{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی باپاهای برهنه برروی برفها ایستاده بود، زنی درحال عب

کودکی باپاهای برهنه برروی برفها ایستاده بود، زنی درحال عبوراو را دید او را نوازش کرد وبرایش کفش آورد، وگفت مواظب خودت باش... کودک به چشمهای زن خیره شد وگفت، ببخشید خانم شما...!؟ شما خدا هستید؟زن لبخندی زد و گفت:نه...من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت : مطمئن بودم با او نسبتی دارید. گاهی دیده ای کسانی را که به خاطرنسبتیکه بابزرگان دارندمباهات میکنند؟براستی چه افتخاری بالاترازاینکه ماباخدا هستیم! انسانها خدا نمیشوند،اما میتوانند خداگونه شوندانسان خداگونه کارهای خداگونه انجام میدهد،بایدکه مهربان بود.
دیدگاه ها (۱۶)

کودکی باپاهای برهنه برروی برفها ایستاده بود، زنی درحال عبورا...

بنده خدا......کودکی با پای برهنه روی برفها ایستاده بود و به ...

‍ کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فر...

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروش...

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروش...

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروش...

دست های کوچکشبه زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسدا...

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود               ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط