{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سیزده

پارت سیزده)


ناگهان آب لیوان روم خالی شد و فرار کرد و از شدت شک بلند شدم و نشستم ... خاک تو سرم من به این گفتم فرشته؟ این از صدتا شیطان بدتره
ا.ت بین مبل ها می‌چرخید و منم دنبالش بودم
«ا.ت ویو»

بعد از کلی دویدن با یه جسم سخت برخورد کردم ... سرم و آوردم بالا یه یه نفرو دیدم خیلی قیافش آشنا بود.﷼..به جونگ کوک گفتم
ـ کیه؟
# نامجون
ـ هان؟
# برادر بزرگمه
ـ عاااا
/ شما چی پچ‌ پچ میکنید؟
# نامی .. خوش اومدی بیا بشین
نامجون و جونگ کوک رفتن نشستن منم رفتم تو آشپزخونه تا قهوه درست کنم که نامجون داشت می‌پرسید
/ جونگ کوک دوست دخترته؟
# نه...البته شاید
/ منطقیه
قهوه هارو بردم و خودم هم نشستم یه گوشه
دیدگاه ها (۰)

(پارت دوازده)منو بغل کرد و برد تو اتاقم گذاشت دراز کشیدم .. ...

(پارت یازده)اونم یه خنده ی کوتاهی مرد ساکت شد ـ من کجا قراره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط