بنده خدا......
بنده خدا......
کودکی با پای برهنه روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد .زنی در حال عبور بودکه کودک را دید .
کودک را به داخل فروشگاه برد وبرایش کفش و لباس خرید وگفت:(مواظب خودت باش)کودک رو به زن کرد وگفت: شما خدا هستید ؟زن گفت :نه! ولی من یکی از بندگان خدا هستم. کودک گفت:
:((می دانستم با خدا نسبتی دارید.))
کودکی با پای برهنه روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد .زنی در حال عبور بودکه کودک را دید .
کودک را به داخل فروشگاه برد وبرایش کفش و لباس خرید وگفت:(مواظب خودت باش)کودک رو به زن کرد وگفت: شما خدا هستید ؟زن گفت :نه! ولی من یکی از بندگان خدا هستم. کودک گفت:
:((می دانستم با خدا نسبتی دارید.))
- ۱.۹k
- ۲۲ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط