چی داشتن میگفتم اخهاصلا متوجه ی حرفاشون نمیشدممامان بزرگش با نگاه مهربونی بهم نگاه
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁶⁵
چی داشتن میگفتم اخه؟اصلا متوجه ی حرفاشون نمیشدم.مامان بزرگش با نگاه مهربونی بهم نگاه
میکرد.اوه یادم رفت بگم..
_فرودگاه_
همه چیز تا الان خوب پیش رفته.
از هواپیما توی فرودگاه ژاپن به سلامت فرود اومد.ال فکر کردم اومدیم توکیو.ولی فهمیدم
یک شهر دیگه است.اومدیم اوساکا.طبق
حرف های اون اوساکا قطب اقتصاد ژاپنه.
خب ما اومدیم مرکز فرهنگ ژاپن..فکر کنم قراره
توی شکوفه های گیلاس مدرسه برم.
این شگفت انگیز نیست؟وقتی وسایلمون
رو گرفتیم و پا به بیرون گذاشتیم،احساس
کردم وارد مرحله ی دیگه ای از زندگی شدم.شاید اینده؟اینجا سال چند بود؟۲۰۷۰؟۲۰۹۰؟
کن به سمت خیابون رفت و تاکسی گرفت.
ما به خونه ی مادربزرگش میرفتیم.انگاری
همه چیز خیلی عجیب بود.انگار همه چیز رویا بود
انقدر زود از کره به المان،از المان به ژاپن.
مثل ندید بدیدا چشبیده بودم به شیشه ی ماشین و به بیرون خیره شدم.البته برای کسی که مثل من ۱۵سال کره زندگی کرده خیلی عجیب نیست.
تهیونگ:وسایلت و جمع کن میریم کره!
جونگکوک:یعنی چی؟میخوای بیخیال گشتن بشی؟
تهیونگ:میریم کره و نیروی جدید اماده میکنیم.نیرویی که کل المان رو زیر و رو کنن.
جونگکوک:تهیونگ..اگر بلایی سرش اومده باشه چی؟اگر ناگهان..
تهیونگ در حالی که از عصبانیت ماهیچه های فکش منقبض شده بود و چشم هاش رو توی کاسه چرخوند داد زد
تهیونگ:جونگکوک میشه خفه شی؟از وقتی رفته من خواب به چشمم نیومده!تموم غذام شده روزی یک بسته نودل..فکر کردی راحته؟
با مشت قوی که داشت روی میز کوبید و مثل تهیونگ داد زد
جونگکوک:خودت چی؟فکر میکنی من الان بیخیال یا خوشحالم؟فکر کردی من واقعا سنگدلم؟
تهیونگ من عاشق اون بودم عاشق اون فرشته ی پاک بودم..
دستاش،از بغض میلرزید،قلبش از ترس...و اینجا مغزش بود که هیچ احساسی،هیچ فرمانی نمیداد..صدای بم و مردونه اش مثل پسر بچه ی ناراحتی از بغض اغشته شد.بغضی که مثل یک کوه عظیم بر شونه های اون مرد بالغ مغرور نشسته بود...
اومم نظرتون چیه که این رو از اینجا تموم کنیم؟یعنی دو فصلش کنم..نظرتون چیه؟
چی داشتن میگفتم اخه؟اصلا متوجه ی حرفاشون نمیشدم.مامان بزرگش با نگاه مهربونی بهم نگاه
میکرد.اوه یادم رفت بگم..
_فرودگاه_
همه چیز تا الان خوب پیش رفته.
از هواپیما توی فرودگاه ژاپن به سلامت فرود اومد.ال فکر کردم اومدیم توکیو.ولی فهمیدم
یک شهر دیگه است.اومدیم اوساکا.طبق
حرف های اون اوساکا قطب اقتصاد ژاپنه.
خب ما اومدیم مرکز فرهنگ ژاپن..فکر کنم قراره
توی شکوفه های گیلاس مدرسه برم.
این شگفت انگیز نیست؟وقتی وسایلمون
رو گرفتیم و پا به بیرون گذاشتیم،احساس
کردم وارد مرحله ی دیگه ای از زندگی شدم.شاید اینده؟اینجا سال چند بود؟۲۰۷۰؟۲۰۹۰؟
کن به سمت خیابون رفت و تاکسی گرفت.
ما به خونه ی مادربزرگش میرفتیم.انگاری
همه چیز خیلی عجیب بود.انگار همه چیز رویا بود
انقدر زود از کره به المان،از المان به ژاپن.
مثل ندید بدیدا چشبیده بودم به شیشه ی ماشین و به بیرون خیره شدم.البته برای کسی که مثل من ۱۵سال کره زندگی کرده خیلی عجیب نیست.
تهیونگ:وسایلت و جمع کن میریم کره!
جونگکوک:یعنی چی؟میخوای بیخیال گشتن بشی؟
تهیونگ:میریم کره و نیروی جدید اماده میکنیم.نیرویی که کل المان رو زیر و رو کنن.
جونگکوک:تهیونگ..اگر بلایی سرش اومده باشه چی؟اگر ناگهان..
تهیونگ در حالی که از عصبانیت ماهیچه های فکش منقبض شده بود و چشم هاش رو توی کاسه چرخوند داد زد
تهیونگ:جونگکوک میشه خفه شی؟از وقتی رفته من خواب به چشمم نیومده!تموم غذام شده روزی یک بسته نودل..فکر کردی راحته؟
با مشت قوی که داشت روی میز کوبید و مثل تهیونگ داد زد
جونگکوک:خودت چی؟فکر میکنی من الان بیخیال یا خوشحالم؟فکر کردی من واقعا سنگدلم؟
تهیونگ من عاشق اون بودم عاشق اون فرشته ی پاک بودم..
دستاش،از بغض میلرزید،قلبش از ترس...و اینجا مغزش بود که هیچ احساسی،هیچ فرمانی نمیداد..صدای بم و مردونه اش مثل پسر بچه ی ناراحتی از بغض اغشته شد.بغضی که مثل یک کوه عظیم بر شونه های اون مرد بالغ مغرور نشسته بود...
اومم نظرتون چیه که این رو از اینجا تموم کنیم؟یعنی دو فصلش کنم..نظرتون چیه؟
- ۶.۰k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط