پارت
پارت ۱۱
_الان اینجا بخواب اینجا رطوبت داره سردت نمی شه
دخترک با خجالت نگام میکنه
+ممنونم ...
و بعد بدون حرف دیگه ای تو جایی که براش درست کردم میخوابه بعد اینکه مطمئن میشم که خوابش برده به راحتی رو تختم دراز میکشم و میخوام ...
صبح*
پامیشم و نگاهی به بالای طاقچه میکنم هنوز خواب بود لبخندی میزنم و کولم رو بر میدارم و لباسهام رو میپوشم پایین میرم و سر میز صبحونه میشینم در حالی که شیر گرم رو میخوردم و چند تا بیسکوییت رو قایمکی توی جیبم میزارم و به دعوای تهیونگ و جیمین سر خوراکی نگاه میکنم و یونگی که داشت با خونسردی قهوش رو میخورد و با جیهوپ تکالیف رو چک میکردن اروم بلند میشم که برم بالا که میخورم توی سینه بابا نامجون
_کجا میری پسرکم؟
لبخندی میزنم
_دفترم رو جا گذاشتم میرم بیار
بعد حرفم بالا میرم و میام سمت اتاقم برم که در باز میشه و پاپا جین خسته رو توی پیژامه میبینم نگاهی بهش میندازم نیشخند میزنم
_ با بابا خیلی حال کردیا
پس گردنی محکمی میخورم
_حرف نزن بعد مدرست هم باهات صحبت دارم که چرا تا اون موقع بیدار بودی الانم بدو برو مدرسه
گردنم رو کمی ماساژ میدم و وارد اتاقم میشم از طریق تختم بالای طاقچه میرم و میبینم خوابه بیسکویبت هایی که دزدیده بودم رو اندازش خورد میکنم و میزارم تو یه بشقاب و بعد یه پیاله میزارم و براش شیر میریزم و نفس کلافه ای میکشیم باید یه فکری کنم اینطوری نمیشه به صورت خوابیدش نگاه میکنم و از در خارج میشم که پاپا جین و تو بغل بابا نامجون میبینم نامجون چشم غره ای بهم میره که برم و من با یه لبخند در میرم جالبه .... همیشه تو این موقعیت ها من میبینمشون خنده ای بابت خاطرات می کنم و سمت تهیونگ و جیمین میرم....
................
کل مدرسه داشتم فکر میکردم که برای اون کوچولو چیکار کنم باید خودم برم این وسایل رو درست کنم نفس کلافه ای میکشم و توی راهروی مدرسه راه میرم که صدای داد جیمین رو میشنوم
_ حرومزاده......
_الان اینجا بخواب اینجا رطوبت داره سردت نمی شه
دخترک با خجالت نگام میکنه
+ممنونم ...
و بعد بدون حرف دیگه ای تو جایی که براش درست کردم میخوابه بعد اینکه مطمئن میشم که خوابش برده به راحتی رو تختم دراز میکشم و میخوام ...
صبح*
پامیشم و نگاهی به بالای طاقچه میکنم هنوز خواب بود لبخندی میزنم و کولم رو بر میدارم و لباسهام رو میپوشم پایین میرم و سر میز صبحونه میشینم در حالی که شیر گرم رو میخوردم و چند تا بیسکوییت رو قایمکی توی جیبم میزارم و به دعوای تهیونگ و جیمین سر خوراکی نگاه میکنم و یونگی که داشت با خونسردی قهوش رو میخورد و با جیهوپ تکالیف رو چک میکردن اروم بلند میشم که برم بالا که میخورم توی سینه بابا نامجون
_کجا میری پسرکم؟
لبخندی میزنم
_دفترم رو جا گذاشتم میرم بیار
بعد حرفم بالا میرم و میام سمت اتاقم برم که در باز میشه و پاپا جین خسته رو توی پیژامه میبینم نگاهی بهش میندازم نیشخند میزنم
_ با بابا خیلی حال کردیا
پس گردنی محکمی میخورم
_حرف نزن بعد مدرست هم باهات صحبت دارم که چرا تا اون موقع بیدار بودی الانم بدو برو مدرسه
گردنم رو کمی ماساژ میدم و وارد اتاقم میشم از طریق تختم بالای طاقچه میرم و میبینم خوابه بیسکویبت هایی که دزدیده بودم رو اندازش خورد میکنم و میزارم تو یه بشقاب و بعد یه پیاله میزارم و براش شیر میریزم و نفس کلافه ای میکشیم باید یه فکری کنم اینطوری نمیشه به صورت خوابیدش نگاه میکنم و از در خارج میشم که پاپا جین و تو بغل بابا نامجون میبینم نامجون چشم غره ای بهم میره که برم و من با یه لبخند در میرم جالبه .... همیشه تو این موقعیت ها من میبینمشون خنده ای بابت خاطرات می کنم و سمت تهیونگ و جیمین میرم....
................
کل مدرسه داشتم فکر میکردم که برای اون کوچولو چیکار کنم باید خودم برم این وسایل رو درست کنم نفس کلافه ای میکشم و توی راهروی مدرسه راه میرم که صدای داد جیمین رو میشنوم
_ حرومزاده......
- ۴.۳k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط