همه چی خیلی سریع بود
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁶⁴
همه چی خیلی سریع بود..
خیلی زود اتفاق افتادن،مهاجرت کردنم به یک کشور دیگه و بعد اعتراف شنیدن از دوستم که ۹سال ازم بزرگتره،درحالی که پدرناتنیم من و به چکاب برد و فهمید که با دوستم راب*طه داشتم.درحالی که
وقتی رفتیم خونه به جای تنبیه
بهم تجا*و.ز کرد.به جای این که دوستم جلوی
پدرم و بگیره اونم اضافه شد
و دوتا مرد بالغ در صورتی که در این زمینه مهارت
زیادی داشتن،بهم تجا**وز کردن.
و من صبح زود وقتی بیدار سدم چاره ای نداشتم
جز این که فرار کنم.نمیخواستم باهاشون زندگی
کنم حسی بهشون نداشتم واقعا.خوشم نمیومد به چشم یک پارتنر بهشون نگاه کنم.حس بدی بهم دست میداد.حتی جونگکوک.شاید احساساتم با برچسب اشتباهی توی دلم شکوفه زده بودن.
هرچی که بود عشق نبود...
کن:اوه خدای من..این یعنی..وای..زندگیت قبل از رفتنت به المان چطوری بود؟اونجا چیکار میکردی؟
میا:خب ناپدری من کلی زن تو خونش داشت یک مشت فا*حشه ی رو*سپی بودن.اذیتم کردن ولی کسی که اولین بار ازم متنفر بود شد یکی مثل خواهرم..ولی مول مادر مراقبم بود.اون موقعه یک زندگی خوب و تقریبا عادی داشتم.حتی با این که یکی از اون ها داشت به ناپدری من خیا**نت میکرد.اونم با دوست پسرش.ولی خلاصه،
همه چی برای من گذشت،چه خوب چه بد.الان زندگی جدید تری رو پیش رو داریم..اینطور نیست؟
کن:باهات موافقم.فکر میکنم به عنوان یک دختر۱۵ساله خیلی سختی کشیدی..
میا:خب میدونی بعضی وقت ها فکر کردن بهشون سخت تره..وقتی اون لحظه قلبت میشکنه و اشکت از التماس نا امیدی کل صورتت رو خیس کرده هیچ حسی نداری..امیدوارم روزی برسه که صبح پاشم و با لبخند واقعی از گرمای خورشید روی دوستم لذت ببرم...دلم میخواد همه چی پایان بگیره.نمیدونم فکر کنم ذهنیتم کمی تغیر کرده..
کن:خب..ما داریم میریم ژاپن..اونجا خانواده ی زیادی دارم.میریم خونه ی مامان بزرگم میمونیم..
همه چی خیلی سریع بود..
خیلی زود اتفاق افتادن،مهاجرت کردنم به یک کشور دیگه و بعد اعتراف شنیدن از دوستم که ۹سال ازم بزرگتره،درحالی که پدرناتنیم من و به چکاب برد و فهمید که با دوستم راب*طه داشتم.درحالی که
وقتی رفتیم خونه به جای تنبیه
بهم تجا*و.ز کرد.به جای این که دوستم جلوی
پدرم و بگیره اونم اضافه شد
و دوتا مرد بالغ در صورتی که در این زمینه مهارت
زیادی داشتن،بهم تجا**وز کردن.
و من صبح زود وقتی بیدار سدم چاره ای نداشتم
جز این که فرار کنم.نمیخواستم باهاشون زندگی
کنم حسی بهشون نداشتم واقعا.خوشم نمیومد به چشم یک پارتنر بهشون نگاه کنم.حس بدی بهم دست میداد.حتی جونگکوک.شاید احساساتم با برچسب اشتباهی توی دلم شکوفه زده بودن.
هرچی که بود عشق نبود...
کن:اوه خدای من..این یعنی..وای..زندگیت قبل از رفتنت به المان چطوری بود؟اونجا چیکار میکردی؟
میا:خب ناپدری من کلی زن تو خونش داشت یک مشت فا*حشه ی رو*سپی بودن.اذیتم کردن ولی کسی که اولین بار ازم متنفر بود شد یکی مثل خواهرم..ولی مول مادر مراقبم بود.اون موقعه یک زندگی خوب و تقریبا عادی داشتم.حتی با این که یکی از اون ها داشت به ناپدری من خیا**نت میکرد.اونم با دوست پسرش.ولی خلاصه،
همه چی برای من گذشت،چه خوب چه بد.الان زندگی جدید تری رو پیش رو داریم..اینطور نیست؟
کن:باهات موافقم.فکر میکنم به عنوان یک دختر۱۵ساله خیلی سختی کشیدی..
میا:خب میدونی بعضی وقت ها فکر کردن بهشون سخت تره..وقتی اون لحظه قلبت میشکنه و اشکت از التماس نا امیدی کل صورتت رو خیس کرده هیچ حسی نداری..امیدوارم روزی برسه که صبح پاشم و با لبخند واقعی از گرمای خورشید روی دوستم لذت ببرم...دلم میخواد همه چی پایان بگیره.نمیدونم فکر کنم ذهنیتم کمی تغیر کرده..
کن:خب..ما داریم میریم ژاپن..اونجا خانواده ی زیادی دارم.میریم خونه ی مامان بزرگم میمونیم..
- ۵.۹k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط