تکپارتی
تکپارتی
موضوع:( وقتی بچتون باهات لاس میزنه و اون حسودی میکنه )
گیووین/ا.ت
با پسر شیش سالن رفته بودی خرید تا برای ناهار کمی خرت و پرت بخرید.
زمانی که برگشتید، تو رفتی تو آشپزخونه تا هم وسیله هارو جمع و جور کنی هم یه غذایی برای ناهار درست کنی..!
اون روز گیووین زودتر از همیشه برگشت خونه برای همین خیالت از بچه راحت بود.
.
.
مدتی گذشته بود و تو همچنان مشغول آشپزی بودی که یهو دستای کوچیکی دور پاهات قفل شد!
سرت رو بردی پایین و با دیدن جثه کوچیک پسرت تعجب کردی..
سونگ هون: مامان لطفا یجا قایمم کن🥺
با دیدن اون چشمای درست و مشکی رنگ قلبت آب شد..
کمی کنار رفتی تا سونگ هون بتونه جلوی پات و زیر میز قایم بشه..
صدای گیووین رو میشنیدی که سونگ هون رو صدا میزد، لبخندی زدی و به کارت ادامه دادی.
گیووین وارد آشپزخونه شد و پشت سرت با یه حالت گیجی، دستش رو گذاشت رو موهاش و سرش رو خاروند و گفت..
گیووین: ا.ت تو سونگ هون رو ندیدی؟
درحالی که سعی کردی جدی باشی و نخندی جوابش رو دادی..
ا.ت: سونگ هون؟
-مگه تو اتاقش نیست؟
گیووین: عومم نه تو اتاقش نیست
-ما داشتیم بازی میکردیم که اون گفت من باید چشمامو ببندم تا اون قایم بشه
ا.ت: اوه پس داشتین بازی میکردین!
-خب موفق باشی عزیزم همینطوری به گشتن دنبال پسرت ادامه بده.
گیووین: اوهوم باشه
گیووین میخواست بره بیرون که صدای خنده های آرومی رو شنید.
سرش رو برگردوند و با دیدن دستای کوچیکی زیر میز یه لبخند شیطونی زد و بعد از اون با خنده ادامه داد..
گیووین: عاهع حیف که سونگ هون نیست و من نمیتونم پیداش کنم وگرنه میخواستم که باهم بریم و بستی بخوریم
-راستی ا.ت سونگ هون چه بستی دوست داره؟
-شکلاتی بود؟
ا.ت: آره اون بستی شکلاتی دوست داره
گیووین: آهان..ولی خب سونگ هون که الان اینجا نیست پس بیا دوتایی باهم بریم و بستی بخوریم، نظرت چیه؟
ا.ت: اومم پیشنهاد بدی نیست، قبوله..!
همون لحظه بود که سونگ هون از زیر میز بیرون اومد و با یه اخم ساختگی به پدرش که با خنده به میز ناهار خوری تکیه داده بود نگاه کرد..
سونگ هون: ببخشیداا ولی شما به چه اجازهای به زن من پیشنهاد بستی خوردن میدینن؟؟؟؟؟
گیووین با شنیدن اون جمله از پسرش و خطاب شدن تو به عنوان همسرش جا خورد و لبخندش محو شد..
گیووین: یااا بچه جون این کسی که زنت خطابش کردی اول زن من بوده!
سونگ هون: ولی از حالا به بعد زن منه!
-زنم خیلی خوشگله مثل فرشته ها میمونه پس برای همین نیاز به یه شاهزاده داره نه یه خواننده😌😑(مطمئنین این بچه شیش سالشه؟😅)
گیووین: ا.ت
-بیا این بچتو جمع کن داره میره رو اعصابم😑
و ما این لحظه تورو داشتیم که از خنده صورتت قرمز شده بود و داشتی اشک میریختی..🙂👍
گیووین: ا.ت نخند بیا بچه پدسگو جمع کن😑
ا.ت: چرا خود زنی میکنی؟🤣
گیووین: 😑😑
ا.ت: چیه؟🤣
گیووین: من میرم بیرون توهم بمون تنها با این شاهزاده سوار بر اسبت😑
ا.ت: اوخودا پسر حسود من🥹🫠
سونگ هون: مامان مگه من پسرت نبودم پس چرا به بابا میگی پسرم؟
ا.ت: ببین سونگ هون وقتی مامانی میخاد به بابا ابزار علاقه کنه همیشه بهش میگه پسرم
سونگ هون: اها(یه حالت گیج که انگار چیزی نفهمیده😑)
ا.ت: خب دیگه بسه پسرا بیاید غذا امادست
سونگ هون: هورااا🥳🥳
اون روز بعد از ناهار گیووین دوباره با پسر عزیزش، سونگ هون یکم دیگه سر تو بحث کرد اما خب خداروشکر بخیر گذشت و هر سه تاتون جون سالم به در بردین😬
موضوع:( وقتی بچتون باهات لاس میزنه و اون حسودی میکنه )
گیووین/ا.ت
با پسر شیش سالن رفته بودی خرید تا برای ناهار کمی خرت و پرت بخرید.
زمانی که برگشتید، تو رفتی تو آشپزخونه تا هم وسیله هارو جمع و جور کنی هم یه غذایی برای ناهار درست کنی..!
اون روز گیووین زودتر از همیشه برگشت خونه برای همین خیالت از بچه راحت بود.
.
.
مدتی گذشته بود و تو همچنان مشغول آشپزی بودی که یهو دستای کوچیکی دور پاهات قفل شد!
سرت رو بردی پایین و با دیدن جثه کوچیک پسرت تعجب کردی..
سونگ هون: مامان لطفا یجا قایمم کن🥺
با دیدن اون چشمای درست و مشکی رنگ قلبت آب شد..
کمی کنار رفتی تا سونگ هون بتونه جلوی پات و زیر میز قایم بشه..
صدای گیووین رو میشنیدی که سونگ هون رو صدا میزد، لبخندی زدی و به کارت ادامه دادی.
گیووین وارد آشپزخونه شد و پشت سرت با یه حالت گیجی، دستش رو گذاشت رو موهاش و سرش رو خاروند و گفت..
گیووین: ا.ت تو سونگ هون رو ندیدی؟
درحالی که سعی کردی جدی باشی و نخندی جوابش رو دادی..
ا.ت: سونگ هون؟
-مگه تو اتاقش نیست؟
گیووین: عومم نه تو اتاقش نیست
-ما داشتیم بازی میکردیم که اون گفت من باید چشمامو ببندم تا اون قایم بشه
ا.ت: اوه پس داشتین بازی میکردین!
-خب موفق باشی عزیزم همینطوری به گشتن دنبال پسرت ادامه بده.
گیووین: اوهوم باشه
گیووین میخواست بره بیرون که صدای خنده های آرومی رو شنید.
سرش رو برگردوند و با دیدن دستای کوچیکی زیر میز یه لبخند شیطونی زد و بعد از اون با خنده ادامه داد..
گیووین: عاهع حیف که سونگ هون نیست و من نمیتونم پیداش کنم وگرنه میخواستم که باهم بریم و بستی بخوریم
-راستی ا.ت سونگ هون چه بستی دوست داره؟
-شکلاتی بود؟
ا.ت: آره اون بستی شکلاتی دوست داره
گیووین: آهان..ولی خب سونگ هون که الان اینجا نیست پس بیا دوتایی باهم بریم و بستی بخوریم، نظرت چیه؟
ا.ت: اومم پیشنهاد بدی نیست، قبوله..!
همون لحظه بود که سونگ هون از زیر میز بیرون اومد و با یه اخم ساختگی به پدرش که با خنده به میز ناهار خوری تکیه داده بود نگاه کرد..
سونگ هون: ببخشیداا ولی شما به چه اجازهای به زن من پیشنهاد بستی خوردن میدینن؟؟؟؟؟
گیووین با شنیدن اون جمله از پسرش و خطاب شدن تو به عنوان همسرش جا خورد و لبخندش محو شد..
گیووین: یااا بچه جون این کسی که زنت خطابش کردی اول زن من بوده!
سونگ هون: ولی از حالا به بعد زن منه!
-زنم خیلی خوشگله مثل فرشته ها میمونه پس برای همین نیاز به یه شاهزاده داره نه یه خواننده😌😑(مطمئنین این بچه شیش سالشه؟😅)
گیووین: ا.ت
-بیا این بچتو جمع کن داره میره رو اعصابم😑
و ما این لحظه تورو داشتیم که از خنده صورتت قرمز شده بود و داشتی اشک میریختی..🙂👍
گیووین: ا.ت نخند بیا بچه پدسگو جمع کن😑
ا.ت: چرا خود زنی میکنی؟🤣
گیووین: 😑😑
ا.ت: چیه؟🤣
گیووین: من میرم بیرون توهم بمون تنها با این شاهزاده سوار بر اسبت😑
ا.ت: اوخودا پسر حسود من🥹🫠
سونگ هون: مامان مگه من پسرت نبودم پس چرا به بابا میگی پسرم؟
ا.ت: ببین سونگ هون وقتی مامانی میخاد به بابا ابزار علاقه کنه همیشه بهش میگه پسرم
سونگ هون: اها(یه حالت گیج که انگار چیزی نفهمیده😑)
ا.ت: خب دیگه بسه پسرا بیاید غذا امادست
سونگ هون: هورااا🥳🥳
اون روز بعد از ناهار گیووین دوباره با پسر عزیزش، سونگ هون یکم دیگه سر تو بحث کرد اما خب خداروشکر بخیر گذشت و هر سه تاتون جون سالم به در بردین😬
- ۴۵۱
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط