پارت
𝑀𝓎 𝒮𝒶𝒹𝒾𝓈𝓂𝒾
پارت ۱۷
تنی راه جیمین ازم جدا شد و رفت پی کار خودش..منم داشتم قدم میزدم که یاد صحنه ای که دیشب خلق کردم افتادم..
🧠وایی دیشب چیکار کردی سوهی! این غیر منطقی بود!
🫀سوهی آفرین! آفرین که بهش اعتراف کردی!
🧠ولی این کار باعث ضرر سوهی میشه قلب!
🫀ببند بابا فعلا این دختر خوشه🗿
بعد صدای پیامک از سمت گوشیم بلند شد
+سوهییی کمکککک!! مامانم داره میاد خونموننن
_الان خودمو میرسونم!
و با هر چیزی که شد سریع خودمو رسوندم خونه!
_آیشش کوک! برد لباس بپوش!
+یادم رفت وایسا!
شروع کردم به جمع کردن لباسای ولو شده و تمام خونه رو جمع کردم..خسته خسته شده بودم که صدای در اومد
_کوککک!! برو درو باز کن حال ندارممم!
+باشه رفتم..
رفت و درو باز کرد مامانش باز ذوق اومد تو
٪به به..عروس قشنگمم قربونت برم من! ایشالا کوک پیش مرگت بشه!
+عههه مامانن!
_*خنده*
٪یادتون نرفته که لباس عروس بگیرین؟؟
_نه یاد..
حرف توی دهنم موند!..وای خدا عروسی سه روز دیگسسس!
_مادر جون..میگم امروز میخوایم بریم مگه نه کوک؟
یکی زدم به بازوش
+آ..آره آره امروز میریم..هه هه
٪🤨
_امروز میریم دیگه!
٪خب الان برید😑
+عههه راست میگه الان میریم من برم لباس عوض کنم..
کوک رفت لباس عوض کرد و ما رفتیم سوار ماشین شدیم..مامان کوک موند خونه ما..
"ویو پاساژ"
کلی لباس عروس بود..
_خب من لباس داماد رو انتخاب میکنم تو عروس
+خب اول بریم لباس عروس
_چشم🙄
بعد وارد یه مغازه شدیم و رفتم لباس پرو کنم
_این خوبه؟
+نه بازه
_این چی؟
+کوتاهه
_این چی؟
+زیادی لخته..
_این چییی؟؟
+هومم خوبه!
_هوففف خسته شدممم
+خانم ما همینو میبریم
/چشم آقای جئون..
و بعد لباس رو بسته بندی کرد و داد بهمون..
چشمام هله پله میبینه من برم لالا🗿
پارت های بعدی رو فردا میزارم🎀
پارت ۱۷
تنی راه جیمین ازم جدا شد و رفت پی کار خودش..منم داشتم قدم میزدم که یاد صحنه ای که دیشب خلق کردم افتادم..
🧠وایی دیشب چیکار کردی سوهی! این غیر منطقی بود!
🫀سوهی آفرین! آفرین که بهش اعتراف کردی!
🧠ولی این کار باعث ضرر سوهی میشه قلب!
🫀ببند بابا فعلا این دختر خوشه🗿
بعد صدای پیامک از سمت گوشیم بلند شد
+سوهییی کمکککک!! مامانم داره میاد خونموننن
_الان خودمو میرسونم!
و با هر چیزی که شد سریع خودمو رسوندم خونه!
_آیشش کوک! برد لباس بپوش!
+یادم رفت وایسا!
شروع کردم به جمع کردن لباسای ولو شده و تمام خونه رو جمع کردم..خسته خسته شده بودم که صدای در اومد
_کوککک!! برو درو باز کن حال ندارممم!
+باشه رفتم..
رفت و درو باز کرد مامانش باز ذوق اومد تو
٪به به..عروس قشنگمم قربونت برم من! ایشالا کوک پیش مرگت بشه!
+عههه مامانن!
_*خنده*
٪یادتون نرفته که لباس عروس بگیرین؟؟
_نه یاد..
حرف توی دهنم موند!..وای خدا عروسی سه روز دیگسسس!
_مادر جون..میگم امروز میخوایم بریم مگه نه کوک؟
یکی زدم به بازوش
+آ..آره آره امروز میریم..هه هه
٪🤨
_امروز میریم دیگه!
٪خب الان برید😑
+عههه راست میگه الان میریم من برم لباس عوض کنم..
کوک رفت لباس عوض کرد و ما رفتیم سوار ماشین شدیم..مامان کوک موند خونه ما..
"ویو پاساژ"
کلی لباس عروس بود..
_خب من لباس داماد رو انتخاب میکنم تو عروس
+خب اول بریم لباس عروس
_چشم🙄
بعد وارد یه مغازه شدیم و رفتم لباس پرو کنم
_این خوبه؟
+نه بازه
_این چی؟
+کوتاهه
_این چی؟
+زیادی لخته..
_این چییی؟؟
+هومم خوبه!
_هوففف خسته شدممم
+خانم ما همینو میبریم
/چشم آقای جئون..
و بعد لباس رو بسته بندی کرد و داد بهمون..
چشمام هله پله میبینه من برم لالا🗿
پارت های بعدی رو فردا میزارم🎀
- ۵.۸k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط