...
...
کوک به دور و بر نگاه کرد و خواست بره جلوتر که راشل به چوب محکم زد توی صورتش چون فکر کرد زامبیه...کوک رفت عقب و دماغش رو گرفت...راشل وقتی فهمید اون پسره رو زده خیلی تعجب کرد...به سمت کوکی رفت و با نگرانی و اروم گفت:ای وای،خیلی ببخشید...فکر کردم زامبی هستی.
کوکی راستش رو رو دماغش گذاشت و به راشل نگاه کرد...از دماغش خون میومد...راشل یه دستمال کاغذی از جیبش در اورد و داد به کوک...ساشا:این دستمال رو بگیر....کوکی اول به دستمال نگاه کرد و بعد به ساشا....دستمال رو گرفت و باهاش جلوی خونریزی رو گرفت...نامجون وارد شد و راشل چوب رو گرفت که بزنتش که فهمید زامبی نیست...
ساشا نفس راحتی کشید و به نامجون گفت:شانس آوردی....برو و به بقیه بگو اینجا امنه و فعلا زامبی در کار نیست...
یهو یه زامبی از پشت سر ساشا اومد....نامجون و جونگکوک خیلی ترسیدن و و عقب رفتن...زامبی از پشت لباس ساشا رو گرفت و ساشا تازه متوجه زامبی پشت سرش شد...ساشا لباسش رو از دست زامبی خلاص کرد و یک ضربه محکم با چون به سرش زد.،زامبی افتاد زمین و ساشا از موقعیت استفاده کرد و با چوب سرش رو له کرد ( میدونم خشن شدم😅😅)....کوکی خشکش زده بود و نامجون همینجوری هاج و واج نگاه میکرد....ساشا دستی به سرش کشید و به اون دوتا نگاه کرد...و گفت:برین و به بقیه بگین...نامجون بعد چند ثانیه خشک بودن حرکت کرد و رفت...کوکی هم با اشتیاق و ذوق به ساشا نگاه میکرد که مواظب بود نیاد...از نظرش این دختر واقعا شجاع بود....
~~~~~~~~~~~~~~~~
شب شد...همشون از اونجا بیرون اومدن...پشت یک اتوبوس قایم شدن...ساشا از گوشه ی اتوبوس نگاهی به جلو میندازه...خیلی تاریک بود و آدم همدیگه رو به زور میدید...انگار سیاهی مطلق بود اما نور ماه باعث شده بود کمی بتونن هم رو ببینن اما متاسفانه به زور،اگر هم چراغ قوه یا چراغ گوشیش رو روشن میکردن ریسک زیادی داشت.....ساشا کلافه شد و به اتوبوس تکیه داد...در حالی که پارچه دور دستش میپیچوند با بغل دستیش که کوکی بود صحبت میکرد...ساشا:توی گروهتون کی از همه ترسو تره؟...کوک اخمی کرد....کوک:راستش..همه مون توی این موقعیت یه جوری میترسیم به هرحال....اما..بیشتر از همه...جین و جیهوپ...
کوک به دور و بر نگاه کرد و خواست بره جلوتر که راشل به چوب محکم زد توی صورتش چون فکر کرد زامبیه...کوک رفت عقب و دماغش رو گرفت...راشل وقتی فهمید اون پسره رو زده خیلی تعجب کرد...به سمت کوکی رفت و با نگرانی و اروم گفت:ای وای،خیلی ببخشید...فکر کردم زامبی هستی.
کوکی راستش رو رو دماغش گذاشت و به راشل نگاه کرد...از دماغش خون میومد...راشل یه دستمال کاغذی از جیبش در اورد و داد به کوک...ساشا:این دستمال رو بگیر....کوکی اول به دستمال نگاه کرد و بعد به ساشا....دستمال رو گرفت و باهاش جلوی خونریزی رو گرفت...نامجون وارد شد و راشل چوب رو گرفت که بزنتش که فهمید زامبی نیست...
ساشا نفس راحتی کشید و به نامجون گفت:شانس آوردی....برو و به بقیه بگو اینجا امنه و فعلا زامبی در کار نیست...
یهو یه زامبی از پشت سر ساشا اومد....نامجون و جونگکوک خیلی ترسیدن و و عقب رفتن...زامبی از پشت لباس ساشا رو گرفت و ساشا تازه متوجه زامبی پشت سرش شد...ساشا لباسش رو از دست زامبی خلاص کرد و یک ضربه محکم با چون به سرش زد.،زامبی افتاد زمین و ساشا از موقعیت استفاده کرد و با چوب سرش رو له کرد ( میدونم خشن شدم😅😅)....کوکی خشکش زده بود و نامجون همینجوری هاج و واج نگاه میکرد....ساشا دستی به سرش کشید و به اون دوتا نگاه کرد...و گفت:برین و به بقیه بگین...نامجون بعد چند ثانیه خشک بودن حرکت کرد و رفت...کوکی هم با اشتیاق و ذوق به ساشا نگاه میکرد که مواظب بود نیاد...از نظرش این دختر واقعا شجاع بود....
~~~~~~~~~~~~~~~~
شب شد...همشون از اونجا بیرون اومدن...پشت یک اتوبوس قایم شدن...ساشا از گوشه ی اتوبوس نگاهی به جلو میندازه...خیلی تاریک بود و آدم همدیگه رو به زور میدید...انگار سیاهی مطلق بود اما نور ماه باعث شده بود کمی بتونن هم رو ببینن اما متاسفانه به زور،اگر هم چراغ قوه یا چراغ گوشیش رو روشن میکردن ریسک زیادی داشت.....ساشا کلافه شد و به اتوبوس تکیه داد...در حالی که پارچه دور دستش میپیچوند با بغل دستیش که کوکی بود صحبت میکرد...ساشا:توی گروهتون کی از همه ترسو تره؟...کوک اخمی کرد....کوک:راستش..همه مون توی این موقعیت یه جوری میترسیم به هرحال....اما..بیشتر از همه...جین و جیهوپ...
- ۵.۵k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط