سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت هفدهم: فرود روی سایهها
بادِ خنکِ شب، صورت ناروتو رو مینواخت. پایینتر، دیوارهای قصر از بینِ مه مثلِ دندانههایِ یک کابوسِ قدیمی بیرون میزد؛ قصر خونآشامی… جایی که چراغها کمجان بودند و سکوت، بیشتر از صدا حرف میزد.
«گلوریا…» ناروتو با صدای آروم گفت، انگار که میترسید با حرف زدن، افسونِ پرواز بپره.
ساسوکه پشتِ او نشسته بود، دستش نزدیکِ گردنِ اژدها روی هوا مکث میکرد؛ نه برای کنترلِ خشک و بیروح… برای *حس کردنِ مسیر*. چشمانش همچنان سرد بود، اما هوا اطرافش طعم دیگری داشت؛ طعمِ نزدیکی.
بعد از چند دقیقه، صدایِ بالهایِ گلوریا آهستهتر شد. هوا کش آمد، سایهها کشیده شدند… و ناگهان اژدها آرام در هوا فرود آمد؛ گویی که زمین، از قبل منتظرش بود.
بوم.
بالها کنار رفتند و گلوریا، مثلِ یک کوهِ زنده در دلِ شب، روی سکوی قصر نشست. سنگها زیر وزنش لرزیدند، نورِ قرمزِ چلچراغها مثل خونِ گرم روی دیوارها دوید… و همه چیز برای لحظهای نفسش را حبس کرد.
ناروتو قدمِ اولش را روی سکو محکم نکرد؛ انگار هنوز روی هوا بود. به آرامی به جلو رفت، رو به ساسوکه برگشت و با همان شیطنتِ همیشگیاش—اما این بار نرمتر—گفت:
«ممنون… واقعاً ممنون، ساسوکه.»
ساسوکه یک لحظه مکث کرد. بدنش حرکت نکرد، اما نگاهش—اون نگاهِ همیشه تیز—چیز دیگری را دید:
ناروتویی که از ترس حرف نمیزد… از تشکر حرف میزد. از اینکه *کنارش بوده*.
و همین کافی بود تا چیزی در ساسوکه روشن شود؛ مثل شعلهای که زیر خاکستر گیر کرده باشد:
گرما.
نه به شکلِ آرامشِ عادی… به شکلِ آتشی که نمیداند باید پنهان بماند یا بروز کند.
ناروتو ادامه داد: «من فکر میکردم اژدها فقط… توی داستانها هستن. ولی… تو امروز نشون دادی که داستانها هم میتونن واقعی باشن.»
ساسوکه، هنوز ساکت بود. اما این سکوت، معمولاً برای مخالفت نبود… این بار سکوتش مثل یک گوش دادنِ طولانی بود. مثل اینکه درونِ خودش میگفت: *این حرفها، فقط حرف نیستند.*
با این حال… ساسوکه اجازه نداد آن حسِ نرم، خودش را به صورتش لو بدهد.
او بالاخره، با همان لحنِ سردِ آشنا گفت:
«خب… ممنون؟»
مکثی کوتاه. سپس:
«حالا برو تو اتاقت بخواب.»
ناروتو اخم کرد. «چرا؟ هنوز که—»
ساسوکه دستش را بالا آورد. نه فریاد، نه تهدید. فقط یک فرمانِ بیصدا که مثل مهرِ آخرِ یک مراسم عمل میکرد.
«فردا حرف میزنیم. امشب کار تو تموم شده.»
ناروتو نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. شاید ساسوکه بلد نبود مهربانی را مستقیم بگوید—یا شاید اصلاً نمیخواست. اما ناروتو فهمید چیزی که مهم است، *این است که ساسوکه نگران بود*.
با این فکر، ناروتو پشتش را صاف کرد و گفت: «باشه… ولی فقط بدون که من میفهمم.»
ساسوکه برای یک ثانیه، نگاهش را از صورت ناروتو گرفت؛ مثل اینکه از گرمایی که درونش قلقلک میداد خجالت میکشید. بعد، بدون اینکه بیشتر ادامه بدهد، رو به راهرو چرخید.
ناروتو آهسته به سمت اتاقش رفت. نورِ قرمزِ راهرو روی شونههایش افتاد و برای اولین بار در آن شب، ناروتو حس کرد… قصرِ خونآشامی هم میتواند مثل یک پناهگاه باشد. 😭🌙✨️
اما در پشت سرش، ساسوکه ایستاده بود.
قلبش انگار یک بار، نه… چند بار، تندتر زد.
و این بار، با وجودِ سردی صورت، درونش یک جمله تکرار میشد:
*«گرم بودن… خطرناک نیست. فقط… به اندازهی کافی کمیاب است.»*
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت هفدهم: فرود روی سایهها
بادِ خنکِ شب، صورت ناروتو رو مینواخت. پایینتر، دیوارهای قصر از بینِ مه مثلِ دندانههایِ یک کابوسِ قدیمی بیرون میزد؛ قصر خونآشامی… جایی که چراغها کمجان بودند و سکوت، بیشتر از صدا حرف میزد.
«گلوریا…» ناروتو با صدای آروم گفت، انگار که میترسید با حرف زدن، افسونِ پرواز بپره.
ساسوکه پشتِ او نشسته بود، دستش نزدیکِ گردنِ اژدها روی هوا مکث میکرد؛ نه برای کنترلِ خشک و بیروح… برای *حس کردنِ مسیر*. چشمانش همچنان سرد بود، اما هوا اطرافش طعم دیگری داشت؛ طعمِ نزدیکی.
بعد از چند دقیقه، صدایِ بالهایِ گلوریا آهستهتر شد. هوا کش آمد، سایهها کشیده شدند… و ناگهان اژدها آرام در هوا فرود آمد؛ گویی که زمین، از قبل منتظرش بود.
بوم.
بالها کنار رفتند و گلوریا، مثلِ یک کوهِ زنده در دلِ شب، روی سکوی قصر نشست. سنگها زیر وزنش لرزیدند، نورِ قرمزِ چلچراغها مثل خونِ گرم روی دیوارها دوید… و همه چیز برای لحظهای نفسش را حبس کرد.
ناروتو قدمِ اولش را روی سکو محکم نکرد؛ انگار هنوز روی هوا بود. به آرامی به جلو رفت، رو به ساسوکه برگشت و با همان شیطنتِ همیشگیاش—اما این بار نرمتر—گفت:
«ممنون… واقعاً ممنون، ساسوکه.»
ساسوکه یک لحظه مکث کرد. بدنش حرکت نکرد، اما نگاهش—اون نگاهِ همیشه تیز—چیز دیگری را دید:
ناروتویی که از ترس حرف نمیزد… از تشکر حرف میزد. از اینکه *کنارش بوده*.
و همین کافی بود تا چیزی در ساسوکه روشن شود؛ مثل شعلهای که زیر خاکستر گیر کرده باشد:
گرما.
نه به شکلِ آرامشِ عادی… به شکلِ آتشی که نمیداند باید پنهان بماند یا بروز کند.
ناروتو ادامه داد: «من فکر میکردم اژدها فقط… توی داستانها هستن. ولی… تو امروز نشون دادی که داستانها هم میتونن واقعی باشن.»
ساسوکه، هنوز ساکت بود. اما این سکوت، معمولاً برای مخالفت نبود… این بار سکوتش مثل یک گوش دادنِ طولانی بود. مثل اینکه درونِ خودش میگفت: *این حرفها، فقط حرف نیستند.*
با این حال… ساسوکه اجازه نداد آن حسِ نرم، خودش را به صورتش لو بدهد.
او بالاخره، با همان لحنِ سردِ آشنا گفت:
«خب… ممنون؟»
مکثی کوتاه. سپس:
«حالا برو تو اتاقت بخواب.»
ناروتو اخم کرد. «چرا؟ هنوز که—»
ساسوکه دستش را بالا آورد. نه فریاد، نه تهدید. فقط یک فرمانِ بیصدا که مثل مهرِ آخرِ یک مراسم عمل میکرد.
«فردا حرف میزنیم. امشب کار تو تموم شده.»
ناروتو نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. شاید ساسوکه بلد نبود مهربانی را مستقیم بگوید—یا شاید اصلاً نمیخواست. اما ناروتو فهمید چیزی که مهم است، *این است که ساسوکه نگران بود*.
با این فکر، ناروتو پشتش را صاف کرد و گفت: «باشه… ولی فقط بدون که من میفهمم.»
ساسوکه برای یک ثانیه، نگاهش را از صورت ناروتو گرفت؛ مثل اینکه از گرمایی که درونش قلقلک میداد خجالت میکشید. بعد، بدون اینکه بیشتر ادامه بدهد، رو به راهرو چرخید.
ناروتو آهسته به سمت اتاقش رفت. نورِ قرمزِ راهرو روی شونههایش افتاد و برای اولین بار در آن شب، ناروتو حس کرد… قصرِ خونآشامی هم میتواند مثل یک پناهگاه باشد. 😭🌙✨️
اما در پشت سرش، ساسوکه ایستاده بود.
قلبش انگار یک بار، نه… چند بار، تندتر زد.
و این بار، با وجودِ سردی صورت، درونش یک جمله تکرار میشد:
*«گرم بودن… خطرناک نیست. فقط… به اندازهی کافی کمیاب است.»*
- ۳.۲k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط