{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سرناد_پارت_5

#سرناد_پارت_5
با احساس کوفتگی بندش چشماش رو باز کرد نیمه شب بود به هبونجبن که با راحتی روی تخت خوابیده بود نگاهی انداخت آهی کشید بلند شد و به سمت تخت بزرگش رفت و گوشه ایی جا گرفت و بخواب رفت
........
صبح ک چشماش رو باز کرد فلیکس رو کنار خودش دید ناخوداگاه لبخندی زد و به چهره فرشتگونش خیره شد..همونطور که محو زیبایی فلیکس بود در اتاق به شدت باز شد و دختر نوجوون و با موهای شلخه و جوش های زیادش و با این حال زیبا وارد اتاق شد و داد کشید
_فلیییککک..
باستیان با دیدن هیونجین حرفش رو خورد..چهره هیونجین اینطور بود که هرکی از دور میدیدش متوجه میشد که یه اشراف زاده خرپوله پس باستیان تعظیمی کردو فلیکس کشی به بدنش داد و بیدار شد به باستیان نگاهی انداخت و گفت
_باز چیه؟
باستیان دستی به موهای شلختش کشید و برای اینکه یکم با شخصیت و خاص بنظر برسه لب زد
_ص..صبحتون بخیر...مامان گفت بیاید پایین تا صبحونه بخورید
هیونجین بی تفاوت لب زد
_الان میایم
باستیان سریع ا اتاق بیرون پرید
_خواهرته؟
فلیکس سری تکون داد و گفت
_اره اسمش باستیانه
_مشخصه مثل خودت یه دندست
_یااااااااا...
هیونجین بی توجه به غر غر های فلیکس سریع بلند شد و گفت
_پاشو جوجه..پاشو برو دست و صورتت رو بشور..برای رفتن به شرکت داره دیر میشه
فلیکس هومی کشید و هنوز دلش خواب میخواست اما خودشم میدونست که نباید این فرصت رو از دست بده پس با گشادی دستاش رو باز کرد و گفت
_منو بغل کنن و ببرم پیش روشویی!
هیونجین با دهن باز به فلیکس نگاه کرد یه ادم چقدر میتونست مودی باشه مگه؟؟
_لوس بازی رو بزار کنار لی همین حا..
_بغلللللل
هیونجین ابروی بالا انداخت و گفت
_چرا مثل دخترای دبیرستانی که تازه طعم دوست پسر داشتن رو چشیدن رفتار میکنی؟
فلیکس با این حرف گونه هاش هلویی شد و گفت
_ن..نخیرشم..
بلند شد و با دو خودش رو به دستشوی داخل اتاقش رسوند
..........
بعد از خوردن صبحونشون به سمت شرکت راه افتادن
تو راه فلیکس با دیدن دکه بستی فروشی با داد گفت
_بزن کنارررررررررررر بزننننن کنارررررررر
هیونجین هول شده زد کنار و با احساساتی که شامل ترس.تعجب.نگرانی.عصبانیت میشد گفت
_چته؟چرا داد میکشش روانی؟
فلیکس با جیغ گفت
_روانی خودتیییی!
بعد با ذوق به بستنی خونه اشاره کرد و گفت
_دلم بستنی میخواد بپر پایین برام بگیر..
هیونجین چشمی چرخوند و دندون هاشو با عصبانیت بهم سایید و گفت
_هیچ میدونی چقدر دیر کردیم؟
_اره ولی من بستنی میخوام
_تو راه برگشت برات میگیرم
_نه تور راه برگشت اگه بستنی بخورم وقت تمرینات دل درد میگیرم
هیونجین کلافه ابروش رو خاروند و گفت
_لعنت بهت..چه طعمی میخوای؟
فلیکس با لبهای جلو افتاده گفت
_لعنت به خودت من وانیلی میخورم
هیونجین از این روی کیوت فلیکس دلش میخواست سقف ماشین رو چنگ بزنه.. از ماشین پیاده شد و به سمت دکه رفت...بعد از چند دقیقه با بستنی مورد علاقه فلیکس برگشت..بستی رو به دست فلیکس داد خواست استارت ماشین رو بزنه که فلیکس گفت
_ولی این خیلی کمه من هر روز چهار تا قیفی میخ..
با دیدن نگاه اتیشی و تیز هیونجین حرفش رو خورد و لبخند ساختگی زد و گفت
_نه حالا که فکرش میکنم همین یدونه کافیه!
................
وقتی به شرکت رسدین هیونجین رو به فلیکس با لحن ارومی گفت
_ببین فلیکس پدرم خیلی حساسه پس باید کارتو خوب انجام بدی!
فلیکس با استرس لب زد
_ولی من هیچی از این شرکت تجاری نمیدونم!
_یادت میدم..فقط اینجا جایی نیست که بچه بازی دربیاری فلیکس
فلیکس چش غره ایی بهش رفت و گفت
_میدونم هیونجیناا
بعد از اینکه بع اتاق کار پدر هیونجین رسیدن هیونجین چند تقه به در زد و با گرفتن اجاز از پدرش وارد شد و پشت سرش فلیکس وارد شد و تعظیمی کرد اقای هوانگ با اخم همیشگیش گفت
_تو همون کارمند جدیدی درسته؟
_بله قربان..لی فلیکس هستم
_چندسالته؟...16؟
_نه قربان من 20 سالمه
_جدا یعنی فقط دو سال از هیونجین من کوچک تری؟میتونی از فردا درآمد ماهانه شرکت ما رو حساب کنی..کار راحتیه جوون
و بعد رو به هیونجین گفت
_تموم حساب ها رو نشونش بده
_حتما پدر
بعد از اتاق فلیکس نفس راحتی کشید و گفت
_وایییی فک کنم 10 کیلو وزن کم کردم..پدرت چقدر ترسناکه هیون
هیونجین با شنیدن اسم مخففش از لبای فلیکس یه تپش جا گذاشت اما با خونسردی کش مو دور دستش رو در اورد و طبق این عادت یک روزش موهای فلیکس رو جمع کرد و بست و گفت
_بعد از فوت مادرم..پدرم خیلی عوض شد..دیگه مثل قبل نمیخنده..یجوری قلبش از سنگ شد..
فلیکس به هیونجین غمگین نگاهی انداخت و بدون اینکه بخواد دستاش رو دور کمرش حلقه کرد و سرش رو به سینه اش چسبوند و گفت
_متاسفم!
دیدگاه ها (۹)

#سرناد_پارت_6 شوکه به فلیکسی که بغلش کرده بود خیره شد میترسی...

_سرناد_پارت_7 فلیکس درحالی که نفس نفس میزد به بقیه که اون حر...

#سرناد_پارت_4فلیکس با شوق خندید_ایوووووللللللبورام خسته گفت_...

ویدیو کامل تری از ورود و پرتاب ته ته!

مافیایه عشق P:37وقتی در عمارت رو باز کرد با صورت عصبانی هیون...

مافیایه عشقP:40هیونجین پتو رو روی خودشون انداخت و سر فلیکس ر...

مافیایه عشق P:45فلیکس شوکه نگاهش کرد فلیکس: هنوز ندیدم ؟هیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط