فصل سوم پارت
فصل سوم ) پارت ۶۰۷
نداشته باشمش میمیرم نمیتونم طاقت بیارم. تمام روز رو تا شب تو سکوت و درد عذاب دهنده اي گذروندیم که قلبمو داغون میکرد. داشت به خاطر اومدن باباش زجر میکشید واسه درد و ناراحتي من داشت درد میکشید. غمگین نگاش کردم که بی حرف و بیحال به سقف خیره بود. این حقش نیست. از این همه خشم و نفرت فروخورده داشتم از درون نابود میشدم داشتم خفه میشدم خيلي درد میکشیدم اما... اما نمیخواستم به جیمینم درد بدم نمیخواستم قلبش از درد کشیدن من بشکنه.. به زور لبخند زدم و اروم رفتم کنارش نشستم و گفتم: جیمینم تلخ و گرفته سنگین نگاهش رو کشید روم ماسکشو اروم پایین کشیدم و بوسه نرم و ارومي رو لباش زدم و گفتم:خوبی؟ اروم پلک زد. خيلي ناراحت و گرفته بود. باید سر حالش میاوردم. لبامو جمع کردم و چشمامو باريك كردم و شیطون گفتم میشه این چیزایی که الان بهت وصله رو جدا کنیم؟ ماسکش رو از دستم گرفت و داد بالاي سرش و با صداي خيلي گرفته اي گفت: بفرمایید. نرم خندیدم و گفتم نه.. همه شونو.. و به اون يکي دستگاهي که به دستش وصل بود اشاره کردم. كمي متعجب گفت اون چرا؟ با ذوق و شیطنت :گفتم میشه بریم تو محوطه؟ اخه هواا خيلي خوبه..شب قشنگیه.. بیجون سر تکون داد و دستشو زیرش گذاشت و سعی کرد بشینه. تند و شاد بازوشو گرفتم و کمکش کردم تنش خسته و بیجون بود اما چيزي اروم دستگاه نگفت... اه رو از نوک انگشتش جدا کرد و روی تخت انداخت و بلند
اروم دستگاه رو انگشتش جدا کرد و روي تخت انداخت و بلند شد. با محبت گفتم مطمیني خوبي؟ اروم گفت اره..میخوام..هوا عوض کنم.. لبخند زدم اومدیم بیرون. اخ.. چقدر هوا خوب بود. برعكس هواي دل ما.. جیمین سرفه اي زد.. کمی جلو رفتیم که
اروم رو نیمکت جلومون نشست. مهربون گفتم خسته شدی آقا؟ گرفته سعی کرد لبخند بزنه و اروم گفت:نه.. رفتم پشت سرش و دستامو دورش انداختم و بغلش کردم و گفتم میدونی چقدر دوستت دارم و تو هیچ اشتباهي نكردي نه؟ سرشو کج کرد و لبخند زد دستمو نوازش کرد. مهربون گفتم: جیمین من خوبه؟ اروم گفت: مگه میشه الاي شيرينش تو بغلش باشه و خوب نباشه؟ لبخند شادي زدم. گرفته گفت: الاي من چی؟ خوبه؟ تا تو رو داره اره.. گرفته نگاهشو به روبروش کشید درد و غم رو توي نگاهش ميديدم. انقدر تصور موندن غیر ممکن بود براش؟ از بغض چونه ام لرزید. صداي فرد از پشتمون اومد که شاد و پر انرژي گفت:به به..زن و شوهر عاشق و پروانه اي.. دستامو از دور جیمین برداشتم و برگشتم سمتش و بهش لبخند زدم با پوشه اي تو دستش اومد جلو و جلوي جیمین زانو زد و گفت: این رفیق گل ما چطوره؟ جیمین لبخند زد و اروم گفت خوب و سرفه زد. هوا خوب بود اما براي ريه هاي خيلي حساس جیمین میترسیدم سرما
نداشته باشمش میمیرم نمیتونم طاقت بیارم. تمام روز رو تا شب تو سکوت و درد عذاب دهنده اي گذروندیم که قلبمو داغون میکرد. داشت به خاطر اومدن باباش زجر میکشید واسه درد و ناراحتي من داشت درد میکشید. غمگین نگاش کردم که بی حرف و بیحال به سقف خیره بود. این حقش نیست. از این همه خشم و نفرت فروخورده داشتم از درون نابود میشدم داشتم خفه میشدم خيلي درد میکشیدم اما... اما نمیخواستم به جیمینم درد بدم نمیخواستم قلبش از درد کشیدن من بشکنه.. به زور لبخند زدم و اروم رفتم کنارش نشستم و گفتم: جیمینم تلخ و گرفته سنگین نگاهش رو کشید روم ماسکشو اروم پایین کشیدم و بوسه نرم و ارومي رو لباش زدم و گفتم:خوبی؟ اروم پلک زد. خيلي ناراحت و گرفته بود. باید سر حالش میاوردم. لبامو جمع کردم و چشمامو باريك كردم و شیطون گفتم میشه این چیزایی که الان بهت وصله رو جدا کنیم؟ ماسکش رو از دستم گرفت و داد بالاي سرش و با صداي خيلي گرفته اي گفت: بفرمایید. نرم خندیدم و گفتم نه.. همه شونو.. و به اون يکي دستگاهي که به دستش وصل بود اشاره کردم. كمي متعجب گفت اون چرا؟ با ذوق و شیطنت :گفتم میشه بریم تو محوطه؟ اخه هواا خيلي خوبه..شب قشنگیه.. بیجون سر تکون داد و دستشو زیرش گذاشت و سعی کرد بشینه. تند و شاد بازوشو گرفتم و کمکش کردم تنش خسته و بیجون بود اما چيزي اروم دستگاه نگفت... اه رو از نوک انگشتش جدا کرد و روی تخت انداخت و بلند
اروم دستگاه رو انگشتش جدا کرد و روي تخت انداخت و بلند شد. با محبت گفتم مطمیني خوبي؟ اروم گفت اره..میخوام..هوا عوض کنم.. لبخند زدم اومدیم بیرون. اخ.. چقدر هوا خوب بود. برعكس هواي دل ما.. جیمین سرفه اي زد.. کمی جلو رفتیم که
اروم رو نیمکت جلومون نشست. مهربون گفتم خسته شدی آقا؟ گرفته سعی کرد لبخند بزنه و اروم گفت:نه.. رفتم پشت سرش و دستامو دورش انداختم و بغلش کردم و گفتم میدونی چقدر دوستت دارم و تو هیچ اشتباهي نكردي نه؟ سرشو کج کرد و لبخند زد دستمو نوازش کرد. مهربون گفتم: جیمین من خوبه؟ اروم گفت: مگه میشه الاي شيرينش تو بغلش باشه و خوب نباشه؟ لبخند شادي زدم. گرفته گفت: الاي من چی؟ خوبه؟ تا تو رو داره اره.. گرفته نگاهشو به روبروش کشید درد و غم رو توي نگاهش ميديدم. انقدر تصور موندن غیر ممکن بود براش؟ از بغض چونه ام لرزید. صداي فرد از پشتمون اومد که شاد و پر انرژي گفت:به به..زن و شوهر عاشق و پروانه اي.. دستامو از دور جیمین برداشتم و برگشتم سمتش و بهش لبخند زدم با پوشه اي تو دستش اومد جلو و جلوي جیمین زانو زد و گفت: این رفیق گل ما چطوره؟ جیمین لبخند زد و اروم گفت خوب و سرفه زد. هوا خوب بود اما براي ريه هاي خيلي حساس جیمین میترسیدم سرما
- ۲.۰k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط