{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بنده خدا......

بنده خدا......

کودکی با پای برهنه روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد .زنی در حال عبور بودکه کودک را دید .
کودک را به داخل فروشگاه برد وبرایش کفش و لباس خرید وگفت:(مواظب خودت باش)کودک رو به زن کرد وگفت: شما خدا هستید ؟زن گفت :نه! ولی من یکی از بندگان خدا هستم. کودک گفت:

:((می دانستم با خدا نسبتی دارید.))
دیدگاه ها (۸)

کیا این نوع عشق رو تجربه کردن ؟مگه میشه؟آخرش چی میشه؟

وقتی واسه یه نفر سنگ تموم میزاری ،شک نکن با همون سنگ میزنه ت...

قیافه پسرا وقتی یه دختر داره پارک دوبل میکنه .

یارو به نامزدش میگه: عصر میام دنبالت ، تا بوق زدم بیا پایین ...

پیوند خون و اختیارپارت ۱ | شبی که سرنوشت نوشته شدباران آرام ...

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروش...

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروش...

‍ کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فر...

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروش...

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود،و به ویترین فر...

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود               ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط