「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 27
✦.................................
توی ذهنش، فقط یک سوال میچرخید؛ سوالی که مثل یک خنجر، او را از درون میخراشید:
«چرا جلوی جونگکوکِ لا៸ شی لال شدم؟»
او از خودش متنفر بود، از این بدن که در برابرِ دشمناش، تسلیمِ میلِ خودش شده بود، در همین حال صدای برخوردِ آبِ حمام از اتاق شنیده میشد...
ـ [ 02:41 AM | عمارت جئون ]
نور زرد چراغ مطالعه، فقط گوشهای از اتاق را روشن کرده بود، بقیهی فضا در تاریکی آرامی فرو رفته بود؛ تاریکیای که فقط با دود نازک سیگار و صدای منظم عقربههای ساعت شکسته میشد
جونگکوک پشت میز کارش نشسته بود
پیراهن مشکی هنوز تنش بود اما دو دکمهی بالایش باز مانده بود عینک باریک دسته فلزی روی چشم هایش، چهرهی سردش را جدیتر کرده بود
پروندههای مافیایی یکییکی روی میز باز میشدند، امضا میخوردند و کنار میرفتند
اما برای سومین بار، خودکارش روی یک خط ثابت ماند، نگاهش ناخودآگاه از روی کاغذها گذشت
سمت کاناپه؛ نیکی همانجا خوابش برده بود پاهایش را جمع کرده بود و خودش را میان هودی گشادش پنهان کرده بود چند تار موی مشکی روی گونهاش افتاده بود
و هر چند دقیقه، از سرما یا ناراحتی بی اختیار جابه جا میشد
جونگکوک اخم کرد دوباره نگاهش را به پرونده برگرداند، دو خط خواند... دوباره چشمش سمت کاناپه رفت؛ این بار نیکی آرام زیر لب چیزی نامفهوم گفتو صورتش را بیشتر داخل بالشت فرو برد
جونگکوک بیحوصله نفسش را بیرون داد
_ خوابیدنم بلد نیست...
صدای ویبرهی گوشی سکوت اتاق را شکست، بدون اینکه نگاهش را از پرونده بردارد تماس را وصل کرد
_ بگو.
صدای بم و گرفتهی تهیونگ از آن طرف خط آمد:
تهیونگ: فردا... وقت داری؟
جونگکوک خودکار را روی میز گذاشت
_ ساعت چند؟
تهیونگ: یازده
مکث کوتاهی کرد
تهیونگ: باشگاه.
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت فقط به صدای نفس کشیدن دوست قدیمیاش گوش داد؛ سنگین، خسته، بیش از حد ساکت
_ میام.
تهیونگ انگار خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد
تهیونگ: باشه...
تماس قطع شد، جونگکوک گوشی را آرام روی میز گذاشت، نه پرسید چه شده نه دلیل آن سکوت عجیب را خواست؛ تهیونگ اگر میخواست حرف بزند خودش میزد.
چند ثانیه بعد، دوباره گوشی روشن شد این بار جکسون بود.
جونگکوک همان لحظه پاسخ داد:
_ حرف بزن.
صدای جکسون جدی بود:
جکسون: محموله رسید، سه نفر از افراد «هان» هم دستگیر شدن.
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش گفت:
_ بازجویی.
جکسون: اگه حرف نزدن؟
_ میدونی قانون چیه.
چند لحظه سکوت
جکسون: متوجه شدم، رئیس.
تماس تمام شد، جونگکوک عینکش را از روی صورتش برداشت و روی میز گذاشت چشم های خستهاش را برای لحظهای بست و انگشت شستش را روی پل بینیاش کشید.
بعد از جایش بلند شد، قدمهای آرامش روی کف چوبی اتاق پیچید قصدش فقط رفتن سمت تخت بود اما... وسط راه ایستاد دوباره نگاهش روی کاناپه افتاد؛
نیکی این بار کاملاً خودش را جمع کرده بود، گردنش روی دستهی چوبی کاناپه افتاده بود و معلوم بود هر لحظه ممکن است از همان وضعیت درد بگیرد
جونگکوک چند ثانیه همانطور ایستاد
_ به من چه...
زیر لب گفت و خواست برگردد، اما قدمی برنداشت، با کلافگی نفس کوتاهی کشید
_ لعنتی...
آرام به سمت کاناپه رفت، کنار نیکی ایستاد برای اولین بار از این فاصله صورت دختر را بدون آن نگاه پر از لجبازی دید
خواب تمام آن تیزی را از چهرهاش گرفته بود پلکهای بسته، نفسهای آرام و اخم خیلی ریزی که حتی در خواب هم روی پیشانیاش مانده بود
جونگکوک بیاختیار چند ثانیه بیشتر نگاهش کرد بعد خیلی آرام خم شد یک دستش را پشت شانههای نیکی برد، دست دیگرش را زیر زانوهایش گذاشت.
با حرکتی نرم، او را از روی کاناپه بلند کرد؛ نیکی بیاختیار تکان کوچکی خورد و آرامتر خودش را جمع کرد، انگار ناخودآگاه دنبال جای گرمتری میگشت
جونگکوک لحظهای مکث کرد؛ نگاهش روی صورت آرام دختر ماند! بیاختیار گوشهی لبش، آنقدر کم که حتی خودش هم متوجهش نشد بالا رفت، خیلی آرام زمزمه کرد:
_ سلیطه...
چند قدم بعد او را روی تخت گذاشت پتو را تا روی شانه هایش کشید خواست همان لحظه برگردد اما دوباره ایستاد.
عطر ملایمی که از موهای نیکی در هوای اتاق پخش شده بود، برای لحظهای ذهنش را از همهی پروندهها، خونها و معاملههای امشب دور کرد
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 27
✦.................................
توی ذهنش، فقط یک سوال میچرخید؛ سوالی که مثل یک خنجر، او را از درون میخراشید:
«چرا جلوی جونگکوکِ لا៸ شی لال شدم؟»
او از خودش متنفر بود، از این بدن که در برابرِ دشمناش، تسلیمِ میلِ خودش شده بود، در همین حال صدای برخوردِ آبِ حمام از اتاق شنیده میشد...
ـ [ 02:41 AM | عمارت جئون ]
نور زرد چراغ مطالعه، فقط گوشهای از اتاق را روشن کرده بود، بقیهی فضا در تاریکی آرامی فرو رفته بود؛ تاریکیای که فقط با دود نازک سیگار و صدای منظم عقربههای ساعت شکسته میشد
جونگکوک پشت میز کارش نشسته بود
پیراهن مشکی هنوز تنش بود اما دو دکمهی بالایش باز مانده بود عینک باریک دسته فلزی روی چشم هایش، چهرهی سردش را جدیتر کرده بود
پروندههای مافیایی یکییکی روی میز باز میشدند، امضا میخوردند و کنار میرفتند
اما برای سومین بار، خودکارش روی یک خط ثابت ماند، نگاهش ناخودآگاه از روی کاغذها گذشت
سمت کاناپه؛ نیکی همانجا خوابش برده بود پاهایش را جمع کرده بود و خودش را میان هودی گشادش پنهان کرده بود چند تار موی مشکی روی گونهاش افتاده بود
و هر چند دقیقه، از سرما یا ناراحتی بی اختیار جابه جا میشد
جونگکوک اخم کرد دوباره نگاهش را به پرونده برگرداند، دو خط خواند... دوباره چشمش سمت کاناپه رفت؛ این بار نیکی آرام زیر لب چیزی نامفهوم گفتو صورتش را بیشتر داخل بالشت فرو برد
جونگکوک بیحوصله نفسش را بیرون داد
_ خوابیدنم بلد نیست...
صدای ویبرهی گوشی سکوت اتاق را شکست، بدون اینکه نگاهش را از پرونده بردارد تماس را وصل کرد
_ بگو.
صدای بم و گرفتهی تهیونگ از آن طرف خط آمد:
تهیونگ: فردا... وقت داری؟
جونگکوک خودکار را روی میز گذاشت
_ ساعت چند؟
تهیونگ: یازده
مکث کوتاهی کرد
تهیونگ: باشگاه.
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت فقط به صدای نفس کشیدن دوست قدیمیاش گوش داد؛ سنگین، خسته، بیش از حد ساکت
_ میام.
تهیونگ انگار خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد
تهیونگ: باشه...
تماس قطع شد، جونگکوک گوشی را آرام روی میز گذاشت، نه پرسید چه شده نه دلیل آن سکوت عجیب را خواست؛ تهیونگ اگر میخواست حرف بزند خودش میزد.
چند ثانیه بعد، دوباره گوشی روشن شد این بار جکسون بود.
جونگکوک همان لحظه پاسخ داد:
_ حرف بزن.
صدای جکسون جدی بود:
جکسون: محموله رسید، سه نفر از افراد «هان» هم دستگیر شدن.
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش گفت:
_ بازجویی.
جکسون: اگه حرف نزدن؟
_ میدونی قانون چیه.
چند لحظه سکوت
جکسون: متوجه شدم، رئیس.
تماس تمام شد، جونگکوک عینکش را از روی صورتش برداشت و روی میز گذاشت چشم های خستهاش را برای لحظهای بست و انگشت شستش را روی پل بینیاش کشید.
بعد از جایش بلند شد، قدمهای آرامش روی کف چوبی اتاق پیچید قصدش فقط رفتن سمت تخت بود اما... وسط راه ایستاد دوباره نگاهش روی کاناپه افتاد؛
نیکی این بار کاملاً خودش را جمع کرده بود، گردنش روی دستهی چوبی کاناپه افتاده بود و معلوم بود هر لحظه ممکن است از همان وضعیت درد بگیرد
جونگکوک چند ثانیه همانطور ایستاد
_ به من چه...
زیر لب گفت و خواست برگردد، اما قدمی برنداشت، با کلافگی نفس کوتاهی کشید
_ لعنتی...
آرام به سمت کاناپه رفت، کنار نیکی ایستاد برای اولین بار از این فاصله صورت دختر را بدون آن نگاه پر از لجبازی دید
خواب تمام آن تیزی را از چهرهاش گرفته بود پلکهای بسته، نفسهای آرام و اخم خیلی ریزی که حتی در خواب هم روی پیشانیاش مانده بود
جونگکوک بیاختیار چند ثانیه بیشتر نگاهش کرد بعد خیلی آرام خم شد یک دستش را پشت شانههای نیکی برد، دست دیگرش را زیر زانوهایش گذاشت.
با حرکتی نرم، او را از روی کاناپه بلند کرد؛ نیکی بیاختیار تکان کوچکی خورد و آرامتر خودش را جمع کرد، انگار ناخودآگاه دنبال جای گرمتری میگشت
جونگکوک لحظهای مکث کرد؛ نگاهش روی صورت آرام دختر ماند! بیاختیار گوشهی لبش، آنقدر کم که حتی خودش هم متوجهش نشد بالا رفت، خیلی آرام زمزمه کرد:
_ سلیطه...
چند قدم بعد او را روی تخت گذاشت پتو را تا روی شانه هایش کشید خواست همان لحظه برگردد اما دوباره ایستاد.
عطر ملایمی که از موهای نیکی در هوای اتاق پخش شده بود، برای لحظهای ذهنش را از همهی پروندهها، خونها و معاملههای امشب دور کرد
- ۶۸۱
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط