود.. خونم به جوش اومده بود.
( فصل سوم ) پارت ۶۰۵
نگران و هول گفتم:چي شده؟ جیمین داغون سرفه زد و دستشو سمتم گرفت و هول گفت:هیچی نیست.. نیست..هیچی و لرزون سرفه زد. تند رفتم جلو و دستش رو گرفتم و نگران با دلشوره گفتم:خوبی؟ با سرفه دستمو محکم فشرد و لرزون رو تخت نشست و اروم گفت:هیچی...نیست..خوبم.. نگران با دلشوره خیلی شدیدی نگاش کردم خيلي اصلا خوب به نظر نمیرسید. رنگ پریده و اشفته بود. قلبم داشت از جا در میومد.. تند تند دستشو ماساژ دادم. جیمین جدي فرد با غیض گفت: ادم به نوکرشم با چشم دستور نمیده هااا... با نگاه و سرش به فرد اشاره زد که بره بیرون جیمین با حرص و خشم نگاش کرد فرد نیششو اندازه عرض شونه اش باز کرد و با دندوناي نمايان دستشو تکون داد و گفت: ولي تو بده.. دوست دارم.. و براي من دست تکون داد و رفت بیرون.. جیمین خيلي سنگين نفس نفس زد. ترسیده گفتم جیمین چی شده؟ تو روخدا بگو بهم.. چه خبره؟ به زور گفت: هیچی.. هیس... نگران نباش... همه چی... یه دفعه به پشتم نگاه کرد و ساکت شد. چشماش یهو پر از خشم و درد و نفرت شد. انگار داشت اتیش گرفت دور چشماش خيلي سرخ بود. تند خواستم برگردم که سریع دو طرف صورتم رو گرفت و اشفته گفت نه.. نگاه نکن. وحشت زده گفتم: جیمین چی شده؟ کسی اونجاست؟ بذار ببینم.. داغون سرفه شدیدی زد و زمزمه کرد فقط به.. من نگاه کن.. و پردرد سرفه زد.. داغون و ترسیده دستامو روی دستش گذاشتم و لرزون گفتم داري میترسونیم. و اشکم جاری شد.
و اشکم جاري شد. درمونده اشکم رو گرفت و با خشم به پشتم نگاه کرد که خيلي يهو چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم این از شدت نفرت نفسم به شماره افتاده بود. جیمز نگران و اشفته :گفت وااي.. الا.. الاجان...ببين منو.. اما نمیتونستم.. با خشم دندونامو به هم فشردم داشتم خفه میشدم این اشکم با لرز جاري شد.. این کثافت فين دوناتوي نفرت انگیز جلوی چشمام جلوي در اتاق جیمین بود و فرد سعي ميکرد جلوشو بگیره حالم داشت بد میشد. از لاي دندونام نالیدم این مردك.. و شوکه و با تنفر .گفتم این این اینجا چیکار میکنه؟ جیمین تند دستامو گرفت و داغون گفت میره..الا میره. و داغون سرفه زد. عصبي و با درد دستمو از دستش بیرون کشیدم. داشتم خفه میشدم با عصبانيت خيلي شديدي تند رفتم سمت در. جیمین اشفته بلند شد و نگران گفت الا... پردرد داد زدم جلومو نگیر.. جیمین جلومو نگیر دارم خفه میشم تلخ و به زور رو تخت نشست و مظلومانه نگام کرد و با نفس هاي سنگین سر تکون دادم تند در اتاق رو باز کردم نگاه فرد و اون حیوون اومد روم.. فرد اشفته دست به سرش گرفت و برگشت بهم پشت کرد. با نفرت و خشم زل زدم به مردی که همه زندگیم رو ویرون کرده بود و حالا با وقاحت جلوي من بود.. خونم به جوش اومده بود.
- ۲.۰k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط