{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3

«ویو ا.ت»

_نه، تقصیر من نیست، تقصیر خودته که انقدر خوشگل و نازی........... اصلاً چرا هنوز اینجایی؟ تا همین‌جا به فـ*اکت ندادم، برو سر کارت.

+باشه، آروم... چته؟

بعد با عجله از دفترش بیرون اومدم.

چرا یهو اینطوری کرد...... ولش، مهم نیست.

رفتم سر کارم.

«بعد از شرکت... ساعت ۵:۱۵»

آخ.... کمرم شکست... بالاخره تموم شددد.

قراره از دست کوک راحت بشم.

وسایلمو جمع کردم و رفتم سمت پارکینگ. دیدم کوک به ماشینش تکیه داده و هنوز نرفته.

«مگه این مرد کار و زندگی نداره؟»

بهش اهمیت ندادم و خواستم از کنارش رد بشم که گفت:

_منتظرت بودم، سوار شو.

+نیاز نیست، خودم ماشیـ.........

_منم دارم می‌بینم ماشین داری، ولی دوست دارم دخترمو خودم برسونم. مشکلی هست؟

+بله.... اینکه نمی‌تونم جلو کارمندا سوار ماشینت بشم.

نگاهی به پارکینگ خالی انداخت.

_خوشبختانه الان کسی نیست... زود باش.

با اکراه گفتم:

+باشه.

و سوار ماشینش شدم.

بعد از چند ثانیه، کوک سوار شد و حرکت کرد.

چند دقیقه سکوت سنگینی حاکم بود.

منم به پنجره خیره شده بودم و نگاه‌های زیرچشمی کوک رو روی خودم حس می‌کردم.

کوک سکوت رو شکست و با لحن نرمی گفت:

_روز اولت چطور بود؟

+به لطف رئیس بداخلاق، افتضاح.

صداشو کیوت و بچگونه کرد و گفت:

_دلت میاد بهم بگی بداخلاق؟

منم که خر شدم، گفتم:

+اوخی، خرگوش کوچولوم.

یهو جدی شد.

«یا خدا، این چشه؟»

با لحن جدی گفت:

_چی گفتی؟

با لحن بچگونه‌ای گفتم:

+فکر نکن ترسناک شدی...

چند ثانیه نگام کرد، بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت.

_پس هنوزم ازم نمی‌ترسی؟

+نه... چون می‌دونم تهش یه خرگوش کوچولویی.

ابروش رو بالا انداخت.

_خرگوش کوچولو؟

+آره...

آروم خندید و دوباره نگاهش رو به جاده داد.

_خیلی پررو شدی، خانم جئون.

+تقصیر خودته... خودت لوسم می‌کنی.

چند لحظه سکوت کرد و بعد با همون لحن آروم گفت:

_فقط جلوی بقیه این‌طوری صدام نکن.

+چرا؟

_چون اون‌وقت همه می‌فهمن چقدر دوستت دارم.

یه لحظه ساکت شدم و صورتم گرم شد.

+ا... اینا رو یهو نگو خب...

چند دقیقه بعد، ماشین جلوی خونه ایستاد.

با تعجب گفتم:

+رسیدیم؟

_آره، خانم جئون.

خواستم پیاده بشم که چشمم به چیزی روی صندلی افتاد.

+این چیه؟

_برای توئه. روز اول کارت بود، خسته شدی.

با دیدن خوراکی موردعلاقه‌م، لبخند کوچیکی روی لبم نشست.

+مرسی...

کوک فقط لبخند کوچیکی زد.

_فردا صبح منتظرت می‌مونم. دیر نکنی.

+چشم.

از ماشین پیاده شدم و در رو بستم.

چند قدم که دور شدم، برگشتم و به ماشینش نگاه کردم.

ماشینش از جلوی چشمم دور شد.

لبخند کوچیکی زدم و زیر لب گفتم:

+این آدم با اینکه اعصابمو خورد می‌کنه... خیلی خوبه.
دیدگاه ها (۰)

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2«ویو ا.ت»یه مردی پشت میز نشسته بود و سرش پایین بود...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. ...

فیک:بابای سخت گیر من " part 12[سوآ و کوک سوار ماشین شدن. را...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط