{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۰۳

چقدر جلوي خودش رو گرفته بود تا جلوي من حالش بد نشه.. اخ.. سرخی اون خونها داشت قلبمو آتیش میزد. پردرد هق هق کردم اخه چرا؟ چرا همیشه بی گناه ترها باید بیشتر درد و عذاب بکشن؟ داغون دست به گلوم کشیدم و نگران بلند شدم اما... پاهام به زمین قفل شد. نمیتونستم برم نباید میرفتم. نمیخواستم غرورشو بشكونم... نمیخواستم بفهمه توی اون حال بد دیدمش.. اگه میفهمید دلش میشکست. جیمز من باید همیشه محکم به نظر برسه.. با وجود دل شوره و بي تابي خيلي شديد تو قلبم داغون رو همون نیمکت نشستم و صورتمو توی دستام گرفتم و هستريك خودمو تكون دادم. دلم اروم و قرار نداشت به زور نیم ساعت خودمو نگه داشتم و بعد عین یه پرنده پرواز کردم سمتش.. اول رفتم سرویس و ابي به دست و روم زدم که نفهمه گریه کردم و بعد اروم رفتم ایستگاه پرستاری و حالشو پرسیدم که پرستار گفت الان خوبه و بعد رفتم سمت اتاقش. در اتاقش نیمه باز بود با دستای لرزونم اروم هولش دادم جلو.. اخ.. اتاق تاريك بود و جیمزم. خواب چشماش بسته بود و سرمی به دستش وصل شده بود.. از دیدنش بغض شديدي تو گلوم اومد. اروم در رو بستم و پردرد رفتم کنارش رو صندلی نشستم و به صورت خیلی بیحالش چشم دوختم. بمیرم براي اين غرورت.. نمیخواستی من تو اون حال ببینمت؟

نميخواستي من تو اون حال ببینمت؟ اشکم جاري شد. اخ خداا... تمام وجودم داشت توي په اتیش وحشتناك ميسوخت نفسام به زور بیرون و تو میشد. درمونده و خیلی اروم موهاشو نوازش کردم وقتي که عشق رو پیدا کردم باید اینطور ناکام بمونم؟ با درد کشیدن جیمینم داري منو زجر ميدي خدا؟ واسه چی؟ بسم نیست؟ چشمامو محکم به هم فشردم که اشکی از چشمام سر خورد پایین. درمونده گوشیمو در آوردم و درباره بیماریش و دکتراي خوب توي این زمینه تحقیق کردم باید بیشتر از بیماریش میفهمیدم باید یه کاری میکردم باید راه درمانی پیدا میکردم.. تا دم صبح تو سایت های پزشکی میخوندم و درباره بیماریش اطلاعات کسب میکردم و شماره چندتا دکتر خوب رو هم پیدا کردم که صبح بهشون زنگ بزنم.. من دست نمیکشم.. باید ببرمش پیش بهترین دکترها. نفس عمیقی کشیدم. خواب الود و اروم سرم رو روی گوشه بالشت جیمین گذاشتم و اونقدر نگاهش کردم که چشمام سنگین شد. با احساس لمس ارومیتند و وحشت زده چشمامو باز کردم و ناخوداگاه گفتم:جیمین.. جیمین-جانم.. تند و هول سرمو بلند کردم اخ.. گردنم اتاق از نور روز روشن شده بود و سرم مثل دیشب هنوز رو گوشه بالشت جیمین بود و دستمو روي شكمش انداخته بودم که جیمین اروم
دیدگاه ها (۶)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۰۴باست جیمین بود و دستمو روي ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۰۲نمیتونست بلند شه.. توان و ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۰۱چرخیدم سمت در دکتر و پشت سر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۶اي خدا!... بسه پنهون کاري.....

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۸. اروم رفتم جلوتر و به زور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط