{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part²¹

part²¹
⁰⁹/⁴⁷pm
چند دقیقه میشد که کوک رفته بود داخل اتاق و با گوشی صحبت میکرد؛کمی گذشت و صبرم لبریز شد، رفتم سمت اتاق و خواستم در بزنم اما با شنیدن چیزایی که می‌گفت دست نگه داشتم
_باشه گفتم میرم،الان نمیشه بعد از اینکه خوابید میرم
_من چیکار کنم تو گند زدی به معامله !
_سر من داد نزن گفتم با فیلیپ(پادشاه‌اسپانیا)صحبت میکنم
در کسری از ثانیه صدای کوک قطع شد و با شنیدن صدای قدم هاش سریع به سمت هال رفتم و رو مبل نشستم و گوشیم رو برداشتم و الکی اسکرین رو بالا پایین میکردم،بعد از چند ثانیه کوک وارد هال شد
+دیگه داشتم ناامید میشدم،با کی اینقدر حرف میزدی؟
_ با دوست اسپانیاییم گفتم فردا بیاد اینجا همو ببینیم اما گفت نمیتونه بیاد
چیزه دیگه ای بینمون رد و بدل نشد و کوک نشست کنارم،منم فیلیمی که انتخاب کرده بودیم رو پلی کردم وو سرم روی شونه کوک تکیه دادم
an hour later
با حس اینکه روی یک چیز نرم قرار گرفتم از خواب بیدار شدم اما چشام رو باز نکردم ،کوک پتو روم کشید و بعد از اتاق رفت بیرون،چهار دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که صدای در اصلی ویلا اومد و بیانگر این بود که کوک از خونه خارج شده؛با سرعت از رو تخت بلند شدم و هودی مشکی که متعلق به کوک بود و روی تخت قرار داشت رو تنم کردم و بعد از برداشتن گوشیم از اتاق اومدم بیرون، به سمت در اصلی رفتم؛در اصلی رو کمی باز کردم و شاهد رفتن کوک از ویلا شدم؛بعد از اینکه کوک از خونه دور شد،موتوری که تو پارکینگ بود رو برداشتم و کوک رو تعقیب کردم
اتمام ویو ات_²¹minutes later
از دور در حال رصد کردن عمارتی کاملا امنیتی بود که جئون واردش شده بود؛کمی که دقت کرد متوجه حضور ماشین دیگه شد که وارد عمارت شد. یاد حرف پدرش افتاد که میگفت:<<اسناد خلاف های خانواده جئون تو کره نیست>>یعنی امکان داشت که تمام اسناد اینجا باشه؟آیا اونقدر شجاعت و حماقت داشت که بعد از روز شیرینی که گذرونده بود کاملا همه چیز رو عوض کنه؟
¹⁰minutes later_ویو ات
به زور تعادل خودم رو نگه داشته بودم و در حال نگاه کردن به حیاط پر از بادیگارد بودم! خزون خزون روی دیوار حرکت کردم تا اطراف عمارت رو ببینم و راه نفوذی پیدا کنم؛ همون لحظه متوجه حضور دو تا بادیگارد شدم که در حال صحبت بودن .فاصله م باهاشون خیلی کم بود پس سرعتم رو کمتر کردم تا صدای زیادی تولید نشه اما همون لحظه گوشی ف‌ا‌ک‌ی‌م زنگ خورد،به فنا رفتم...
دیدگاه ها (۸)

part²²با شنیدن صدای گوشیم بادیگارد ها دست از حرف زدن برداشت...

part²³اتمام ویو ات ات کلاه هودی رو کامل جلوی سرش کشید و به ح...

HBD MY SUNSHINE MAN🩵🥺BEST DANCER AND KIND MAN

part²⁰_خوبه*با لبخند سرمو گذاشتم رو شونه کوک و دستش رو قفل د...

My uncle (part 25)

رمان جونکوک

پشیمانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط