پارت
پارت ۱۰
و دنبالش راه میفتم روی زمین که میشینه روبروش میشینم و منتظر نگاش میکنم اروم پیالہ کوچولویی رو جلوم میزاره و چند تا دوکبوکی رو میزاره توش و به تیکه های کوچیک تری تبدیلش میکنه و نگاهی بهم میندازه
_ چنگال کوچولو نداریم متاسفم
لبخندی میزنم
+ اشکال نداره
به پیاام که بخار ازش میاد بیرون نگاه میکنم شکمم سروصدا میکنه ولی نمی تونستم دوکبوکی رو بردارم و بخورم فک کنم کوک از نگاهم متوجه میشه چون دوکبوگ
کی من رو بر میداره و اروم فوتش میکنه و سمتم میگیره که با ذوق شروع به خوردن می کنم ۰۰۰۰
دقایقی بعد*
کوک *
بعد اینکه تونست با کمک من غذا بخوره کمی در کنار من درس خوند و بعد سمت طاقچه رفت که بخوابه نگاهی به ساعت می کنم ساعت یازده بود وقت خواب خودم هم بود به دختر نگاهی میندازم
_ خانم کوچولو
+بعله ؟
نگاهی بهم میکنه اروم نزدیک طاقچه میرم
_جایی که میری گرم و نرم هست؟
دستش رو توی موهاش میکنه و میخنده
+خب نه میدونی از پلاستیکه ...
اخمی میکنم و کمی فکر می کنم
_ برات خوب نی بری امروز سرده
دختر لبخندی میزنه
+عادت کردم ...
ه نه .. وایسا
بعد حرفم از اتاق خارج میشم بیشتر چراغ ها خاموش بودن اما مطمئنم که پاپا جین و بابا نامجون بیدارن اروم و با عجله سمت آشپزخونه میرم و در رو باز میکنم که میبینم بابا نامجون جین رو برداشته روی میز گذاشته بدون اینکه چیزی بگم دو تا دستمال کلفت و گرم به میدارم و در رو میبندم که صدای خندهی بابا نامجون رو شنیدم و بعد جیغ جین
_ توله بدو اتاقت ببینم
با این حرفش بدو بدو پله رو بالا میرم و برمیگردم اتاقم با دیدن اینکه بالای طاقچه نشسته از صندلی بالا میرم و یکی از دستمال ها رو به تشک تبدیل می کنم و یہ دستمال کاغذی رو تبدیل به بالشت میکنم و میزارم روی دستمال و بعد اون یکی دستمال رو میدم بغلش
_الان......
و دنبالش راه میفتم روی زمین که میشینه روبروش میشینم و منتظر نگاش میکنم اروم پیالہ کوچولویی رو جلوم میزاره و چند تا دوکبوکی رو میزاره توش و به تیکه های کوچیک تری تبدیلش میکنه و نگاهی بهم میندازه
_ چنگال کوچولو نداریم متاسفم
لبخندی میزنم
+ اشکال نداره
به پیاام که بخار ازش میاد بیرون نگاه میکنم شکمم سروصدا میکنه ولی نمی تونستم دوکبوکی رو بردارم و بخورم فک کنم کوک از نگاهم متوجه میشه چون دوکبوگ
کی من رو بر میداره و اروم فوتش میکنه و سمتم میگیره که با ذوق شروع به خوردن می کنم ۰۰۰۰
دقایقی بعد*
کوک *
بعد اینکه تونست با کمک من غذا بخوره کمی در کنار من درس خوند و بعد سمت طاقچه رفت که بخوابه نگاهی به ساعت می کنم ساعت یازده بود وقت خواب خودم هم بود به دختر نگاهی میندازم
_ خانم کوچولو
+بعله ؟
نگاهی بهم میکنه اروم نزدیک طاقچه میرم
_جایی که میری گرم و نرم هست؟
دستش رو توی موهاش میکنه و میخنده
+خب نه میدونی از پلاستیکه ...
اخمی میکنم و کمی فکر می کنم
_ برات خوب نی بری امروز سرده
دختر لبخندی میزنه
+عادت کردم ...
ه نه .. وایسا
بعد حرفم از اتاق خارج میشم بیشتر چراغ ها خاموش بودن اما مطمئنم که پاپا جین و بابا نامجون بیدارن اروم و با عجله سمت آشپزخونه میرم و در رو باز میکنم که میبینم بابا نامجون جین رو برداشته روی میز گذاشته بدون اینکه چیزی بگم دو تا دستمال کلفت و گرم به میدارم و در رو میبندم که صدای خندهی بابا نامجون رو شنیدم و بعد جیغ جین
_ توله بدو اتاقت ببینم
با این حرفش بدو بدو پله رو بالا میرم و برمیگردم اتاقم با دیدن اینکه بالای طاقچه نشسته از صندلی بالا میرم و یکی از دستمال ها رو به تشک تبدیل می کنم و یہ دستمال کاغذی رو تبدیل به بالشت میکنم و میزارم روی دستمال و بعد اون یکی دستمال رو میدم بغلش
_الان......
- ۳.۳k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط