{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 28
✦.................................

چشم‌ هایش را برای کسری از ثانیه بست بعد خیلی آرام، انگار از خودش حرصش گرفته باشد، سرش را تکان داد، چراغ کنار تخت را خاموش کرد از سمت دیگر تخت دراز کشید.

فاصله‌ی زیادی میانشان بود؛ آن‌قدر که حتی دست‌ هایشان هم به هم نمی‌رسید، نگاهش را به سقف دوخت اما برخلاف هر شب...تا مدت زیادی خواب به چشم‌هایش نیامد.

ــــــــــ

اتاق در تاریکی آرامی فرو رفته بود فقط نور کم‌رنگ ماه از لابه‌لای پرده‌های بلند روی تخت می‌افتاد و سکوت؛ سکوتی که برای اولین بار، نه آزاردهنده بود و نه آرام بخش

جونگکوک دستش را زیر سرش گذاشته بود و بی‌حرکت به سقف خیره مانده بود

چشم‌هایش بسته نمی‌شد؛ هر بار که سعی می‌کرد ذهنش را به پرونده‌ها، محموله‌ها یا جلسه‌ی فردا ببرد صدای نفس‌های آرام نیکی دوباره حواسش را پرت می‌کرد

با کلافگی چشم‌ هایش را بست اما چند ثانیه بعد... دوباره پلک‌هایش باز شد.

نگاهش ناخودآگاه سمت دیگر تخت رفت؛ نیکی در خواب آرام نبود هر چند دقیقه یک‌بار، ابروهایش در هم می‌رفت انگشت‌ هایش روی ملحفه جمع می‌شد بعد دوباره شل می‌شد

انگار داشت با چیزی می‌جنگید...

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد اخم عمیقی روی پیشانی‌اش نشست

_ چِشه...

کلمه را خیلی آرام زمزمه کرد، در همان لحظه... نیکی بی‌اختیار زیر لب چیزی نامفهوم گفت صدایش آن‌قدر آهسته بود که فقط چند واژه شنیده شد

+ ...نه...

مکثی کوتاه

+ نیکان...

جونگکوک نگاهش ثابت ماند؛ اسم... برای اولین بار این اسم را از دهانش می‌شنید چند ثانیه بعد... نیکی نفس عمیقی کشید.
اشک خیلی کوچکی، بی‌صدا از گوشه‌ی چشم بسته‌اش پایین آمد.

جونگکوک بی‌اختیار فکش را منقبض کرد دستش چند سانتی‌متر روی تخت حرکت کرد... اما همان‌جا متوقف شد چند لحظه فقط به همان قطره‌ی اشک نگاه کرد

بعد با حرکتی کوتاه، نگاهش را از او گرفت.

_ به من ربطی نداره...

جمله را گفت اما حتی برای خودش هم قانع‌کننده نبود.

چند دقیقه بعد...

خواب بالاخره بر جونگکوک غلبه کرد اما فقط برای چند دقیقه؛ صدای ناله‌ی خفه‌ای باعث شد دوباره چشم باز کند.

نیکی این بار بیشتر خودش را جمع کرده بود؛ نفس‌ هایش نامنظم شده بود لب‌ هایش آرام می‌لرزید

+ ...نرو...

جونگکوک بی‌حرکت نگاهش کرد، اسم دیگری شنیده نشد فقط همان التماس کوتاه... انگار کسی را در خواب از دست می‌داد...

اتاق دوباره ساکت شد، جونگکوک آرام از تخت پایین آمد کنار پنجره ایستاد سیگاری روشن کرد، اولین پک را عمیق گرفت دود خاکستری آرام از میان لب‌ هایش بیرون آمد

اما نگاهش... به جای منظره‌ی شب سئول روی انعکاس دختر خوابیده در شیشه مانده بود؛ برای اولین بار بعد از سال‌ها شب برایش طولانی‌تر از همیشه شده بود.

و خودش...از دلیلش خوشش نمی‌آمد
دیدگاه ها (۲)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 29✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۰✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 27✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 26✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 94✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 115✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط