{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پــدرم بـرای بـار اول سیـــــگـار را در دستــم دیــد...!

پــدرم بـرای بـار اول سیـــــگـار را در دستــم دیــد...!
پـرســید: زیـاد میــکشـی..؟!
زبانــم بـند آمـد، چـــیزی نگـفـتـم..!
گفت: دخترم درد را میـــگویـم..!!!
دیدگاه ها (۵)

❂ ﻣَـﻦ ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺍَﺯ ﺧﯿﻠﯿﺎ ﺑِﻬﺘَﺮ ﺑَﻠَﺪ ﺑﻮﺩﻡ ❂❂ ﻣُﻨﺘِــﻬﺎ ﺍِ...

پارت ۳۹پدرم مرده بود.برای اولین بار بعد از سال‌ها توانستم او...

میگویند درد کشیدن ادمی را پخته میکندمن انقدر درد کشیدم که سو...

پارت ۴۴شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.جونگکوک پشت ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕هانا یک روز یونا را همراه خودش به قصر...

روانشناسی رابطه عاشقانه های شبنم

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

part 6

الماس زیبای من part⁴آجوما بانگرانی سمتم اومد و گفت دخترم چی ...

Forced MarriagePart 44چشمام رو باز کردمچند ثانیه طول کشید بف...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۹ | «حقیقتِ نزدیک» 🖤صبح رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط