{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب ا.ت ویو

شب ا.ت ویو
پوف نامجون بهم گفت بیارم بخوابم منتظر نمونم یعنی الان اون خوابیده هعی خستم بهتره بگیرم بخوابم رفتم رو تخت چشمام و بستم که کم کم خوابم برد
فرداصبح
نامجون: ا.ت بیدارشو
ا.ت: عه برگشتی( خواب‌آلود )
نامجون: آره بیدار شو بیا صبحونه بخوریم

رفتیم صبحونه خوردیم بعد از صبحانه داشتم با گوشی بازی می‌کردم که صدای تیر اومد و من جیغ زدم
ا.ت: ن نامجونااااااا(با داد)
نامجون:ا.تتت سالمی
بادیگارد : قربان اونا به اینجا اومدن بهمون حمله کردن
نامجون: هیونجیناز کجا میدونست ما اینجاییم ا.ت برو تو اتاقت
ا.ت: ترو خدا حواست به خودت باشه نامجونا(با گریه)
نامجون: برو تو اتاقت و درو قفل کن

نامجون ویو
خواستم ا.ت بره که هینوجین با اسلحه اومد تو عمارت
هیونجین: هنوز که تو همین عمارتی دوست قدیمی هه
نامجون:هیونجین دارم بهت هشدار میدم برو گمشو بیرون از اینجا

که بادیگارد های هینجین اومدن بعد از اون هیونجین و ندیدم
دیدگاه ها (۰)

هیونجین ویوآروم از اونجا رفتم از پله ها بالا هنوزم شبیه قبل ...

ا.ت ویوهیونجین منو برد تو اتاق پر از وسایل شکنجه بود حتی دیگ...

بادیگارد: قربان حالا چیکار کنیمنامجون:خودم یه جور درستش میکن...

ا.ت : حالا این هیونجین کی هست اصلا چرا باهات دشمنه نامجون: م...

Part 14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط